تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 

قولی قو!  که رفته؟  کی بجاست؟

 

 

مکان –   بالکن کاخ الیزه یا کرملین یا کرام­الکاتبین!

زمان –   پائیز سال 1330

تیمسار هدایت نماینده­ی سفارت شاهنشاهی  با مسیو ویلار ( مجهول اشتغال) مسئول فرهنگی سفارت فرانسه گفتگو می­کند. بازتاب  این گفتگوی خیالی شاید  در گشوده شدن برخی دریچه­های زنگار بسته  و معماهای سر به مهر ِ تاریخ  ادبیات جهان کارساز باشد.

 

تیمسار هدایت-

شما در نیست کردن  ِ (نیست انگاری) رو دست ندارید.

مسیو ویلار-

تازه کجایش را نظاریده­ای!  بعد نوبت یک نویسنده­ی (نیست­انگار) فرانسوی- الجزایری است که خیال می­کند با تحریر منفی­بافی ، چوب لای چرخ  اگزیستانسیالزم درخشان ما می­گذارد.

تیمسار هدایت-

کامو؟  او نیز به همین سبک هدایت خودکشی خواهد شد! یا قرار است به نوع دیگری از میدان اقتصاد آزاد به درکه اش فرستاد!

مسیو ویلار-

تصور می­کنم او ناگهانی ترمزش ببرد و  صدای خودش را خفه کند تا یونسکو نفسی بکشد! اما کمک­های شما هم  در این خودکشی اخیرکارساز بوده.

تیمسار هدایت-

جلوگیری از انتقال جنازه هدایت به وطن کار بغرنجی نبوده.

مسیو ویلار-

ممکن بود پزشکان ایرانی داستان خودکشی را کم رنگ کنند و از این بیمار روانی قهرمان بسازند.

تیمسار هدایت-

آبرومندانه­تر شد در گورستان پرلاشز کنار آدمهایی که از آنها متنفر بود خفقان بگیرد!

به مجالس ترحیم هم اعتقادی نداشت.

مسیو ویلار-

خدا رفته­گان را قرین رحمت کناد! اگر بازماندگان نیازی به رحمت داشتند خودتان مجوزش را صادر کنید!

قهوه سرد شد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/8/18ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

کارگاه ِ پرومته. از خوانش تا نمایش

کارگاه تابستانی هنرایمایی و لابراتوارتئاتر اکپرسیو بطور خصوصی مردادماه ۱۳۸۶  فعال خواهد شد. در این کارگاه از خواندن متن تا طرح های ایمایی و تبدیل و تدوین حرکتی تصویری ِ آن بر اساس افسانه ی پرومته پیگیری و تحقیق خواهد شد. این طرح نو  برای نخستین بار در ایران  به واقعیت خواهد پیوست.

http://promete.blogfa.com

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/5/8ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

حلقه‌ی گمشده‌ی داروین

 

فیلم مستندی به نام (حلقه گمشده‌ی داروین) از تلویزیون سوئد پخش شد. این فیلم فجایعی را که در کشور تانزانیا به بهانه‌ی پیش رفت اقتصادی رخ نموده  قاب‌گیری کرده است. فیلم‌های ناب و مستندی از این دست  صرفا ماهی یک بار بعد از ساعت ۱۲ شب از تلویزیون سوئد پخش می‌شود تا خواب خرسی  ِ آفریقائی‌های باصطلاح نجات یافته  آشفته نشود.

از نظر اطلاعاتی و اخبار جهانی  و آنچه میان شیپور ِ استاش  ِ تشنه‌ی  حقیقت  و بلندگوی  تشنه‌ی سکوت  می‌توان گفت آنست که  متاسفانه دولت سوئد در اطلاع‌رسانی  از سیستم بسته ی بنگلادش هم  عقب‌تر است و تقریبا هیچ خبری از جهان خارج در دسترس نیست زیرا دولت دموکراتیک با شهروندانش مثل بیمارهای روانی  ِ محتاج به بی‌خبری  ِ محض رفتار می‌کند و همانطور که اشیاء را از دور وبر بیمار جمع می‌کنند که با دیدن آن به گذشته فکر نکند اخبار خارج را هم  از دسترس او خارج می‌کند  تا بیمار تصور کند از ازل در کشور آرامش‌های  ابدی  تولد یافته و  مثلا متولد شهرهای مرزی غرب کشورنیست که کاربار جهانی‌ ِ کودکانش به عوض مدرسه و آموزش  فروختن پفک نمکی و کِر ِم  دامنه دار شهوت و کاپوت خاردار است. در تعریف  ِ (برنامه‌ی فرهنگی چیست) جزوه‌ی اداره فرهنگ سوئد بخش دوم چنین آمده است که :

- دولت فرهنگی برنامه‌ای را فرهنگی می‌شناسد که آن برنامه در روند بالا بردن روحیه‌ی اجتماعی کمک کند!

