ترانه ی امید
دیدی پدر
طوفان
کودکان همگون ساخت؟
همگون در دردی که
بی نهایت است
همگون در ظلمت سرنوشتی
که بازش خواهند نوشت
در برزن ِ خون
همگون در لبخندی
که این روزها چه کیمیاست
جشن بزرگی بر پا می کنیم
و همه ی شعرها را
واژه به واژه
زندگی خواهیم کرد
در ادبیات و هنر
ترانه ی امید
دیدی پدر
طوفان
کودکان همگون ساخت؟
همگون در دردی که
بی نهایت است
همگون در ظلمت سرنوشتی
که بازش خواهند نوشت
در برزن ِ خون
همگون در لبخندی
که این روزها چه کیمیاست
جشن بزرگی بر پا می کنیم
و همه ی شعرها را
واژه به واژه
زندگی خواهیم کرد

چمدان
به دیدار ِ کوه آمده ای شاید
اگر سراپای ِسحری پر خاکستر؟
بیا!
دستی برای دستی سراسیمه ای
قلبی برای گلی سراسیمه سرودنی
پس ِپشت ِ سال و یکنواختی
مات ِ استفهام ِ زنده بودنی.
چنین زنده، بودن!
وای ِ
وانفسائی که به ذهن درنمی گنجد
همچنان، درمان ِ جنون، نیست ماندن در جنون
من اینجا با چه خوشم؟
اختری که نمی خندید در بعید ِ عمری کم مصداق
تنها ، روز ِ بغایت گرفته، رنگ آفتابی ِ نفست را روزن میزند.
این روزها چه سخت غمگینم من!
میلادم در سرزمینی جنایت بار
جوانی ام در سرزمینی سیاه
کهنه گی ام در سرزمینی مرده رقم خوردن!
مدارکم کو؟
عفونت تجربه های قرون را رفتن و آمدن
رفتن
آمدن
رفتن
رفتن
آمدن
تا ساعتهای کشدار را پُر کردن.
گم شدن در هیاهوی بازارهای سنتی
یا زرق وبرق ِ الماسهای سَرد ِ بُرَّنده گی
به جستجوی انعکاسی که پوچ نیست
دری گشوده به دریائی کم پرواز
باغی لاهوا در ذهنی کم سکون
جهنمی دلکش تر از اکنون؟
کانوآ
زیر آفتاب تفتهی مدیترانه نشسته بودم زخمهای تاریخی ام را مرور می کردم . تقریبا از ایرانیانی که هنر نزد آنان است و بس تا حدودی جان سالم به در برده بودم توی ساحل آنکونا یا بندر ناپل یا بریندیزی به کشتی زنگار بستهی غرق شدهای خیره شده بودم. ساعنی پیش آن را از لجن ها بیرون کشیده بودند
این چندمین ناوچه ی آلبانیائیها ی تنگدست است که بدون ویزا به سرزمین غذا و رنگ و آزادی میخزند و چندمین ناوچه بردگان ِ کارٍ سیاه است که بدون چرخیدن ناوهای پر سرعت ِ پلیس مرز دریایی یعنی بدون ایجاد گردآب مصنوعی غرق شده است؟ ! عصر روزی که جنازه ها ی باد کرده را از آب می گرفتند آنسوی دیگر کرانهی غربت آلبانیائی های اجازه اقامت موقت گرفته موفقیت خود را با شراب های ارزان جشن گرفته بودند. شعری را که می خوانید در چنین شرایطی نوشتهام . شاید برای خواننده ی همسفر و همدرد احتیاجی به توضیح نبود
کانوآ (Canoa= نوعی بلم سرخپوستی است)
این چند شکسته تخته پاره ی چرخان نیز می رود به عمق
یقین گفتند:
" زین ورطه می رهیم
می رهیم
به اتفاق "
اما خشت نفرینی ِ میلاد ، نهی و حسادت نهاده بود میان برد گان
چرای ِ بی خبری رنگین دُردی گشود بر گرانه ی غربت
که گلگونش خود هیهات ِ خون ِ گمشده ای داشت.
آنسو چراخ بستند
اینسو گریستند
گفتند بازماندگان :
" کو خواب !
خوابی مدام
تا زین قصه ی تلخ نیز بگذریم."
چشم های درخشان پر خواهش ات را می بویم
و دست هایت را
- پرنده های پریده رنگ در پائیز -
تو نیز می دانی
می دانی هراسی در عاشقانه هاست
زیرا همیشه چیزی هست که بر وفق مراد نیست!
