خیاط خیابون گرگان
پسر بزرگش بعد از هفت سال سرد و غیر گرم چشیدن ِ هوای اسکاتلند که به آن کلمآباد می گفتند به وطن برگشته بود و هشت سال با یک موتور آب دست دوم کلنجار رفته بود تا باصطلاح بخشی از نمکزار ورامین رو حاصلخیر کنه آخر سر هم دولیتر روغن موتور غلیظ خورد و توی آفتاب دراز کشید براساس حمل و نقل بی فاتحه هشتاد هزار تومن.
به همین دلیل بود که خیاط هنگام بخیهزدن به خشتک مردم از فحشهای چارواداری گرفته تا ناسزاهای سزاوار نثار مسئولین امور کشاورزی میکرد. چاک دهن را واز میکرد و میگفت و اصلا به این موضوع فکر نمیکرد که مشتریها این فقره فحاشی رو تخم چپ حضرت عباس هم حساب نمیکنند! اگر بجای بدو بیراه خون رگانش را توی مغازه قطره قطره می گریست برای مردم حکم ِ شاعر ملی رو پیدا می کرد که براش از هرچی خوارو مادر بدتر بود! گذشته از اینها اتو زغالی ِ عهد پترویچ اول خیاط خانه راو به جهنمدره تبدیل کرده بود. پسر وسطی دو سه روز پیش با قیچی بزرگ ِ روی پیشخان به او حمله کرده بود و او شناسنامهی زهواردررفته رو ورداشته بود و رفته بود توی صف ِ والدین ِ کتک خورده از فرزندان ِ برومند ِ حشیشی تا از دادستان انقلاب در خواست کنه پسرش رو از زندان کلونتری مرخص نکنن! اونجا هم نزدیک بود خودشو بفرستن آبخنک چون توی شناسنامش مهر رایگیری نخورده بود. به حاکم شرع گفته بود: روز رایگیری سرما خورده بودم و جواب شنیده بود: گه خورده بودی! حالا در حال بخیه زدن به خشتک مردم دل تو دلش نبود پسرش رو کلونتری آزادکنه و دوباره بفرسته به هوارش! آخه پسر وسطی ِ بیگناه و حساس بود و به همین دلیل سرچشمهی همه گناهای عالم شد. انقده حساس بود که دوازده سال با دختر خالهاش بخاطر یه حرف کوچیک قهر کرده بود و ازش عین جن از بسمالله فرار میکرد. داستان مربوط میشه به عید نوروز ِ دوازده سال قبل که خالهها اومده بودن خونه ی ِ هابیبی و هابابا دیدو بازدید. اون روز دخترخالهاش خوشگل و سرخ وسیفید کرده بود و پسر خیاط توی حیات بش گفته بود در مورد تو یه حس عجیبی دارم که قادر نیستم به زبونش بیارم!
و دختر جواب داده بود عکسش رو که میتونی بکشی! همین باعث قهر چندین و چند ساله شده بود. خب خیلیا همو موقع میتونن عکسش رو از رو حافظه بکشن و بزارن کف دست طرف. خیلیام مث پسر وسطی نه به زبون میارن و نه طرح مختصری از چیزی که میخوان در دست دارن و باصطلاح برا هر سرنخی هزارتا پسورد لازم دارن!
خیاط خیابون گرگان انقده اعصابش گه مرغی بود که زنش میترسید بیاد بگه بزباش همیشهگی که اون هم هلاهلی در نوع خودش بود حاضره. زنش هر وخت اعصابش بهم میریخت همون سرمه ارزونه رو میکشید به چشاش و چون سرمه ارزونه حساسیت و خارش ایجاد میکرد پشت دستشو هی به چشاش میکشید و سیاهی رو از کنار چشاش تا بناگوشش ادامه میداد و توی خیابون عابرا بودن که از ترس به تیر چراق برق میخوردند و میافتادن توی جوی آب. زنش دیگه مایل نبود دوباره به تخم مرغی که روی پیشونی شوهرش از اصابت ته قیچی خیاطی بالا اومده بود چشم بندازه. دوست داشت هرچه زودتر وقایع مصیبت بار روز قبل رو به دست فراموشی بسپاره چون وقایع مصیبت بار مثل مور و ملخ از درو دیوار میاومدن و هیچ لزومی نداشت آدم اونها رو بخاطر بسپره. حیف ِ اون پولی که به زور بخیه زدن ِ خشتک ِ امت برای آقازادهی قاتل خرجشه. فکر عاقلانهای نبود که چارتا خشت ِ پشتبوم رو بالا بکشن و اتاقی برا معتادین محل فراهم بشه تا بساط بیسو یک رو غلتک بیفته! همه یواشکی میاومدن بالا و ردیف میشدن و آسپیرینهای خیاط رو توی قوری دم میکردند چون کیفیت تریاک زده بود تو گوش ِ پشگل ماچلاق !