این تعریف از پروژه‌ی هنری ، عملا یعنی قیجی زدن به بخشهایی از حقیقت که الزاما در روند بر داشتن زیر ابروی روحیه اجتماعی عمل نمی‌کند و مطابق با سیر تجارت جهانی نیست.  فیلم حلقه گمشده‌ی داروین اتفاقا برملاکننده‌ی بخشی از فجایع اقتصاد بشرکُش ِ جهانی است  و به ویرانی‌های ترمیم‌ناپذیری اشاره دارد که  خواب خرانه ی  دروازه تمدنی به وجودش آورده است به همین دلیل بعد از نیمه شب هنگامی که بقول مولانا بوعلی و بوالعلا هفت دولت را خواب می‌بینند چنین فیلمی پخش می‌شود.

فیلم در مناطقی از تانزانیا پرسه می‌زند. مناطقی که طبق طرحی شوم کشاورزی و دامداری را ترک کرده  اقتصاد عمده‌اش از صید و صدور ۶۰۰ تن ماهی  در روز  به اروپا،  تامین می‌شود. ماهی‌ها را با قایق‌های شکسته در میان سوسمارهای آدمخوار صید می‌کنند.  گوشت لخم  ِ آن بار ِ هواپیماهای قراضه‌تر از قایق‌ها می‌شود. استخوان و تفاله‌اش  که مملو از کِرم و کنه و انواع بیماری های عفونی است به هزاران کودکی می رسد که در ویرانه‌ها به مرگ تدریجی می‌میرند. فحشاء و گرسنه‌گی ثمره‌ی  وصلت اقتصادی  ِ فرخنده‌ی میان تانزانیا  و اروپا است و تازه قرار است فاجعه آغاز شود زیرا صید اگر از میزان ِ ۵۰۰۰۰۰ کیلو در روز بصورت فیله بسته بندی و صادر نشود عملا کشوری به نام تانزانیا از نقشه حدف خواهد شد زیرا تنگدستی و فقر همراه با بیماری‌ها چنان به تانزانیایی زده است که ترمیم این فجایع  ِ اقتصاد تک محصولی غیر ممکن خواهد شد. دیگر هیچ چیز نجات نخواهد یافت !

این‌ها واقعیت‌هایی‌‌ست که باید یک ایرانی  اگر خود را نه در حرف بلکه در عمل ایرانی احساس می‌کند ببیند و بیاموزد. اقتصاد تک محصولی و تولید برای مصرف غرب برای کشورهایی که ارزش برابر ارزی ندارند یک فاجعه‌ی ملی‌ست و کسانی که از  این روابط غیر برابر دفاع می‌کنند دشمن بشریت و جنایت‌کاران اجتماعات انسانی به حساب می‌آیند ، نازی‌های سابق‌اند که اینک در البسه‌ی غلط انداز ِ دین و دموکراسی و ماسک سوسیالیزم و کمونیزم  و رخسارک  ِ مدرن سازی  و تمدن‌سازی و به هدف مشخص  ِ دلالی برای سرمایه‌داران چند ملیتی (بی‌ملتی‌ها) رگ خواب ملتهای خمار را در دست گرفته‌اند تا هر صداقتی را به تن‌فروشی  تبدیل کنند. در صلح ملی خاویار و شیلات را بسته‌بندی کنند  و در زمان جنگ تفنگ و نارنجک  تاخت بزنند.

مگر یک  ایرانی غیور در عمر لامعنای خویش چند وعده از محصولات دریای شمال و جنوب کشور  در سفره‌ی فقرش  می‌بیند که هنوز دریای خزر و خلیج فارس  را ابلهانه جزو  مناطق جغرافیایی خویش به حساب می‌آورد. دریای خزر و خلیج فارس هیچ وقت مال ایران نبوده است زیرا از هر یک میلیون ایرانی ممکن است یک نفر بنا بر قدرت مالی به خوردن خاویار  عادت کرده باشد!  پس چه دلیلی جز جهل مطلق وجود دارد که باعث شود  ما شرایط خود را برتر از کشور تانزانیا بدانیم؟ مگر صادرات  تک محصولی نفت  در اقتصادی نابرابر  کار ایرانی را به صدور انواع ِ فقر و تن‌فروشی نکشانده است.

