تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 

 یادداشتی از فلورانس

توی ِ کوریدور  ِ سردخونه ی فلورانس  اونجا که مرده های بی کس‌وکار رو  سرویس می دادن تا وقتی صاب مرده پیدا شد دهنشو با مخارج سرویس کنن وایساده بود.   عین یه زنده. 

یعنی عین  ِ یک مرده‌ی  ِ بد شانس که برای مدتی محکوم به زندگی و همنشینی با   خُل و چل‌ها شده. 

دست راست یا پای چپش به دست چپ یا پای راستش پَر می‌خاشیدند یعنی پرخاش می‌‌کردند!

آب گندیده از بوی صابون میّت رو از مسیر دماغ ِ رشتی‌ش پایین داد و دوباره با صدایی که شیون ِ گوز ِ آپوکالیپتیک رو کپی می‌کرد به پزشک قانونی گفت:

- اگه بر اثر خفته‌گی گاز زغال مرده پس گواهی لابراتوار از آنالیز خونش  کجاس! 

پزشک قانونی  از گوزیدن  ِ طرف فهمید که بیچاره (قانونی) رو به معنای (حقیقی) گرفته و هنوز نفهمیده (قانونی) یعنی (گم و گور کردن علت فوت) اصلا جوابشو نداد  و فقظ توی دلش گفت ( تو خونه‌ی آق شوجاس!) و به صحبت نصیحت‌وار با خواهر ِ صاب مرده یا صاحاب خار مرده ادامه داد: 

- گفتم از امروز می‌تونه ترانسپورت بشه و این کاتالوگ تابوت‌هاس . من این آلومینیمی روکش توک مدادی  رو برا  سفر هوایی‌ش مناسب‌تر و مطمئن تر می‌دونم. جنازه برای طول سفر بیمه‌ی حوادثه و اینجوری تو تهران گوشت چرخ‌کرده تحویل‌ نمی‌گیرین! البته برای خانواده‌هایی که دستشون به دهن دیگران می‌رسه تابوت‌های چوب گردو و بلوط هم هست. با تودوزی  ِ گوجه فرنگی..مامان!

باز صدایی که شیون ِ گوز ِ آپوکالیپتیک رو تداعی می‌کرد چنین نالید:

- گذال ِش ِ کالبد شکافی چی‌می‌شه؟!

مهم این بود که زحمتی کشیدند خون مرده گی ها محو شد ! شکسته گی جمجمه دیگه تابلو نبود و آرواره با یک ضرب چکش برگشته بود به حالت  ِ پرچانه‌ای که برا خیلیا  خوشبختانه مرگ و میری زودرس میاره و زودتر از بقیه این حقیقت‌آباد ِ غیر عفونی  و افتخارآمیز رو ترک می‌کنن!

مهم این بود که خود پرسش کننده رو به جرم چرخش بی‌موقع  ِ آرواره روی یکی از اون تخت‌های فلزی دراز به دراز نکرده‌اند دست کم در حال حاضر شهروند  ِ محترمی که هنوز هرگونه حق اتلاف وقت داره!

فردای اون روز تو محوطه تابوت حلبی رو لحیم می‌کردن. سفیر هم اومده بود تابوت رو مهر کنه و از اونجا بیست تخته قالی رو با فورقون فولکسش بخش کنه تو غربت.

اقیانوس بی‌عدالت و غربت سردی بود، عمر آدمی.  

 

دسامبر سال ۱۹۸۲ مرده شورخانه ی فلورانس 

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/10/23ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

  

خیاط خیابون گرگان

 

 

 

پسر بزرگش بعد از هفت سال سرد و غیر گرم چشیدن ِ هوای اسکاتلند که به آن کلم­آباد می گفتند به وطن برگشته بود و هشت سال با یک موتور آب دست دوم کلنجار رفته بود تا باصطلاح  بخشی از نمکزار ورامین رو حاصلخیر کنه آخر سر هم دولیتر روغن موتور غلیظ خورد و توی آفتاب دراز کشید براساس حمل و نقل بی فاتحه هشتاد هزار تومن.