رخت بربسته است آوا
و
امید پایان یافته تلقی شده است
اینک رَج ِ نمازبَران ِ هوا
استوار است بَر استوای ِ استدلال ِ زمین .
روز مجالی نمی دهد
و
پیش آمد همچنان از پیش بینی
سبقت می جوید .
آرواره ی مرگ در بزرگراه ِ قزوین
آرواره ی قزوین در بزرگ راه مرگ
یا مرگ قزوین در آرواره ی بزرگ
یا چیزی در همین حدود
نمی دانم!
.....
سطل آبی بر سرخ ِ شاهراه
تا فروغ را ببرد
شعرها و رویاهایش را
انار خشک تشته گی
می غلطد به چهره ی سنگ
سنگی که می گدازد بر آن کودک و رود
- کجاست لبخندی که بگویم امید کو ـ
شهری انباشته از آهن و دود
پنهان به خارپشته ی راه
پرنده ی بوران
می گوید به ماه قهوه ای:
ـ کجاست آسمانی که بگویم آواز کو ـ
عمری من هم چو یونس به سینه ی ماهی در ون شدم
کو هم تلاطمی که بگویم:
ـ ره نوزایی ام کجاست

چیزهای زیادی به یادم نیست
کاشیهای ترک|دار ِ فیروزه کنار ِ خراطی ِ چوب ِ کهنه و نارنجی ِ زالزالک
خشک ِ وهمانگیز ِ گل شمعدانی در اتوی زغالی ِ زنگاربسته
تنها تزئین خانهای که بانک رهنی آن را بُرد
نوچ ِ انگور ِ لهیده زیر رقص عصبی زنبوری
دلنگ الکن ِ سنتور ِ مشقی حبیب و بوی خوش افیوناش
پوست باقلا و آب خاکستری صابون توی کوچههای دربدری
زیر بغض تنگ آسمانی گرفته تر
گرفته تر از بغضی که نمیترکد
نمیترکد هرگز تا جان را رها کند
رها کند
یکباره.
فریادهای دور ِ زنی که استمداد میطلبد مدام
شیون کمربندچرمی ِ تأدیب در هوا
بچهها که لالههای گوش به هم میفشرند
تا صدای بلند سقوط عاشقانهها را نشنوند
مگذار بیندیشم!
بیدارم کن!
نه
چیزهای زیادی به یادم نیست
سیروس شاملو ۲۰۰۶
تـُـرَنـج ِ رنــج ِ تــن

در هر نوشينجلوهای درنوشته
هر مقرری
كه چرای و تدبیر ِ بیپناهی آدمی را
به زيرای ِ رنگین ِ سنگی پاسخ ميگويد
بودن
بيچرا شعبدهای ماند
محکوم ِفروخوردن ِهمه دردهای زمین.
پِت پت ِ خوابالود ِ نـوری مانـدیم
به سينهی شب ِ مبهم!
پيش از آنكه به ديده آييم و
كشف شويم
ترديد و فاصله میسازيم.
به شعبدهها دل میبنديم
به رغم ِ كيفر جهانی ِ عشق.
به خشت ِ این واج ِ مکرر
پناه ِ دو روزه میسازیم.
تنها مائيم كودكانهترين رياضیگريزان
به چرخی ديوانه در ميدان.
برمیافرازيم
بادبان میسازيم
ز كاغذِ رؤيا
در اشكی كه میبرد مدام دنيا را
همه
بادا
کین
تـُرنـجِ ِ رنـج ِ تـن
عطرانگيز مانـَـد.
سیروس شاملو
تــصـــــمــیـــــــــــم
دو قلب برای زیستن لازم است
قلبی که بخواهد
قلبی که انکار کند
این تنها تقوای تو بود
تقدیر ِ حضور جانوری شاعر.
نظرکن!
شرم تبادل ِ پایاپای ِ عشق در کوچه بسیار است!
والحکیم!
مرغانه مجوی به دستار خالی ِ بیمار
مرحمانهای
نرمتنانه کلامی
میان نوازش و
زخمی خسته
خستهی این وحشت ها بودن.
مجال، این مختصر بود
که بر پردهی کنایت رفت.
اینک مخاطب ِمن !