اما ته دلش راضی بود. آقای نوری ِ خواننده که از تودهای های کمربند سبز بود، بش حالی کرده بود که چه بدشانسی بزرگی از دم گوشش رد شده وگرنه همین چاردیواری ِ بخیهزنی و کوکزنی و اتوکشی رو باید باد هوا میدید. نوری گفت شانس اوردی اگه مغازه رو به اون ماسبنده میفروختی و این یکی رو هم میرفستادی اسقاط لَند زیر پل چوبی کفنت رو کوک میزدی و هر دو آقازادهها تو بیابونای ورامین مث سمندر پوس مینداختن! آدم بیتره تو این مملکت یه معتاد هفخط باشه تا یه انقلابی ِ گه شور ِاونور ِ آب! کار دنیا تمومه و بقول حاجآقا کارل مارکس بودور که واردوور! یعنی از نظام سرمایهداری الامان! هرچه از آب و نون توی دکان خیاطی کم بود توی تحلیلهای تخمی ِ سیاسی از چلوکبابی ِ مسکو چیزی کم نداشت. فرق اساسیاش این بود که توی چلوکبابی تا فرمان ِ دوغ عرب میدادی صحبت حملهی بیشرمانهی اعراب مطرح میشد و توی خیاطی تکمهی تنبانی بحث را برتموچین و تاتار میکشید. ناطق زبردست با زیرشلواری ِ احتمالا راهراه ماماندوز وسط دکان میایستاد و دست راستش را مثل موسولیتی به پشتش تکیه میزد و خیاط خیابان گرگان هم در حال کوک زدن شلوار ناطق به درافشانیهای تخمی و تحلیلهای شیربرنجیاش با لبخندی عاقل اندر کسخل پاسخ میفرستاد.
- گفتی زیپ ِ اتوماتیک منو به یاد مائو تسه تووونگ انداختی! اگه مام بجای این امتی که به دیوار توالت میشاشن یکی عین مائو داشتیم اوضامون توفیر میکرد. اون به تریاکیها دو ساعت وخت داد تریاک کشیدن رو ترک کنن بعد وافورهاشونو حسابی با روغن جوشان چرب کرد و بشون اماله نمود و ریخت ِشون تو دریا! من اگه به قدرت برسم بی چک وچونه دو دیقه وخت میدم! دو دیقه!
- همون بیتر که توی مادرسگ رهبری رو تو دسِت نگرفتی وچیزای دیگه تو دسِت گرفتی!!