به همین دلیل بود که خیاط هنگام بخیه­زدن به خشتک مردم از فحش­های چارواداری گرفته تا ناسزاهای سزاوار نثار مسئولین امور کشاورزی  می­کرد. چاک دهن را واز می­کرد و می­گفت و اصلا به این موضوع فکر نمی­کرد که مشتری­ها این فقره فحاشی رو تخم چپ حضرت عباس هم حساب نمیکنند! اگر بجای بدو بیراه  خون رگانش را توی مغازه­ قطره قطره می گریست  برای مردم  حکم ِ شاعر ملی رو پیدا می کرد که براش از هرچی خوارو مادر بدتر بود! گذشته از اینها اتو زغالی ِ عهد پترویچ اول خیاط خانه راو به جهنم­دره تبدیل کرده بود. پسر وسطی دو سه روز پیش با قیچی بزرگ ِ روی پیش­خان به او حمله کرده بود و او شناسنامه­ی زه­واردررفته رو ورداشته بود و رفته بود توی صف ِ والدین ِ کتک خورده از فرزندان ِ برومند ِ حشیشی تا از دادستان انقلاب در خواست کنه پسرش رو از زندان کلونتری مرخص نکنن! اونجا هم نزدیک  بود خودشو بفرستن آب­خنک چون توی شناسنامش مهر رای­گیری نخورده بود. به حاکم شرع گفته بود: روز رای‌گیری سرما خورده بودم و جواب شنیده بود: گه خورده بودی! حالا در حال بخیه زدن به خشتک مردم دل تو دلش نبود پسرش رو کلونتری آزادکنه و دوباره بفرسته  به هوارش! آخه پسر وسطی ِ بی­گناه و حساس بود و به همین دلیل سرچشمه­ی همه گناهای عالم شد. انقده حساس بود که دوازده سال با دختر خاله­اش بخاطر یه حرف کوچیک قهر کرده بود و ازش عین جن از بسم­الله فرار می­کرد. داستان مربوط میشه به عید نوروز ِ دوازده سال قبل  که خاله­ها اومده بودن خونه ی ِ هابیبی و هابابا دیدو بازدید. اون روز دخترخاله­اش خوشگل و سرخ وسیفید کرده بود و پسر خیاط توی حیات بش گفته بود در مورد تو یه حس عجیبی دارم که قادر نیستم به زبونش بیارم!

و دختر جواب داده بود  عکسش رو که میتونی بکشی! همین باعث قهر چندین و چند ساله شده بود. خب خیلیا همو موقع می­تونن عکسش رو از رو حافظه بکشن و بزارن کف دست طرف. خیلیام مث پسر وسطی نه به زبون میارن و نه طرح مختصری از چیزی که می­خوان در دست دارن و باصطلاح برا هر سرنخی هزارتا  پس­ورد لازم دارن!

خیاط خیابون گرگان انقده اعصابش گه مرغی بود که زنش می­ترسید بیاد بگه بزباش همیشه­گی که اون هم هلاهلی در نوع خودش بود حاضره. زنش هر وخت اعصابش بهم می­ریخت همون سرمه ارزونه رو می­کشید به چشاش و چون سرمه ارزونه حساسیت و خارش ایجاد می­کرد پشت دستشو هی به چشاش می­کشید و سیاهی رو از کنار چشاش تا بناگوشش ادامه می­داد و توی خیابون عابرا بودن که از ترس به تیر چراق برق می­خوردند و می­افتادن توی جوی آب.  زنش دیگه مایل نبود دوباره به  تخم مرغی که روی پیشونی شوهرش از اصابت ته قیچی خیاطی بالا اومده بود چشم بندازه. دوست داشت هرچه زودتر وقایع مصیبت بار روز قبل رو  به دست فراموشی بسپاره چون وقایع مصیبت بار مثل مور و ملخ از درو دیوار می­اومدن و هیچ لزومی نداشت آدم اونها رو بخاطر بسپره. حیف ِ اون پولی که به زور بخیه زدن ِ خشتک ِ امت برای آقازاده­ی قاتل خرج­شه. فکر عاقلانه­ای نبود که چارتا خشت ِ پشت­بوم رو بالا بکشن و اتاقی برا معتادین محل فراهم بشه تا بساط بیس­و یک رو غلتک بیفته! همه یواشکی می­اومدن بالا و ردیف می­شدن و آسپیرین­های خیاط رو توی قوری دم می­کردند چون کیفیت تریاک زده بود تو گوش ِ پشگل ماچلاق !