غرقهگیج ِ رود ِ کهنهبابونهی مرگی آرام
لق لق ِ تابوت اسقاط تقوای شاعران
یا
آنچه فردا
سرودش خواهی کرد
به راه کورهی خونالود
به وقت تلخ ِِِ شمال
ریشه نمی بندد
تراز نیست
تراز می شکند
عشق.
ریشه می بُرد از جان
خو نمی کند به نکبت ِ عصر
نا فردا و چه در فریب
ترسان مسافری
از این سبز دروغ ِ چمن
تا غَرب ِ ترَنج ِ اندام خویش
چون شعری در گرداب سپید ِ کاغذی ارزان
به همین مختصر درکی که زندگی ست
کم نیست
که به زنده بگوری نگوید: آری؟
هرچه نزدیکم به تو که تو
تن پوشی
اما چو باوری دور
از قیرنشینات می رمد
این خواب رهایی و
در تنهایی خود می نشیند
هر چند بی تو اش
نخواهد هرگز درپیچد به
این بهانهی ممنوع:
ملال ِ کبیر ِ این باران
در سایههای گریزان
و هیبت عقربه های کُند و تلخ ِ شمال
همچنان
سیروس شاملو
برای فیض مهدوی
به رفیقی که به مرگ خندید
دژخیم
و
فرشته
در
گرگ و میش ساعت ِ تو
دهان گشوده است
گورها
کجاوهها
در میلاد و مرگ ات
در سرودههای آزادی و تحقیر.
نامهایی که از تو میرویند
ساقه ی خُردی که نامت را
به حجت ِ سبز ِ طراوت می خواند
در خشکسالیان خویش
و
دریغا
تخته بند ِ ِ دار ِ مضاعف را
همقطاران می کوبند
بر چارگوشه ی تصویرت.
تو
سیروس شاملو
جنگ
جنگ، همان برکت است
یک حکومت نظامی ِ آبرومندانه است
از انقلاب ِ واقعی زودتر طبقات را آشتی می دهد
هر اعتراضی، جاسوسی ِ دشمن است
هر جان کندنی، وظیفه ای ملی ست
محرومیت ، غرور و سربلندی ست
هر احتمالی یقینی ست
هر لبخندی خیانت به خشم است
وضعیت،شیر است
با چشمانی باز در خواب
با چشمانی بسته در بیداری
برای همین است که دشمنی را دوست می دارند
سیاره ی بی همتایی که شاعر گفت:
مرگ
همچنان مائده می آفریند.
ایـــــــــــوانـــــــویــــــــــچ
گفتی ایوانویچ مادر؟
- پَس ِ تیره ابری سبزه میخندد -
پترویچ شاید؟
پترویچ بسیار است
من بسیارم در این شلاب.
- پس تیره ابری سبزه میگرید
کودکان به صف
با کج بیل و مشتی دانه
چالهها
بیکرانه-
گفتی پترویچ؟
ایوانویچ شاید
ایوانویچ بسیار است
بسیارم من در این شلاب.
شعری از سیروس شاملو برای نمایشنامه ی « شب شاعران»
گزارش
او انسان را رعایتی نکرد
هرچند برشانههای مریدان رفت
بر صد پای ِ تاول ِ شلاق
بر هزار بازوی ِ سرخ و سیاه ِ رهایی
بر فراخنای چندین و چند دل ِ حرمتشکسته
و
این صدارت ِ زنگار بسته
نه
او انسان را رعایتی نکرد
اما از یاد نمیبریم که
همچنان
شعر
گمگشتهگیهای جهان را تحریر خواهد کرد.
سفر
روزی تو چشم میگشایی
که من خوابم
برای همیشه.
پنجره را بگشا
گلدانها را آب بده
قرمزترین لباسهایت را به بَر کُن
چیزی بخور
این تو نیستی که رفتهای.
روزی چشم میگشایی
که من
خوابم
و
خواهی دانست
خواهی دانست
مرگ پایان نیست
عطفی در اجبار ِ بودن است.
روزی چشم میگشایی
من
به گودی ِ خوابی نشسته
تو
به عمرانهی ِ آهی

درنوشتن
برای فروغ فرخزاد
كاشكی چراغی نبود
وين راه ِ بیفروغ
بی اشتياق ِ رسيدن، طی میشد
بی چشمگرم ِ معجزتی كه ...
تأخير میكند.
اندام روحم
در رسنیست
از الياف زبر ِ شعر،
شعری كه می گوید:
«حال جهان همين روزها تغيير میكند».