این مکالمات خوراک روزانهی کسبهی خیابون گرگان بود. خیاط یه دختر هم داشت که شوهرش به شغل شریف ِ قاچاق تلویزیون رنگی از باکو به آستارا و بلعکس مشغول بود و مدتی از سال رو غایب از نظر و احتمالا توی بازداشتگاههای مرزی زیل ِ نظربود. هر وخت هم بر میگشت شیکم طرف رو بعنوان خالی نبودن عریضه یا انتقام از جاندارمای باجگیر باد میکرد. دختر هم چارهای نداشت جز اینکه بنشینه و از صبح تا الهی شب از بخت سیاه خودش تعجب کنه. ولی بدش نمیاومد تجربهی ورشکسته و هزاربار آزمایش شدهی انقلاب کشاورزی ِ برادر بزرگش رو ادامه بده. با یه موتور آب هیلمن ِ عهد جرجیس شاه
عالیه بزنه به بادیه و یه جائی در پناه گرگ بیابونی مار و عقربی آسایش خیال پیدا کنه. ساعت نه شب اگر اتفاق خاصی نمیافتاد و آدمی نمیکشتند و سری نمیبریدند کرکره دکوون میآمد پائین ولی معمولا همان ساعتهای سرچراغی جیغ و داد جندهها بلند میشد و یکی از زنان ِ قمهخورده خونین و مالین توی خیاطخونه پشت چرخ خیاطی زهواردررفته ومیز اتوی کبره بسته پناه میگرفت و متعاقب آن مردی پشمالو در حال پاکسازی محل از خوشگلا با کندهی خونالود از قابدسمال بزرگه به قابدسمال کوچیکه وارد میشد و قشقرق عظیم و بگیرو ببند و فریاد و فحشهای آب نکشیدهای داد و ستد میشد که هر بچه شیرخورهای رو در اسرع وقت بالغ میکرد! اگه این داد و ستدها به جون اهالی نمیرسید از فقدان هنر هفتم خیلی لطمه میدیدند! بعد هم هَپیاند بود و طبق معمول هر شبه زود آشتی میکردند و مرد پشمالو گردن گاویاش ناگهان از مو نازکتر میشد و فروتنی ِ موقت پیشه میکرد.
درست مث آدمهای فروتنی که صدسال است کسی را نکشتهاند.
- آخه اوس خیاط به اون کوکی که بت روزی میرسونه سوگنت! اگه یه دفعه دیگه محض روت گلاب! بیات و جلو روم عین جندهها آدانس ِ شو باد کنه این دفعه فک میکنم با همین ساطور ِ گاب کش گاب کش ِش کونم!
بعد آشتی کنون و ماچ و بوسه بود و گوریل ِ پشمالو موتورشو ورمیداشت و جندهها رو یکی یکی ترکش مینشوند و هی دور خیابون گرگان و اجارهدارو چرخ میزد تا هوا بخورن! اگه تفریحات سالم کمی ولخرجی هم پیدا میکرد اونوقت یه پاکت جاپونیکِدو هم میزاش کف دست اناسِ ِش! شرایط چنان شیرتو شیر و قمر در عقرب بود که حتی خودکشی رو بیحاصل میکرد. کسی برای زندگی کسی تره هم خورد نمیکرد چه برسه برا مردن کسی. اصلا زندهگی جز مبالغه چه صیغهای بود و با چه دال و ذالی نوشته میشد، بماند.
کرکره پائین نیامده پسر حشیشی خیاطباشی از کلانتری به بهانهی نبودن شاهد آزاد شده و پایش رو میون دو لنگهی در میگذاشت:
- حالا ، خوار سوراخبادومی از من شیکایت میکنی، دهنت سرویسه!
- کی گفت عین چس آزادت کنن! تو بایس حبس باشی پسرم!
- اِِ اِ ننت آزات بوده یا بابای جاکشت! بیچارم کردین شما منو مث هوشی نرفسادی اسقاط لَند!
- پاتو وردار مغازه رو ببندم، بیچاره منم.
- سرت به انم!