چند روز پیش کامیون کوچکی مملو از آسفالت داغ  برای  ایجاد پارکینگ جدیدی در شهر استکهلم (ولینگبی)  به منطقه آمده بود. برای جلوگیری از انتشار گاز و دود روی  ِ آسفالت داغ  را با پارچه ای ضخیم پوشانده بودند. می‌توانستی بی‌تفاوت از کنار کامیون عبور کنی و به راه  و کانال فاضلاب  باز شده‌ی روزانه‌ی خود  بروی اما اگر مکث کنی  و به کامیون نزدیک شوی و پارچه ضخیم را لمس کنی می‌بینی فرشی دست باف از اصفهان است! کسی هست بگوید چه اتفاقی دارد می‌افتد؟

 آیا ارزش و بهای کار ایرانی دیگر به پشیزی نمی‌ارزد؟  این بود ثمره‌ی  فریاد مردمی که سی سال پیش در کوچه‌ پس‌کوچه‌های خونالود وطن خویش فریاد می‌کردند (به شرافت انسانی سوگند یاد کنید). ارزش و بهای  ایرانی  در مقابل یورو  در همین حد است حالا گلوی احمقانه‌ات را جر بده که اصفهان نصف جهان است!  سالها کار بی‌وقفه‌ی بافنده‌گان برده در تاریک‌خانه‌ها همین پشیز است و در آینده همین پشیز نیز زیاد است !

 

تانزانیا حتا نمی تواند به کشاورزی بازگردد و از روند جاهلانه‌ی اقتصادیش پوزش بخواهد زیرا پل‌های پشت سرش را دولت‌های دلال خراب کرده‌اند. برای کاشتن احتیاج به باران است اما دیگر در تانزانیا باران نمی بارد!  در فیلم مستندی که اشاره کردم چرایی  ِ این قحطی  بر دیاران پُرثروت  ِ  قحطی‌زده پی‌گیری نمی‌شود و علت فرار ابرها همچون فرار منابع و مغزها دنبال نمی‌شود گویی این بلای آسمانی‌است که خداوند بر قوم تانزانیا نازل کرده است که اکنون آسمان بی‌ابر بر این سرزمین سبز و پر باران دهن کجی کند همانطور که سالها از دیدن ابر پر باران در ایران نیز بی‌خبریم. واقعیت آن است که تجارت خارجی در تانزانیا پیش از تمرکز بر صید و صدور بی‌رویه  ماهی  بر صید و  صدور افسارگسیخته‌ی چوب جنگلی به اروپا  پرداخته بوده است و در مسیر ِ به خاک ِ سیاه نشاندن ِ اقوامی که همواره از نظر عقلی پست و بی‌ارزش می‌شمرده  آستین بالا زده است. درختان چند صد ساله زیر اره‌های برقی انحصارات شیون کرده‌اند که به کمد آشپزخانه‌ی اسکاولینی تبدیل شوند یا برای اپراهای هنری میخ ‌ ِ صحنه‌ها باشند. درختانی دانه دار که بریدن هرکدام در اروپا سالها حبس دارد به راحتی و تحت حمایت دولتهای جاهل و واسطه‌های تجاری  و پلیس و ارتش تانزانیا  به خاک می غلتیدند و تنه‌های بزرگی که قطر آن گاهی به ده متر می‌رسید  در کشتی‌های ایتالیایی و اروپایی تحت نام ننگین ( رونق ملی )  بارمی‌شدند تا  جامعه‌ی آزاد بتواند پشت تریبون‌های چوب  ِ جنگلی  به نویسنده‌گان آفریقایی  ِ مهاجر جایزه بدهد!

ثمره‌ی پنجاه سال  بریدن بی رویه درختان در آفریقا  چیزی جز فرار رطوبت از بخش‌های زیرین جو و نتیجتا فرار ابرها نبوده است  و اکنون دقیقا چهل سال است که در کشورهای شمالی قاره آفریقا چون تانزایتا بارانی نازل نشده است گویی خداوند نیز از این نوع تجارت  خوشنود نبوده است!

تازه فرار ِ کدام مغزها؟ تجارت جهانی  با فعال کردن  بمب ِ کمبود هموگلوبین و پروتئین و انواع ویروس‌های لابراتواری که فرد بومی را خوکچه فرض کرده عملا بجای درختان قطع شده جوانان ناقص‌العقل و معلول به کشور تانزانیا و ایران تقدیم کرده است و این تجارت‌خانه در مقابل رقم بی‌شمار بیماران ایدز که  دیگر میوه‌ی اقتصاد افسارگسیخته، انهدام خانواده و فقر و اعتیاد است  تقدیم  جهان فردا کرده است. فیلم مستند  ِ (حلقه گمشده داروین) فیلمی که هر ایرانی باید آن را ببیند در اینجا با مصاحبه کوتاهی به پایان می‌رسد. مخبر از خلبان روسی یکی از هواپیماهای اسقاط می‌پرسد درست است  که شما بعد از تحویل ماهی در بازگشت از اروپا اسلحه بار می‌کنید. پاسخ مثبت است! این مردم احتیاج به جنگ دارند اما مقصر عمده  را نمی‌شناسند ولی تمایل به خرید با این خشم  ِ تولید شده  افزایش‌ یافته است!