اما ته دلش راضی بود. آقای نوری ِ خواننده که از توده­ای های کمربند سبز بود، بش حالی کرده بود که چه بدشانسی بزرگی از دم گوشش رد شده وگرنه همین چاردیواری ِ بخیه­زنی و کوک­زنی و اتوکشی رو باید باد هوا می­دید. نوری گفت شانس اوردی اگه مغازه رو به اون ماس­بنده می­فروختی و این یکی رو هم می­رفستادی اسقاط­­­­ لَند زیر پل چوبی کفنت رو کوک می­زدی و هر دو آقازاده­ها تو بیابونای ورامین مث سمندر پوس می­نداختن! آدم بیتره تو این مملکت یه معتاد هف­خط باشه تا یه انقلابی ِ گه شور ِ‌اونور ِ آب! کار دنیا تمومه و بقول حاج­آقا کارل مارکس بودور که واردوور! یعنی از نظام    سرمایه­داری الامان! هرچه از آب و نون توی دکان خیاطی کم بود  توی تحلیل­های تخمی ِ سیاسی از چلوکبابی ِ مسکو چیزی کم نداشت. فرق اساسی­اش این بود که توی چلوکبابی تا فرمان ِ دوغ عرب می­دادی صحبت حمله­ی بی­شرمانه­ی اعراب مطرح می­شد و توی خیاطی تکمه­ی تنبانی بحث را برتموچین و تاتار می‌کشید. ناطق زبردست با زیرشلواری ِ احتمالا راه­راه  مامان­دوز وسط دکان می­ایستاد و دست راستش را مثل موسولیتی به پشتش تکیه می­زد و خیاط خیابان گرگان هم در حال کوک زدن شلوار ناطق به درافشانی­های تخمی و تحلیل­های شیربرنجی­اش با لبخندی عاقل اندر کس­خل پاسخ می­فرستاد.

  -    گفتی زیپ ِ اتوماتیک منو به یاد مائو تسه تووونگ انداختی! اگه مام بجای این امتی که به دیوار توالت می‌شاشن یکی عین مائو داشتیم اوضامون توفیر می­کرد. اون به تریاکی­ها دو ساعت وخت داد تریاک کشیدن رو ترک کنن بعد وافورهاشونو حسابی با روغن جوشان چرب کرد و بشون اماله نمود و ریخت ِشون تو دریا! من اگه به قدرت برسم بی چک ­وچونه دو دیقه وخت می­دم! دو دیقه!

   -   همون بیتر که توی مادرسگ رهبری رو تو دسِت نگرفتی وچیزای دیگه تو دسِت گرفتی!! 

 

این مکالمات خوراک روزانه­ی کسبه­ی خیابون گرگان بود. خیاط یه دختر هم داشت که شوهرش به شغل شریف ِ قاچاق تلویزیون رنگی از باکو به آستارا و بلعکس مشغول بود و مدتی از سال رو غایب از نظر و احتمالا توی  بازداشت­گاه­های مرزی زیل ِ نظربود. هر وخت هم بر می­گشت شیکم طرف رو بعنوان خالی نبودن عریضه یا انتقام از جاندارمای باج­گیر  باد می­کرد. دختر هم چاره­ای نداشت جز اینکه بنشینه  و از صبح تا الهی شب از بخت سیاه خودش تعجب کنه. ولی بدش نمی­اومد تجربه­ی ورشکسته و هزاربار آزمایش شده­ی انقلاب کشاورزی ِ برادر بزرگش رو ادامه بده. با یه موتور آب هیلمن ِ عهد جرجیس شاه