خیاط دستش را بالا میبرد و پسرش میپرید قیچی را از روی میز برش برمیداشت و باز آجان بیار و آجان ببر. آجانام کاری نمیکردن مگه وقتی کسی سر نخ اسکن رو شل میکرد. با رویت شدن اولین انوارِ اسِکن ، بحث ِ حقوق و قوانین شدت پیدا میکرد. حقوق وقوانین نه تنها در هر محلهای فرق میکرد بلکه در هر لهجهای هم تفاوت داشت! دقیقا نمیشد فهمید شاکی رو چه وقت دار میزنن اما اینکه دارش میزنن رو شاخش بود! از پهلوی آجان ها که عبور میکردی اگر موزیک خارجی رو با سوت میزدی چون خیال میکردند بچهپولداری زود بازداشتت میکردن ولی اگه ملودی ِ آبگوشتی حال میدادی برات میزدن بالا. اگه قپی میاومدی انقد توی ماشین گشت میچرخوندنت تا حق رو بسلفی و بعد با پوزش از اشتباه ِ تشخیص هویت ولات میکردن. اگر مقاومت میکردی و حقوق دیگران را درک نمیکردی گیسوان ِ عاشق کشات رو چوبهی دار بادافشان میشد.از جنس نون لواش میتونستی بفهمی اوضاع مثل سابق نیست ولی بعضی از مشتریا مث اونهائی که میامدن خواهش و تمنا که: اوسا اینو یه کوک کوچولو بزن معتقد بودند اوضاع عین سابق شترگابپلنگی ِ. یه کوک کوچولوش بزن به زبان خیابان گرگانی یعنی اجرت رو بیخیالی طی کن. خیاط بایس زندهگی رو بیخیالی طی میکرد. سابق بر این کار بود که آدم او نو میکرد و تموم میشد اکنون کاره که آدمو میکنه و تا جون آدمو نگیره تموم نمیشه. این کلمات زَرگرفته رو شاگرد حلبیسازی اورده بود زده بود بالای سر استاد خیاط به دیوار ِ کبره بسته. میگن تو کشور سوئیس اوضاع فرق میکنه، اونجا پلیسا میان در خونهی مردم و از شون میپرسن:
- ممکنه لطف کنین و بگین هویت ما چیه!!
راسی عجیب بود که حلبی سازی اول توی کارگاهش شروع کرد به چکش زدن به کانالهای سفارشی ِ کولر بعد که با کسبه سلام علیکی بهم زد و عاشورا دوتا زنجیر زد کارگاه رو گسترشش داد و همه خیابونو به کارگاه تبدیل کرد. حالام دیگه علنی وسط خیابون حلبی میکوبه. بعضی حلبیسازا اخلاق بعضی هنرمندای دولتآباد رو دارن ، اول که مخالف دولتان ولی بمحض سلاموعلیک با کسبهی دولت وقت شروع میکنن به زیرآب ِ هنرمندای ناراضی رو زدن تا کارگاه بنجلشون رو وسط خیابون پهن کنن و تو کار ِ زیرآب زنی ادارهی اطلاعات رو انگشت به دهن میکنن! اوسا حلبیساز که بخاطر سرطان حنجره یه میکروفن آویزون کرده به پنجره یعنی با اتصال دستگاه تقویت ِ ارتعاش به گلویش حرف میزد در مقام پاسخ به پیر مرد نود ساله که تقاضا کرده بود لااقل نیمساعت بعد از ظهر خواب رو با کوبیدن حلبی آشفته نکنه دستگاه تقویت صدا رو گذاشته بود رو حنجرهاش و گفته بود با احتساب سرانگشتی تو یه پنجاه سالی هم خواب ابدیت به تاخیر افتاده این دو سه روزم دندون رو جیگر پلاسیده بزار! معلوم نبود چرا یه همچو پیر پاتالی باید بیاد بالای مغازه حلبیسازی دورهی نقاهتاش رو بذگرونه! اما دیگه آدما جاهای زندهگیشون رو انتخاب نمیکردند بلکه این مکانها بودن که به آدما میگفتن بیا یا نیا و معمولا میگفتن نیا!
از جنس نون لواش میتونستی بفهمی اوضاع مثل سابق نیست ولی بعضی از مشتریامث اونهائی که میامدن خواهش و تمنا که: اوسا اینو یه کوک کوچولو بزن معتقد بودند اوضاع عین سابق شترگابپلنگی. نون لواش رو اول میخریدی و میبریدی و گازش میزدی و بقیهاش رو میزاشتی تو بغچه تا روز مبادا. حالا که خود ِ خود ِ مباداس اولن اگه دوتا تنه به این و دوتا فحش به اون و مژدگونی شاگرد نونوائی نباشه صبحانه در تیفانیت فقط یه قطره چائی ِ منهای نون لواش و اگه این گنج رو بدست بیاری گازش نزده به سیمان آبیک قزوین تبدیل میشه درست مثل اینکه بجای آرد گندم با استخون ِ میت ورزاش داده باشن!