جمعیت بی‌شمار گرسنه‌گان احتیاج به غذا ندارد زیرا با این احتیاج آنها را بیشتر و بیشتر در پنجه‌های بی‌وجدان اقتصاد جهانی خواهند فشرد. این جمعیت احتیاج به کار دارد تنها کار با ارزش برابر  ِ عرضه و فروش  و این شعار است که  منافع نامشروع را  به خطر خواهد انداخت. یعنی اگر کارگران اروپایی ساعتی هشت دلار دستمزد می‌گیرند کارگران دیگر کشورها نباید به خود اجازه دهند برای رسیدن به  حقوقی روزی نیم دلار سرو کله یکدگر را بشکنند.

این کار هم عملی نیست زیرا در خود کشور سوئد خیل عظیمی از مهاجران تانزانیایی  بطور قانونی به کارهایی تن می‌دهند که حقوقی یک دهم حقوق متداول و معمول دارد و این کارها با پوشش قانونی  ِ (کارت را صاب‌کار می‌بیند اگر خوشش آمد بعد از مدتی استخدامت می‌کند!!) برده‌داری در کنار دموکراسی را نهادینه و قانونی کرده است. در چنین مواردی صاب‌کار تصمیم می‌گیرد برای رونق اقتصاد دموکراتیک هم که شده سالی بیست سی‌نفر کارگر پشیز‌مزد را عوض کند و از کار هیچ‌کدام از آنها راضی نباشد!!

 

جهان جهنم بزرگی شده است و اگر ایرانی در این آتش ِ زبانه کش،   شعور و اندیشه‌ی ترمیم  و بازسازی  ضایعات ویران شده‌ی طبیعی  را  به کار نزند که تا کنون نزده است، اگر همچنان چون  یابویی در گل ِ  رسیدن به دروازه‌ی تمدن ِ ابوجهل چفتک بیندازد و به  کرنای   ایدئولوژی‌های  دلالان عوام‌فریب  برقصد  بهتر است از همینک نام خود و دیارش را ( ویرانی ) بگذارد و بس و هیچ مهم نیست اگر دولت سوئد بخاطر نوشتن این ناگفته‌ها دو سه سال دیگر هم مرا از کار و بار بیندازد و خانه نشین کند. من با مردمم گفتگو می‌کنم و هیچ فروشنده‌ی  ِ کالایی نمی‌تواند این حق را از من بگیرد.

 

 

+ نوشته شده در  2006/10/3ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

عبدالکریم لاهیجی در مقاله‌بلندی زیر عنوان حقوق بشر و دشمنانش چنین آورده‌اند:

  امّا ايدئولوژی و ذهنيّت مخالف و بلکه دشمن فرديّت ( Individualisme ) که شالوده و بنياد حقوق بشر به شمار می آيد,    نه تنها اين تحول عظيم حقوقی را غير کافی می نامد که در فردای تصويب اعلاميه جهانی حقوق بشر و در تمامی دوران  جنگ سرد به دشمنی علنی با «حقوق بورژوايی» می پردازد ، تأمين حقوق اقتصادی ـ اجتماعی را مقدّم و مرجّح بر حقوق و آزاديهای فردی و سياسی تلقی می کند تا نظامهای توتاليتر حاکم بر «اردوگاه سوسياليسم» را توجيه کند. 40 سال پس  از تصويب اعلاميّه جهانی حقوق بشر و فروپاشی «اردوگاه سوسياليسم», جهانيان به عيان ديدند که در پشت «ديوار» هم  از عدالت اجتماعی که به بهانه تحقّق آن آزادی را قربانی کرده بودند, خبری نبود.
  ايدئولوژی, مکتب و مذهبی که فرديّت را برنمی تابد نمی تواند نه با اصل آزادی انسانها موافق باشد و نه با اصل برابری و  عدم تبعيض در برخورداری از حقوق. ماّده يک اعلاميه جهانی حقوق بشر می گويد : تمامی افراد بشر آزاد به دنيا می آيند  و از لحاظ کرامت و حقوق با هم برابرند. همه انسانها از عقل و وجدان برخوردارند و بايستی نسبت به يکديگر با روح هم بستگی (برادری) رفتار کنند.    

در ماّده 2  اصل عدم تبعيض آمده و اينکه تمتع و برخورداری از تمامی حقوق و آزادي های مندرج در اعلاميّه هيچگونه وجه تمايزی را بر نمی تابد به ويژه از جهت نژاد, رنگ, جنس, زبان, مذهب, عقيده, مليّت, وضع اجتماعی, ثروت, ولادت .....