چنين نشد حادث و ناچار
لبخند ابر بلند را گريستم من
و
زادم از خود
از تن سخت خود دستی
تا بر سقف غار قيامت
نقشی بربگذارم.
دو شعر دیگر از فدریکوگارسیا ـ لورکا
برگردان سیروس شاملو
نوروزانهایست برای گلاویژ
آه !
به چه میارزد
زحمت ِ دوستت داشتن
اینگونه كه
دوستت میدارم؟
بخاطر عشقِ تو
هوا ، دل و مویام
آزارم میدهد.
چهكسی برای بافتن دستمال
میخرد
این دستارم و این اندوهِ سپیدنخی كه دارم؟
آه!
به چه میارزد
زحمت دوستت داشتن
اینگونه كه
دوستت میدارم؟
به اندوه از دسترفتهای
هیچكس عطر ِ گُل ِِ تاریكِ زهدانت را نمیفهمد
هیچكس نمیداند كه تراز ِ عشق را میفشری
میان دندانهایت.
هزار اسب كوچك پارسی میخسبد در میدانگاه
زیر مهتاب پیشانیات.
و من
سر انگشتان ترا
كه خصم برف است
به تمامی چهار شب
میفشرم در دستان خویش.
میان توتستانها و یاسها
نگاهِ تو شاخهی پریدهرنگِ
دانهداری بود.
كوشیدم برای تو
برونآرم از دل
واژهای عاجگونی كه بگوید:
« همیشه
همیشه
همیشه»
اما
همیشه
همیشه
همیشه
باغ احتضار ِ من
اندام گریزانت بود.
خون رگان تو
در دهان من
و
دهان تو بیانوار
برای مرگ من.
Oil & water?
On time
Wax & anti gel?
Full time...
Result?
Counter time.
Destination?
Adam's apple.
Sense?
Nonsense!
Old photo In breast pocket?
Doubtless!
gabby heart?
Certes!
Scruffy photo near Gory heart?
Rarest!
آب و روغن؟
- بموقع.
واكس و يخشكن.
نتيجه؟
- تاريخشكن.
هدف؟
- سيب آدم.
- احساس؟
- ابدأ!
عكس يادگاري در جيب پيراهن
حتما!
نزديك بطن چپ؟
- احتمالأ
- عكسي پارهپاره
كنار قلبي خونباره؟
- ندرتأ !

Night it is,
A humid night
The Soil is pallid
The wind
Cloud kid
Gallops towards me
By the mountain side
بعد از تحریر
خاک به معنای زمین نیست بلکه سطح زمین است
شب همچون تنی بادکرده است که داخلاش هوای گرم و ایستادهای حبس شده باشد.
تا کنون این بخش شعر را به گونهای میخواندند گویی شب مثل تنی گرم و بادکرده در هوای ایستاده قرارگرفته است. هم از این روست نمیبیند اگر گمشدهای راهش را
به خاطر همین شب ظلمانیست که خلق ، راه و هدف مشخص را گم کرده و در بیراهه و بیهدفی
شناور است
انار
خاک ِ کمحافظه
بعید می دانم به یاد آورده باشد
بوسههای ِ بزاقی
انار ترش وسوسه
میخواست.
پریای کاغذ
بر حریر ِ رویای ِ باد
چند ستاره میزد.
آدمها
چقدر
عاشقانه بودند.
شب ِ بیخبر اما
به شوم ِ ماه عریان دید
هیبت لرزان مرگی
که در کوچه
به پشیزی ِ پولک ِ خیرات خو کرده است.
کاکل خونین پرندهخوابی پا و پرشکسته
در فلق ِ گره خوردهی ِ : ( باورمیکنم)
انگیزهای برای عاشق ماندن
به قامت ِ شنریزکی در این خواب قناری
به ساعت شرقی 
همین حباب ِ رویا
این عمر
میان دو تاریکی.
حقیقتی دایم در طپشی موقت
زندهگی
ساعتی بی کوک در حجای بلند آفتاب
زندهگی
ساده آدمی در بیکرانی ِ شعر منکسر
مکثی بر هستی
مکثی
توقفی
تصویری
برای گشودن سرفصلی.
■
هم
تاب ِ محضی چنین مختصر
خاکستر ِ جان سوخت
هم
بوم پرتابی به کوچه
طرح اناری رنگپریده داشت!