جیگرکی ولی بخاطر نرسیدن به مشتری سلفسرویس شده بود و خود مشتریها از هم پذیرائی میکردن. هیچ نیروئی نمیتونس این مردم رو شکست بده چون در آن واحد هر کس هم مشتری بود هم فروشنده هم حلبیساز و جیگرکی! هیچ ایرونی رو نمیبینی از هر کاری مقدار ناچیزی بلد نباشه. تا اوسا خیاط فس فس میکرد خود مشتری سوزن رو نخ کرده میافتاد به کوک زدن شلوارش. حلبیساز تا به تلفن مغازه جواب بده ، ارباب رجوع چکش رو ورداشته میافتاد به هوار ِ کانال مولر و تا اوسا بیاد حالیش کنه که کار تو نیست زده کانالها رو قر کرده بود. همهجا سلف سرویس بود. همه دوست داشتن نمایندهمجلس شن و برا دیگران تصمیمات رفاهی بگیرن. توی درمانگاه خیابان گرگان مشتری خودش در غیاب دائمی تزریقات چی به خودش و دیگران آمپول میزد و در برخی موارد خود ارباب رجوع همدیگر را ختنه و زایمان میکردند! همه اون توانایی رو داشتن که رهبری دیگرون رو در دست بگیرن و در آن واحد توسط دیگران رهبری بشن!
همه در آن واحد مهندس و دکتر بودند و جیگرکی . تازه میگفتند این دوازدهمین بانوی دکتریست که بعلت فشار دادن اضافی ِ پستان مریض خودش خودش را اخراج کرده ولی این اخراجها از معلمان بچهنواز سرنمیزد و آنها سرو مر و گنده با سرهای افراشته در خیابان قدم میزدند و زیر پایشان لنگ هم میانداختند. بفرما پهلوون! بفرما! بفرما زَتَم داداش جا زَتی ! برخی از این معلمین زیبائی ِ اموات با گسترش فرهنگ ِ زورخانهای و درواقع کونکونک بازی بر اساس فرهنگنامهی دهخدا کمکهای ارزندهای به اشاعهی فرهنگ منطقه داشتند. اونا بیشتر به اشاعهی فرهنگ کمک کردند تا خود ِ فرهنگ و باید همینجا در همین حوالی ِ گرگان و نظامآباد از فراماسونری انگلستان برای تشکیل ِ خانقاههای درویشان در زورخانهها و گسترش پادگانها در سطح شهر و ایجاد نظامآبادها تشکر کرد! بر اساس همشکلی ِ درو تخته باز بد نشد لمپنی مثل عبدوالکریم سروش هم فیلسوف این تیمارستان شد وگرنه در معوج خوانی ِ غزلها کم می آوردیم. نوری ، تودهای ِ کمربندمشکی میگفت ناکسا برای ایجاد قشقرق و هرکی هرکی بازی تو مملکت میشینن فکر میکنن! اما نوری هیچوقت نمیگفت بقیه چرا نمیشینن و فکری به ذهنشون نمیرسه!
ایرج ِ مربوط کوچک صبح زود کفشهایش را پوشید اما با وجود بارون شدید کلاه و چترش روا بر نداشت. اصلا کلاه و چتر مثل استحمام در زندهگی روزانه مدت زیادی فراموش شده بود. کرکرهی آهنین مغازه رو تا ارتفاع عبور خمیدهی یک نفر بالا کشید. به داخل رفت و کرکره رو دوباره از داخل بست. آنروز مشتریها شلوار به دست درپرسوجوی ِ خیاط دیگری بودند. اوستا حلبیساز قطرهی آب شور رو که از گونههای کبره بسته اش سرازیر میشد با پشت دست تغییر مسیر داد و با صدای بیگناهی که بیشتر به تقلید از آلندلن بود گفت:
با احتساب سرانگشتی ایرج مربوط کوچک یه پنجاه سالی هم خواب ابدیش به تاخیر افتاده بود! نوری آمده بود خبر جایزهی داگرمن رو بده . از دور دیدمغازه را پارچهسیاه کشیدهاند. سرخر را کج کرد تا عزرائیل روی او زووم نکند. من مستاجر خیاطخانه بودم. اجارهبهای عقبافتاده رو توی پاگت گذاشتم و از لای در شکسته طبق معمول فرستادم آونطرف که اون دنیا گلوگیرم نشه.
از مجموعهی قصه ها ( به چاپ نرسیده)
سیروس شاملو