عالیه بزنه به بادیه و یه جائی در پناه گرگ بیابونی مار و عقربی آسایش خیال پیدا کنه. ساعت نه شب اگر اتفاق خاصی نمی­افتاد و آدمی نمی­کشتند و سری نمی­بریدند کرکره دکوون میآمد پائین ولی معمولا همان ساعتهای سرچراغی  جیغ و داد جنده­ها بلند می­شد و یکی از زنان ِ قمه­خورده خونین و مالین توی  خیاط­خونه پشت چرخ خیاطی زهواردررفته  ومیز اتوی کبره بسته پناه می­گرفت و متعاقب آن مردی پشمالو در حال پاکسازی محل از خوشگلا با کنده­ی خونالود از قاب­دسمال بزرگه به قاب­دسمال کوچیکه وارد می­شد و قشقرق عظیم و بگیرو ببند و فریاد و فحش­های آب نکشیده­ای داد و ستد می­شد که هر بچه شیرخوره­ای رو در اسرع وقت بالغ می­کرد! اگه این داد و ستدها به جون اهالی نمی­رسید از فقدان هنر هفتم خیلی لطمه می­دیدند!  بعد هم هَپی­اند بود و طبق معمول هر شبه زود آشتی می­کردند و مرد پشمالو گردن گاوی­اش ناگهان از مو نازک­تر می­شد و فروتنی ِ موقت پیشه می­کرد.

درست مث آدمهای فروتنی که صدسال است کسی را نکشته­اند.

     -  آخه اوس خیاط به اون کوکی که بت روزی می­رسونه سوگنت! اگه یه دفعه دیگه محض روت گلاب!  بیات و جلو روم عین جنده­ها آدانس ِ شو باد کنه این دفعه فک می­کنم با همین ساطور ِ گاب کش گاب کش ِش کونم!

 بعد آشتی کنون و ماچ و بوسه بود و گوریل ِ پشمالو موتورشو ورمیداشت و جنده­ها رو یکی یکی ترکش می­نشوند و هی دور خیابون گرگان و اجاره­دارو چرخ می­زد تا هوا بخورن! اگه تفریحات سالم کمی ولخرجی هم پیدا می­کرد اونوقت یه پاکت جاپونی­کِدو هم می­زاش کف دست اناسِ ِش!  شرایط چنان شیرتو شیر و قمر در عقرب بود که حتی خودکشی رو بی­حاصل می­کرد. کسی برای زندگی کسی تره هم خورد نمی­کرد چه برسه برا مردن کسی. اصلا زنده­گی جز مبالغه چه صیغه­ای بود و با چه دال و ذالی نوشته می­شد، بماند.

کرکره پائین نیامده پسر حشیشی خیاط­باشی از کلانتری به بهانه­ی نبودن شاهد آزاد شده و پایش رو میون دو لنگه­ی در می­گذاشت:

    - حالا ،  خوار سوراخ­بادومی از من شیکایت می­کنی، دهنت سرویسه!

    - کی گفت عین چس آزادت کنن! تو بایس حبس باشی پسرم!

    - اِِ اِ ننت آزات بوده یا بابای جاکشت! بیچارم کردین شما منو مث هوشی نرفسادی اسقاط لَند!

    -  پاتو وردار مغازه رو ببندم، بیچاره منم.

   - سرت به انم!

خیاط دستش را بالا می­برد و پسرش می­پرید قیچی را از روی میز برش برمی­داشت و باز آجان بیار و آجان ببر. آجانام کاری نمی­کردن مگه وقتی کسی سر نخ اسکن رو شل می­کرد. با رویت شدن اولین انوارِ  اسِکن ،  بحث ِ حقوق و قوانین شدت پیدا می­کرد. حقوق وقوانین نه تنها در هر محله­ای فرق می­کرد بلکه در هر لهجه­ای هم تفاوت داشت! دقیقا نمی­شد فهمید شاکی رو چه وقت دار می­زنن  اما اینکه دارش می­زنن رو شاخش بود! از پهلوی آجان ها که عبور می­کردی اگر موزیک خارجی رو با سوت می­زدی چون خیال می­کردند بچه­پولداری زود بازداشتت می­کردن ولی اگه ملودی ِ آب­گوشتی حال می­دادی برات می­زدن بالا. اگه قپی می­اومدی انقد توی ماشین گشت می­چرخوندنت  تا حق رو بسلفی و بعد با پوزش از اشتباه ِ تشخیص هویت ول­ات می­کردن.  اگر مقاومت می­کردی و حقوق دیگران را درک نمی­کردی گیسوان ِ عاشق کش­ات رو چوبه­ی دار باد­افشان می­شد.از جنس نون لواش می­تونستی بفهمی اوضاع مثل سابق نیست ولی بعضی از مشتریا مث اونهائی که میامدن خواهش و  تمنا که: اوسا اینو یه کوک کوچولو بزن   معتقد بودند اوضاع عین سابق شترگاب­پلنگی ِ. یه کوک کوچولوش بزن به زبان خیابان گرگانی یعنی اجرت رو بی­خیالی طی کن. خیاط بایس زنده­گی رو بی­خیالی طی می­کرد. سابق بر این کار بود که آدم او نو می­کرد و تموم می­شد اکنون کاره که آدمو می­کنه و تا جون آدمو نگیره تموم نمی­شه. این کلمات زَرگرفته رو شاگرد حلبی­سازی اورده بود زده بود بالای سر استاد خیاط به دیوار ِ کبره بسته. می­گن تو کشور سوئیس اوضاع فرق می­کنه، اونجا پلیسا میان در خونه­ی مردم و از شون می­پرسن:

- ممکنه لطف کنین و بگین هویت ما چیه!!

 راسی عجیب بود که حلبی سازی اول توی کارگاهش شروع کرد به چکش زدن به کانال­های سفارشی ِ کولر بعد که با کسبه سلام علیکی بهم زد و عاشورا دوتا زنجیر زد  کارگاه رو گسترشش داد و همه خیابونو به کارگاه تبدیل کرد. حالام دیگه علنی وسط خیابون حلبی می­کوبه. بعضی حلبی­سازا اخلاق بعضی هنرمندای دولت‌آباد رو دارن ، اول که مخالف دولت­ان ولی بمحض سلام­وعلیک با کسبه­ی دولت وقت شروع می­کنن به زیرآب ِ هنرمندای ناراضی رو زدن تا کارگاه بنجل­شون رو وسط خیابون پهن کنن  و تو کار ِ زیرآب زنی اداره­ی اطلاعات رو انگشت به دهن می­کنن! اوسا حلبی­ساز که بخاطر سرطان حنجره یه میکروفن  آویزون کرده به پنجره یعنی با اتصال دستگاه تقویت ِ ارتعاش به گلویش حرف می­زد در مقام پاسخ به پیر مرد نود ساله که تقاضا کرده بود لااقل نیم­ساعت بعد از ظهر خواب رو با کوبیدن حلبی آشفته نکنه دستگاه تقویت صدا رو گذاشته بود رو حنجره­اش و گفته بود با احتساب سرانگشتی تو یه پنجاه سالی هم خواب ابدیت به تاخیر افتاده این دو سه روزم دندون رو جیگر پلاسیده بزار! معلوم نبود چرا یه همچو پیر پاتالی باید بیاد بالای مغازه حلبی­سازی دوره­ی نقاهت­اش رو بذگرونه!  اما دیگه آدما جاهای زنده­گی­شون رو انتخاب نمی­کردند بلکه این مکان­ها بودن که به آدما می­گفتن بیا یا نیا و معمولا می­گفتن نیا!   

از جنس نون لواش می­تونستی بفهمی اوضاع مثل سابق نیست ولی بعضی از مشتریامث اونهائی که میامدن خواهش و  تمنا که: اوسا اینو یه کوک کوچولو بزن   معتقد بودند اوضاع عین سابق شترگاب­پلنگی. نون لواش رو اول می­خریدی و می­بریدی و گازش می­زدی و بقیه­اش رو میزاشتی تو بغچه تا روز مبادا. حالا که خود ِ خود ِ مباداس اولن اگه دوتا تنه به این و دوتا فحش به اون و مژدگونی شاگرد نونوائی نباشه صبحانه در تیفانی­ت فقط یه قطره چائی ِ منهای نون لواش و اگه این گنج رو بدست بیاری گازش نزده به سیمان آبیک قزوین تبدیل می­شه درست مثل اینکه بجای آرد گندم با استخون ِ میت ورزاش  داده  باشن!