 

 

 

ببینیم فردیتی که لاهیجی از آن حرف می‌زند کدام فردیت است. این همان فردیتی نیست که اساس و بنیان نابرابری‌ها و تبعیض نژادی، رنگی، جنسی، زبانی، مذهبی، عقیدتی، ملیتی، ثروتی و ولادتی را باعث شده است یا شاید این فیلسوف ِ خوابآلوده از نوعی ستایش فردیت حرف می‌زند که در دکان هیچ  عطاری پیدا نمی‌شود؟ 

در دنیای معاصر لاهیجی  همچون نرده‌کش  بخش خصوصی نگران  فردیت است  معلوم نیست چرا چنین فردی دم از برابری انسانها و عدم تبعیض می‌زند اگر افراد حقوقی برابر دارند که خود به خود اصل فردیت  در منافع اجتماعی حل شده است و اگر افراد حقوقی برابر ندارند  که باز هم  موضوع فردیت به نفع سلول‌های انفرادی جامعه  مصادره به غیر شده است پس این چه نوع نگرانی‌ست که ما درکش نمی‌کنیم. فانتزی‌های ماقشه‌اپوس زیر برج ایکبیری ِ ایفل واقعیت را شمن دو فر کرده است!  

هیچ یک از افراد بشر آزاد به دنیا نمی‌آیند و از لحاظ کرامت و حقوق با هم برابر نیستند اما دکتر لاهیجی متاسفانه این واقعیت دنیای معاصر را ناصحیح به عرض می‌رسانند!  افراد بشر باید آزاد به دنیا بیایند و از لحاظ کرامت و حقوق با هم برابر باشند اما برابر نیستند و برابر نیز به دنیا نیامده اند. همه انسانها از عقل و وجدان برخوردار نیستند زیرا فردیت آنان و جایگاه اجتماعی آنان درجات وجدان را معین می‌کند نه درجات وجدان جایگاه اجتماعی آنان را! لاهیجی چنین جلوه می‌دهد که  مذهب خدای‌نکرده نظامی پای گرفته بر شالوده‌ی مبارزه با مالکیت خصوصی و در مسیر منافع جمعی‌ست! بچه گول می‌زند ـ چنین تعریفی آب پاکی بر دست کسانی می‌ریزد که فردیت حوزوی خود را بر تارک اجتماعی ناسامان مستقر کرده‌اند و اساس و ماهیت حضورشان بر فرهنگ خصوصی‌سازی و انحصار به معنای حصار کشیدن است و این همان پرچینی‌ست که گفتم لاهیجی‌ها  نگران فروریزی‌اش هستند.  اما نترسید دوست من فردیت همچنان حفظ خواهد شد. با ناوهای جنگی و گورهای جمعی و انسانهای تیره روز و میلیونها آواره جامعه‌ی اورِلی و فارنهایتی  ِ شما برای برپایی  ِ عبادت‌گاه دیگری برای آقای مک دونالد و هاری‌پاتر در برهوت دهان خواهد گشود و آنجا هم حصارهای انحصار همچنان به خصوصی سازی و بزل و بخشش رفاه اجتماعی به فردیت های دارای رفرآنس ادامه خواهند داد. راه تجارت ِ آزاد شما که ننگ ِ آزادی‌ماست فردیت پوشالی و پنهان در کردیت کارت را در دنیاهای وحشی و کم قدر همچنان به رقص خواهد انداخت و برادری و برابری شما را در کنار فقر و تهی‌دستی  و توهین به بشریت پایدار خواهد کرد.   نگران نباشید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بخشی از مدافعان حقوق بشر با سایز بالا و گردنی که به تبر می‌گوید زکی!

 

 

 

   منحنی فقر تا سال ۲۰۰۴

 

 

 

 

     

+ نوشته شده در  2006/9/13ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

 

 

آنقدر

 

نوشته‌ی‌ سیروس‌ شاملو

این نوشته فقط برای تفریح است و اعتبار فرهنگی ندارد!

 

پینه‌دوزِ تابستانی‌ِ آرامش‌ را

اجنه‌های‌ِ « سه‌ ماه‌ تعطیلی‌»

آنقدر با تفنگ‌ بادی‌ زدند كه‌

عصرِ خواب‌های‌ طلایی‌ به‌ گُه‌ كشیده‌ شد!

 

مارِ تریاكی‌ِ  سكونت‌  را

صاحاب‌ملك‌ آنقدر برپابرجا داد

كه‌ در سیصدساله‌گی‌ با یک کوله پشتی وارد صنعت‌ ِ گردش‌گری‌ شد!

 

كنار مطبخ‌  آنقدر دَف‌ و چرخ‌ زدند

كه‌ چرخ‌گردون‌  لُنگ‌ انداخت‌ و

آشپزباشی‌ كارگردان‌ تئاتر شد!

 

كنار گلدان‌ِ  آنقدربرنامه‌ی‌

 جمعه‌ی‌ رادیو پخش‌ شد

كه‌ مفهوم‌ شعف‌ به‌ پیش‌تاریخ‌ كوچ‌كرد!

 

در مجلس‌ آنقدر از اصلاحات‌ اخیر

تمجید شد كه‌ آرایشگاه‌ِ قیافه‌

آتیش‌ گرف‌!

