یوش ِ اوَّل
تارزوون دیگه مرشدی بی منت ِ و طفلوون هم قابلمه نسوز نیست بلكه مریدیست سوخته و آویزون و دست به قلم و احتمالا چاقو اما هیچكس نفهمید بالاخره قلم به شرط چاقو بود یا چاقو به اعتبار ِ قلم ِ چلاق ِ برخی طفلوون (اشاره به دور)ولی هرچه بود مرید ِ آویزون بود به پیكر تارزوونی كه در نوبه ی خویش آویزونی دیگر بود.
و همهاش محض حیثیت وآبروی دوسهتا ده ِ اونطرفتر بود.
هیچكس نفهمید به اون بزغاله كلهسحر چه کسی فبض میرسوند! هیچكس هم از اون روز به بعد محض آبرو اسمی نمیآورد و اسمی نمیبرد. حتا بعضیا اسم خودشونم نمیاوردن چه برسه به اسم ِبعضی همشهریای ازمابهترونِ چساخلاق رو! تفیهم به زمین انداخته نمیشد و نفسی هم از ماتحت كشیده نمیشد مبادا به مصب ِ کسی بَربخوره.
ازون داستان خردهریزهایی یادمه و منم مث شما محض آبروی قومی هرچند اجدادم از كاتبای كابل بودن سعی كردم اسمی نبرم كه رسمی رو بردهباشم.هرچند كاتبای وطن اسمها میبرن تا رسمها نبرده باشن! این رسمِ كهن، این وسوسهی ندیدنِ شتر ، كابُل كه هیچی ، كابل سیمی هم ردشو تو كالیفرنیا هم دست از سر و كفپای آدمِ دوبهمزن و قشقرقی و كرمكی مث من برنداشت و آخرسر محض آبرو و ناموس بزغالهها هم كه شده در یك تصارفِ پیشبینیشده مصیبت وارده را به بازماندهگان این مرقوم ِ دهنلقانه، تهنیت عرض خواهند كرد و دَرِِ این زبان رو گِل خواهند گرفت و خواهید گفت. بقول بلخی عزیزم:
ای زبان و ای زبان و ای زبان
هوشیاری در میان مستیان·
شمس تبریزی گشاید راه شرق
چون شوی بستهدهان و رازدان!
البته بر اساس شتردیدیندیدی، همین غزلِ بلخی محترم كه صرفأ جهت هشدار
اختناق و مژدگانی ِ آزادی تبریز تحریر نشده بلکه هشدار ِ فیضهای زورکیست به :
ای زیان و ای زیان و ای زیان !
تبدیل شده و بدست مبارك رسیده كه همین قدر ضرروزیانش هم از فراماسونری و
بهائیت ِ كمبریجانه فرج است! شمستبریزی هم همینجوری محض آبروی دهِ بغلی
(چون شوی بستهدهان و رازدان) افق شرق را نگشاده و مرادِ وی از بستهدهان و
رازدان همانا پستهدهان و تارزان بوده است. بگذریم!
ازاون داستان خودهریزهایی یادمه. من سیزده چارده سالْم بودم كه نیمایوشیج مٌرد اگر
او را در سال
چاردهساله بود كه عدوی ِ عروض وقافیه از یوش و از هوش رفت. قرار شد اسمی
نبریم اما بردیم و بهرحال من باتفاق ابوی گرام آقای الف خان بامداد پسر غیور
سرهنگ شاملوی ابرو کلفتیان كه آن موقع هنوز به های فآی تبدیل نشده بود ِ
خدابیامرزاد ِ شاملوی ِ شاعر از كاتبان بابل و دوستِ فرهیختهی پشموپر ریختهی
ناصر-شاهینپر كه نام فامیلش را از قبیلهی معظمِ آپاچی پرینت گرفته بود و یكی دو نفر شاعرخَلقَمکسخٌلا با چند بلدِ راه به راه و بیراه زدیم تا یوش قدسی. همواره در كنار چند بلد راه چند بلدِ چاه هست و مقصد بس بعید. آن موقع تا ده یوش جادهای نبود، درست پشت تهران مستطیل نامنظم سبزی بود و شاید هست كه سه ضلع دیگر آن را دریای خزر، شهرستان نوشهر و رود هراز تشكیل میداد . از صدقهسری عداوت زیست محیطی آخوندان ِ پلاستیکپرست شاید هم هنوز دریای خزری باشد كه بنده بیاطلاعم و در این مورد لوركای اسپانیایی بود كه گفت دریا نیز می میرد و چون قرار بود اسم نبریم از سه بخشِ لاریجان و آمل و نور تشكیل شده بود.
شاید هم من اصلا جای دیگه ای رفتم. مثلا یازده ساله بودم كه خاكستر سیاهِ شیخالاشراق را دیدم و چهچههی حلاج را كه:
مرا بكشید ای معتمدان كه چو كشتید به عشق زنده شوم
اقتلونی یا ثِقاتی اَنِّفی قتلی حیاتی
هله بشكن، قفس ای جان چو طلبكار ِ نجاتی !
پل زنگوله ِ چالوس ، سیا بیشه رو میرفتی و ازآنجا قاطرو میگرفتی و قاطرچی و ، اوو میزدی به دامن شعر و احساس و میخواندی:
من از آن دونان ِ شهرستان ، نی ام
خاطر ِ پر دردِ كوهستانیم
و حتا میتوانی بخوانی:
من از آن دونانِ شهرستانیم
خاطرِ پر دردِ كوهستان ، نیام !
فرقی هم نمیكند شاعر كه روبه قبله شد مصوتهای اثرش هم در اسرع وقت به کوشش سرپرستان رو به قبله میشود.
بخشی از قصههای چاپ نشده