خاکسترین ِ صبح
سنگینترین ساعت ِ پرسه
در راهی که ناکجاست همزبانی.
جستجوی حرفی ، کلامی از ته ِ این دل
برای تحمل دروغی که زندگیست
نه حقیقت ِ رفتنها.
ای کاش توان ِ برداشتن بعیدی
و حس ِ کوهوار ِ گناهی که شایستهی انسان نیست
کاش! آرامی به ساعت ِ صبح
به اقدس رضایی و اندوه ِ بیکرانش
هیهات
اگر کلام جای خالیاش را پر میکرد
برای تو دریاها میگفتم
اکنون خموشم و
در دریای اشک غوطهور مییابمت ای صبور ِ دردهای همه.
اگر نغمهای جای خالیاش را پر میکرد
برای تو رودها میسرودم
اکنون غمگین مییابمت ای پذیرای ِ بیدریغ ِ سرگردانیهای ِ همه.
چه بگویم
چه نگویم
چه بخوانم
شریک ِ این مکافات و شعبدهام با تو
در
هیهات ِ عمر ِ بهاریش که کوتاه ِ پايیزی بیمجال بود.
مرثیهای برای شهر لوند

بیابانی بود
گسترده بر سبزینهای موقت
سیاهی بر شان ِ آتشی
سالی که حسرت در وفور
و ناباور
در نابرابر
بیتوته کرد
سالی که کفش
ره ِ پیموده رفت
گُنگ ِ رسیدنی که خوابی ست سنگین
سنگین
سنگین.
شهر ِ کهنسال باور
جوانمرگ
و
یکنواخت
یکنواخت
مثل
سوزن ِ گرامی کهنه
در انتهای صفحه ی عمری
خششششششششش
شادی های پراضطراب
خنده های غمانگیز
شهری برای از یاد نبردن
اما
ازیاد رفتن
شهر بیدلیل ِ کار و مرگ مثل ِ
هر آرمان شهری
که
دوستش می داشتم
اما
اکنون
از آن
در دوزخ خویش پناه می جویم
میپردازم
میگدازم کیفر ِ این باور را
تابستانی (۱)
در پشهبند ِ عشوهگری.
انگور ِ یاقوتی در كاسهی لعابی.
خشخش ِ خزندهی بینامی
بر خیس ِ چمنی
ماه ِ تَك
در شرقیترین بَدر ِ ممکنی
كِلك محالی
دلی الكن
در كجوپیچ ِ مضامین ِ
شعری تابستانی.
برای خواندن مطالب (بامداد و اغیارش) به وبلاگ زیر مراجعه کنید:
www.sirus-shamlu-bahsha.blogfa.com
شعری برای :
بهزاد شکارچی
اسمائیل نوروزی
پیمان سنندجیزاده
علیرضا مغانلو
پروانههای کانون پانتومیم ایران
که پرپر شدند بیآنکه بهاری دیده باشند
به آن که رفت
تلخآب ِ انتقامی کور
در صفرایش جوشید
گیسوی ابلقاش به الکلی بدبوی
شانه شد.
پیراسته با جمجمهای شکسته
ز اصابت ِ این شرم ِ منزلت.
عرق ِ سرد ِ هزار عدم
بر پیراهن سپیدش
طرح گربهای جغرافی داشت
تا پشت شیشهی چرک غسالخانه
که گوش بسیار است و چشم کم
همقطاران فروخورند
ناسرودههای کامش را.
مرگی کال که خو نمیکند
به این کرباس شوم ِ سرزندهگی
به هرچه هست
هیبت شب میبخشید:
- اینگونه اگر پیدا نباشم
غورهی ترشی در پیچ و تاب شاخ انگوری
پس
عصیان شراب را میمانم من
یادی لمنده
در شب عریانت.
سیروس شاملو
این چند شکستهتختهپارهی چرخان نیز میرود به عمق.
یقینگفتند:
زین ورطه میرهیم بهاتفاق!
اما خشت ِنفرینی ِمیلاد، نهی و حسادت بنانهاده بود میان ِ بردهگان.
چرای بیخبری رنگین دُُردی گشود بر کرانهی غربت
که گلگونش خود، هیهات ِ خون ِ گمشدهای داشت.
چراغان بستند.
گریستند.
گفتند بازماندهگان:
کو خواب؟
خوابی مدام
تا زین قصهی تلخ نیز بگذریم.