 

در مجله‌ اینقدر  از  آنقدر

قدردانی‌  شد كه‌ فرق‌ ِاین‌ و آن‌

در پرده‌ی‌ ابهام‌ ماند!

 

آنقدر از كیارستمی‌ تجلیل‌ شد كه‌

شش‌ میلیون‌ فیلم‌ساز دیگر نیز مصمم‌ شدند

جهت‌ ضبط‌  واقعیت در باب‌ آلوده‌گی‌های‌ زیست‌ محیطی‌

رفته‌گرهایی‌ به‌ لوكیشن‌ خود اعزام‌ كنند!

 

خواننده‌ی‌ مسئول‌ِ ستون‌ ِآنقدر، آنقدر غیرتی‌ شد كه‌

آن  ‌قدر را نشناخته‌ تلقی‌ كرد.

 

سرِ كوچه‌ی‌ باصفا آنقدر ‌ پیكانش‌

را روشن‌ گذاشت‌

كه‌ نه کوچه خرچسانه خفه‌ شد!

 

دم‌ِ دخل‌ِ جیگركی‌  آنقدرجیگر مشتری‌ را

به‌ سیخ‌ كشید

كه‌ دنبلان‌ در باب‌ ِ تعدیل‌ قیمت‌ها

تز داد!

 

دامادِ برومند آنقدر در آینه‌ به‌ سبیل‌ِ خویش‌

وررفت‌ كه‌ پاره‌گی‌ تنبانش‌ ز یاد ِ تاریخ برفت‌!

 

دزد ناشی‌ آنقدر در این‌ برنامه‌ی‌ پنج‌ساله‌ی‌ِ رشد

به‌ كاه‌دان‌ زد كه‌ بالاخره‌

كاه‌ هم‌ گران‌ شد!

 

مأمورین‌

آنقدر در بیابان‌های‌  ورامین‌

مواد مخدر ِ قاچاق‌چیان‌ را سوزاندند كه‌

سمندر بیابان‌های‌ ساوه‌ گفت‌: « اون‌ اژ ژرب ِ دشت‌ ، اینم‌ اژ شهم‌ِ بَشت‌ !»

 

آنقدر از فواید نوشیدن‌ِ آب‌ آناناس‌ و خاویار سرخ

هنگام‌ صرف‌ صبحانه‌ در سواحل‌ِ زیبای‌  هائیتی‌ حرف‌ زد كه‌ ظهر شد و اشکنه سررفت!

  

آنقدر بوق‌زد و بوق‌زد كه‌

بوق‌دان‌ِ آكبنداش‌ از  صندوق‌ عقب‌ به‌ بیرون‌ِ بُقچه‌  تُتُق‌ زد!

 

 

 

آنقدر موجز پشت‌  تلفن‌ عشوه‌ و ناز آمد

كه‌ مخاطب‌ مُرد و زمستان‌ رفت‌ و بهار آمد!

 

مسافران‌ محترم‌ آنقدر منظم‌ و مرتب‌ سوار اتوبوس‌ شدند

كه‌ دندان‌عاریه‌ی‌ حاج‌حسن‌ در بخش‌ِ نسوآن‌ هَپَل‌ شد!

 

ماكیان ِ عشق ِ مادر آنقدر روی‌ تخم‌ها خوابید كه‌ جوجه‌هامجبور شدند با دینامیت منفجراش‌ كنند!

 

آنقدر با دقت‌ و وسواسی‌ ایرانی‌

سیم‌های‌ برق‌ِ سه‌فاز را بهم‌ متصل‌ كرد كه‌

بادهای‌ مسگرآبادی‌ خاكسترش‌ را به پرواز آوردند!

 

آنقدر رمانتیك‌ با نوك‌ چنگالش‌ با كباب‌ برگ‌ مخصوص‌ ور رفت‌ و

از عشق‌ حرف‌ زدكه‌ گارسون‌ِ كرُد شبستری‌

مجبور شد جای ِ‌ جمع‌ كردن‌ میز

خودش‌ را در بخش‌ نوشابه‌ کند فریز!

 

داور آنقدر عادلانه‌ مسابقه‌ فوتبال‌ را قضاوت‌ كرد

كه‌ تماشاگران‌ِ شش‌ماه‌ روی‌ خط‌ پنالتی‌  سینه‌ زدند!

 

در دیوم‌ِ ذیقعده‌ زیره‌ی‌ِ گمگشته‌  آنقدر دیر به‌ كرمان‌ بازآمد

كه‌ از دود مینی‌بوس‌  یوسف کنعانی زیر قالی کرمانی ‌ گم‌وگورآمد!

 

از هول‌ میهمانی‌ آنقدر اتو را داغ‌ كرد كه‌ جورابش‌ آدانس‌ شد!