 جیگرکی ولی بخاطر نرسیدن به مشتری سلف­سرویس شده بود و خود مشتری­ها از هم پذیرائی می­کردن. هیچ نیروئی نمی­تونس این مردم رو شکست بده چون در آن واحد هر کس هم مشتری بود هم فروشنده هم حلبی­ساز و جیگرکی!  هیچ ایرونی رو نمی­بینی از هر کاری مقدار ناچیزی بلد نباشه. تا اوسا خیاط فس فس می­کرد خود مشتری سوزن رو نخ کرده می­افتاد به کوک زدن شلوارش. حلبی­ساز تا به تلفن مغازه جواب بده ، ارباب رجوع چکش رو ورداشته می­افتاد به هوار ِ کانال مولر و تا اوسا بیاد حالیش کنه که کار تو نیست زده کانالها رو قر کرده بود. همه­جا سلف سرویس بود. همه دوست داشتن نماینده­مجلس شن و برا دیگران تصمیمات رفاهی بگیرن.  توی درمانگاه خیابان گرگان مشتری خودش در غیاب دائمی تزریقات چی به خودش و دیگران  آمپول می­زد و در برخی موارد خود ارباب رجوع همدیگر را ختنه و زایمان می­کردند! همه اون توانایی رو داشتن که رهبری دیگرون رو در دست بگیرن و در آن واحد توسط دیگران رهبری بشن!

همه در آن واحد مهندس و دکتر بودند و جیگرکی . تازه می­گفتند این دوازدهمین بانوی دکتری­ست که بعلت فشار دادن اضافی ِ پستان مریض خودش خودش را اخراج کرده ولی این اخراج­ها از معلمان بچه­نواز سرنمی­زد و آنها سرو مر و گنده با سرهای افراشته در خیابان قدم می­زدند و زیر پایشان لنگ هم می­انداختند. بفرما پهلوون! بفرما! بفرما زَتَم داداش جا زَتی ! برخی از این معلمین زیبائی ِ اموات با گسترش فرهنگ ِ زورخانه­ای و درواقع کون­کونک بازی بر اساس فرهنگ­نامه­ی دهخدا کمک­های ارزنده­ای به اشاعه­ی فرهنگ منطقه داشتند. اونا بیشتر به اشاعه­ی فرهنگ کمک کردند تا خود ِ فرهنگ و باید همینجا در همین حوالی ِ گرگان و نظام­آباد  از فراماسونری انگلستان برای تشکیل ِ خانقاه­های درویشان در زورخانه­ها و گسترش پادگانها در سطح شهر  و ایجاد نظام­آبادها  تشکر کرد! بر اساس همشکلی ِ درو تخته باز بد نشد لمپنی مثل عبدوالکریم سروش هم فیلسوف این تیمارستان شد وگرنه در معوج خوانی ِ غزلها کم می آوردیم.   نوری ،  توده­ای ِ  کمربندمشکی می­گفت ناکسا برای ایجاد قشقرق و هرکی هرکی بازی تو مملکت می­شینن فکر می­کنن! اما نوری هیچوقت نمی­گفت بقیه چرا نمی­شینن و فکری به ذهن­شون نمی­رسه!

ایرج ِ مربوط کوچک صبح زود کفش­هایش را پوشید اما با وجود بارون شدید کلاه و چترش روا بر نداشت. اصلا کلاه و چتر مثل استحمام در زنده­گی روزانه مدت زیادی فراموش شده بود. کرکره­ی آهنین مغازه رو تا ارتفاع عبور خمیده­ی یک نفر بالا کشید. به داخل رفت و کرکره رو دوباره از داخل بست. آنروز مشتری­ها شلوار به دست درپرس­وجوی ِ خیاط دیگری بودند. اوستا حلبی­ساز قطره­ی آب شور رو که از گونه­های کبره بسته اش سرازیر می­شد با پشت دست تغییر مسیر داد و با صدای بی­گناهی که بیشتر به تقلید از آلن­دلن بود گفت:

با احتساب سرانگشتی ایرج مربوط کوچک یه پنجاه سالی هم خواب ابدیش به تاخیر افتاده بود! نوری آمده بود خبر جایزه‌ی داگرمن رو بده . از دور دیدمغازه را پارچه­سیاه کشیده­اند.  سرخر را کج کرد تا عزرائیل روی او زووم نکند. من مستاجر خیاط­خانه بودم. اجاره­­بها‌ی عقب­افتاده رو  توی پاگت گذاشتم و از لای در شکسته طبق معمول فرستادم آونطرف که اون دنیا گلوگیرم نشه. 

 

 

از مجموعه‌ی قصه ها ( به چاپ نرسیده)

سیروس شاملو

  

 

+ نوشته شده در  2005/10/6ساعت   توسط