 

از هول‌ جورابش‌ آنقدر آدامس‌ را اتو كرد كه‌ داغش‌ تازه‌ شد!

 

و در خاتمه:

آنقدر از تسامح حرف زد که سامیه جمال هم تنگش گرفت!

 

سین‌ - شین‌ (سیروس‌ شاملو؟)  آنقدر مته‌به‌خشخاش‌ گذاشت‌ كه‌

عاقبت‌ به‌ خشخاشش‌ مته‌ گذاشتند!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/1/31ساعت   توسط سیروس شاملو 

ارو‍پا در آتش است!

 

اروپا در آتش است. حرکتی خودجوش است و مهار کردنش مشکل‌تر چون اگر با ارگانی ، حزبی ، سندیکایی طرف بودی به سهولت می‌توانستی چک ِ مورد نیازش را بکشی  و آتش شبانه را خاموش کنی اما جنبش ِ خودجوش تا بیاید کارشناسی یا به عبارتی ضعف‌شناسی شود خیلی چیزها را خاکستر می‌کند. حتا ممکن است بر تاریخ تاثیر بگذارد. امروز آتش زبانه‌کش فرانسه در اروپا دامن‌گشوده است و رسانه‌های دولتی که همواره در حال ماست مالی واقعیت‌ها گام برداشته اند این‌ بار نیز از بررسی این شورش بزرگ، کوتاهی کرده علت را مرگ اتفاقی دو جوان مهاجر معرفی می‌کنند! بی‌دلیل نیست که این آتش از کشوری  آغاز شود که نطفه‌های محدودیت فضای حیاتی مهاجران و پناهندگان قاره اروپا را در نشست ِ شنگن  بارور کرد و هنوز زود است از ظهور این فرزند ناقص‌الخلقه تعجب کند. دیگر حکومت نظامی هم نمی‌تواند جوانانی را قانع کند که از زمان چشم‌گشودن در اروپای به اتمام رسیده شاهد تبعیض و نابرابری حقوق اجتماعی بوده‌اند و با شکم‌های گرسنه ناظر تجارت ادوکلن و شانل  و لم دادن جنایت‌کاران بر کاناپه‌های رستوران فلانل!                                                                 

در این جنبش از احزاب کارگری مثل همیشه خبری نیست بعکس پرولتاریای انقلابی قرن هجدهم امروز دقیقه شماری می‌کند هرچه زودتر شورش سرکوب شود تا به سرکارمزدوری بازگردد!  کارسازان و کارستان‌سازان ِ این حرکت جوانان کم‌سن و سال هستند و اکثرا از خانواده‌ی  درحاشیه‌نهاده‌شده‌گان ( بجای حاشیه‌نشینان).  هرچه هست این حرکت که در نخستین گام  با آتش زدن اتومبیل‌ها شرکتهای چند ملیتی ِ بیمه اتومبیل را به نابودی کشید    در چالش با بانک‌های چند ملیتی‌ست و شوینیزم فرانسوی را انگشت به دهان کرده است. یادم می‌آید ده سال پیش برای دیدار از دوستی به شهر کان در جنوب فرانسه رفتم. سه روز پیش از برگذاری جشنواره فبلم کان بود. با شگفتی شاهد بودم چگونه شهر را برای ورود میهمانان جشنواره پاکسازی می‌کردند. افسر پلیس (پرولتاریای نظامی) هفت هشت مهاجر عرب را که دستفروشی می‌کردند به صورت کاروان شترها دستبند زده و در بلوار شهر پیاده به طرف بازداشت‌گاه  می‌برد تا همه ببینند فرانسه در گسترش هنر مخمل‌باف‌ها  و کیارستمی های  کم خطر شوخی نمی‌کند! 

      امروز صحنه نمایش به پشت پرده‌رفته است. فرانسه و آلمان و هلند و بعد ایتالیا و آخرش هم سوئد ِ خفقان گرفته از راسیزم فریاد بر خواهند داشت و عمر و حقوق پایمال شده‌ی ِ خود و والدین پناه‌جو را با پرتاب شیشه‌های آتش‌زن پاسخ خواهند گفت زیرا قدرت هیچ زبان و استدلال دیگری مگر قدرت به آنان  نیاموخته است. در صورتی که مبارزه ادامه یابد شنگن ترمز خواهد کرد. منع عبور و مرور برداشته خواهد شد. دیگر پول به معنای ویزا نیست. همه اقلیت‌ها  از منافع اجتماعی این جنبش در آینده بهره‌مند خواهند شد  اما متاسفانه  من و شما  با خانه نشستن و لب فروبستن،  استحقاق رفاه آینده  را خواهیم داشت. من سخت به این اسنحقاق مشکوکم. شاید هم  بهتر است من و شما همان شهروند گوشه نشین و لام در کام کشیده بمانیم و گاهی با همین کامپیوترهای دست دوم (بابا لنگش‌کن) تحریر کنیم

+ نوشته شده در  2005/11/9ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

تازی یا پارسی

وسوسه این است! 

 

در تحریر ِ تازی  ِ برخی کلمات مثل

  مَی ، عِطر ، سَجده ، تَهی و بشنَو

 بدلیل این­که واژگان فارسی شده و جاافتاده ی آن  وجود دارد نمی توان آنرا باز هم  به شکل ِ فارسی نشده به کار برد و باید بجای آن از

 مِی ، عَطر ، سُجده ، تُهی و بشِنو

که مصطلح  و برگردان فارسی­ست استفاده کرد.اما این قانونمندی در شعر بی‌اعتبار است و در این مورد تعصبی به کار نبرده ایم . شعر و غزل  از قانون وزن پیروی می‌کند.  در غزل ۳۱ چون مصراع دوم بیت زیرین (سنان) با فتحه‌ی سین است  در بخش بالاتر باید سجده را با فتحه(سین) تحریر کرد:

قومی چو دریا کف‌زنان چون موج‌ها سَجده کنان

قومی مبارز چون سَنان، خونخوار چون اجزای ِ ما

در همین مثال دقت کنید که مولانا همزه‌ی اضافی در اجزاء را برای رعایت ریتم به (ی) تبدیل کرده و هرجا که زبان فارسی به دردش می‌خورده از آن بهره برده است! ولی ما معاصران بجای بهره‌گیری از این امکان سعی می کنیم صرفا بخاطر خصومت و کینه‌ی کودکانه ، دامنه‌ی این امکان را محدود کنیم و تیشه به ریشه‌ی خود بزنیم.

غزل ۱۱۵۷

گر تو خواهی وطن پر از دلدار

خانه را رو تهی کن از اغیار

در این مثال بر اساس فتحه‌ی (ط) در وطن باید (ت) در تهی را به فتحه بخوانیم ضمن این که چون قدما نباید   (رو) در ( رو تهی کن) بمعنای (برو!) بصورت رَو یعنی با فتحه (ر) خوانده شود بلکه باید به آن کسره تعلق گیرد تا  با (تو) در مصراع بالاتر همنوایی داشته باشد. می بینید که فارسی و عربی به کمک یکدگر شتافته‌اند تا غزل را موفقیت‌آمیز کنند. ای کاش فرهنگیان ما این ارزش را دریابند و در تصحیح زبان فارسی  از خر شیطان پاپین بیایند.

 

بخشی از مقدمه ای بر دیوان کبیر

به تصحیح سیروس شاملو

 

 

+ نوشته شده در  2005/10/18ساعت   توسط   | 

 یادداشت های بحث انگیز 

بلشویک ها در مقابل بالاکشیدن نفت قفقاز به آتاتورک اسلحه دادند.  از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱  مابین دولت روسیه انقلابی و دولت  ایران قراردادی منعقد نشد زیرا دولت ارتجاعی ایران بدین کار تمایل نشان نمیداد! اما از ۱۹۲۱ قرارداد را بستند و بی خیال ِ جنس حکومت کشور همسایه شدند!                                                                                                                              در سال ۱۹۰۷ تروتسکی کمیسر امور خارجه گفت: ما با ملت ایران خواهان عقد قرارداد هستیم.           در سال ۱۹۱۷ گفت: ما با دولت ایران خواهان عقد قرارداد هستیم!  تروتسکی نگفت  در این مدت چطور ملت ایران به دولت ایران تبدیل شد.  ۲۳ ماه مه ۱۹۲۰ به راسکولنیکف گفت: رنجبران ایران با بورژوازی دموکراتیک متحد شده بنام آزادی ایران انگلیس ها را از خاک خود برانند! سه روز بعد گفت: به انگلیسی ها باید اطمینان بدهیم که در کشورهای خاور دور برضد آنها اقدام نخواهیم کرد!  Paul Avrish در کتاب تاریخ سوسیالیزم روس به نکته جالبی اشاره می کند. وی عنوان می کند که شخصی ایرانی به نام دکتر اتابکیان روزنامه های آنارشیستی به زبان فارسی را که در شهر برن از سوی جنبش ساعت سازها تکثیر می شده  به دست انقلابیون جنگل می رسانده! تاریخ نویسی توده ای در این مورد خفقان را به نفس عمیق ترجیح داده است! تئودور آدورنو روزی گفت هنر واقعی در نظام و سیستم ایجاد هرج و مرج می کند. اما این را نگفت که هرسیستم بخودی خود به مدد انحصار نان و ایجاد وحشت از گرسنگی و تهیدستی ، به ایده های زیبای هنرمند کثافت می زند یعنی هر سیستم  خود هرج و مرج تاریخ بشریت است که هر آزاده ای را به مداح مبدل می کند.

 ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  2005/10/6ساعت   توسط   |