تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 شاید خیلی ها ندانند گاندی واقعا که بود

شاید کسی نداند او از فاتیک ترین خانواران هند بود. از قبیله ای که برای نکشتن ِ ذرات زنده در هوا دهانشان را می بستند و جلوی پا ها را جارو می کردند که مورچه ها را له نکنند. خود گاندی هم معتقد بود آمیزش با زن صرفا باید به قصد تولید مثل باشد و بس! شاید خیلی ها ندانند گاندی چقدر به رهایی  هندو از جهل و فقر و تنگدستی کمک کرد اما دلال های  چند ملیتی خوب فهمیدند چگونه این فلسفه ی  مفعولیت ، این سوءتفاهم عظیم و این اندیشه ی ناکارآمد ِ انعطاف ِ مسیحایی  ِ (بوسه به شلاق) را در کشورهای (شلاق - زبان) زنده نگهدارند

+ نوشته شده در  2009/7/5ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

 شارلاتان­ها به جلو می تازند!

 

لب که از سخن بسته ماند موسیقی آغاز می­شود و علم که در باب موضوعی به گُه گیجه افتاد  فرآدرمان­ها  راه می­افتند به درمانِ ِ بیمارنی که از علم ِ حکیم چشمشان آب نمی خورد  و به علم حکیم­باشی چراغ سبز نشان می­دهند. تفاوتش این است که موسیقی در حوزه­ی زبان حرکت نمی­کند درحالیکه فرآدرمان­ها درست از نقطه­ ی ناتوانی علم ِ پزشکی آغاز می­کنند جایی که درمان­های نوین دارویی ودرمان­های مرسوم روانی هنوز در پرسش ِ بیمار بی ­پاسخ مانده ­است.

یکی از آن فرآدرمان­ها امروز به دیدن مریض ِ ظاهرا لاعلاج آمد. این درمان­گر هنوز نتوانسته بود خودش را از لباس اتو کشیده و کفش ِ رسمی (فرآتر) ببرد ولی مدعی بود دیگران را به (فرآ ) خواهد بُرد! فرآدرمان معتقد است رابطه­ی بیمار با کهکشان بهم خورده است و ایشان می­آیند این رابطه را وصل کنند درحالیکه بیمار مورد بحث دقیقا از نابسامانی و تزلزل ِ زندگی شهری و این که کسانی در بندخوکرده ادعای فرافکنی  دارند به بستر بیماری افتاده و فرآدرمان می­باید عامل بیماری را یعنی اخلاق  برده­وار ِ خودش را هدف قرار دهد! اما پیکانش را به سوی کهکشان­های ناشناخته  نشانه رفته تا هرچه زودتر از هدف دور شده رَد گم کند!

در زندگی باصطلاح مدرن ما که با انواع آلوده­گی ­ها به پیشواز شهروند آمده است طبیعی است که برخی پدیده­های مدعی درمان به ظهور برساند از جن گیر و فال گوش و رمال و کف بین و انواع درمانگران زیرا دامنه ی بیماری اکنون بیش از هر زمان وسعت یافته است. این پدیده­های خررنگ­ کن حتما مورد تایید دولتهاست زیرا دولتها علاقه ی عجیبی به شیره مالیدن بَرسر توابع  ِ افسرده  و تزریق امیدهای واهی دارند.

فرآدرمان خودش آلوده­ی این نوع زندگی ِ ماشینی­ است و نمی تواند از خوردن گاز اتومبیل و مواد شیمیایی و چلوکباب یخ زده و استفاده بهینه از کراوات الیاف مصنوعی و کفش­هایی با کف ِ پلاستیکی و حرفهای صد من سه شاهی  ِ موعظه گون فراتر برود! در کوه و دشت که نمی تواند چند بیوه زن پولدار ِ بی­کار را بعنوان حواریون به دنبال خودش بکشاند. پس فرود ِ شهر را به فرآی محیط آرام ترجیح می دهد. توی بیابان که شتربان او را استاد خطاب نمی کند و برای خالی بندی هایش تره هم خرد نمی کند!متاسفانه همزمان با ازدیاد آلوده­گی­های محیط زیست انواع دیگری از امیدهای کیلوئی و به شرط چاقو در جامعه­ی ما سربرآورده است به نامهای:

سکوت درمانی

فریاد درمانی

خنده درمانی

سنگ درمانی

آب درمانی

عرفان درمانی

شهوت درمانی

اتصال درمانی

خداوند درمانی

خشک درمانی

نپخته درمانی

کال درمانی

گوز درمانی

حرف درمانی

خاک درمانی

خواب درمانی

ساز درمانی

بشکن درمانی

فردوسی و مولانا درمانی

  هیچ دولتی با این شارلاتان­ ها دست به مبارزه نخواهد زد زیرا هیچ دولتی نمی­تواند بپذیرد خودش ، دولت و اتوریته  (سیاستمدار و متخصص ِ چپاندن مردم در شهرها و خل و چل کردن توابع) و هزاران شرکتهای اقماری­اش از بزرگترین آلاینده­ های محیط زیست و عامل اصلی بیماری هایی هستند که ظاهرا لاعلاج می­نمایند و با نیازمند کردن مردم آنها را باسرطان­های گوناگون درگیر می­کنند و بدشان نمی­آید ذهن بیماران را به کهکشان­ها منحرف کنند تا به فرارتجارت ِ سالم­شان ادامه دهند!!

فرادرمان ها در خیل هواداران نظم و اتوریته قرار دارند و خود قارچی بر آمده از باتلاق نظم هستند و قصد دارند بیماران را با اکسیر جهل و خرافات درمان ­کنند.

 

هیچ عشقی و سلامتی با حضور ِ اتوریته و قدرت بارور نخواهد شد

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/5/16ساعت   توسط سیروس شاملو  | 


غلوم تکثیری و سقوط ِ سیمنمای ملی !

 

مدیدی است در این فکر بودم که با این نوع آلوده ی زیست محیطی که پدیده ی ظاهرا ملی ِ سیمنمای فارسی نامیده شده چه باید کرد. این هنر شماره هفت که بنیادش را بر آلوده گی ذهنی ِ تماشاگر ِ مبتذل پی ریزی کرده است سالهاست بر تم های غیر فرهنگی جامعه پرگار می زند.

دختر دم بختی است که قرار است ازدواج کند و به خارجه برود تا خوشبخت شود

پدری است که سعی می کند سنت های فامیلی را حفظ کند. جامعه ای است که دوست دارد گران ترین موبایل و آنچنانی ترین  ویلای بزرگ با کلفت و نوکر داشته باشد. ملتی است که برای یک اتومبیل تُک مدادی ِ رینگ نقره ای  و خرید مفصل از سوپر دریانی خواب راحت ندارد. مادری است که مثل سمندر آبی منتظر ساییدن کله قند روی سر عروس هزارداماد است. جامعه ای روستایی است که آرزوی بزرگش نشستن در تریا و رستوران مدرن است و چُسی آمدن کنار لیوان کافه گلاسه! فیلم درست کردن برای این تماشاگر کار سختی نیست. مشکل زمانی پیش می آید که این سینما به تماشاگری که از کوه و کمر گریخته و خوش را به شهر رسانده حالی کند این آرزوهای دست دومش  را باید بگذارد در ِ کوزه و تا دیر نشده به روستاهای متروک برگردد و دست از حماقتی که اکنون جهانی شده است برداد و بیش از این با گرفتن گاز پراید قسطی اش لایه اوزون را سوراخ نکند!

اما این سینما قرار است بماند چون این تماشاگر هنوز ماندنی است؟

چند روز پیش شخصتی به نام ( غلام تکثیری ) نظرم را عوض کرد. او که شغل اش تکثیر غیر قانونی تولیدات سینمایی است قول داده آنقدر این تولیدات باسمه ای و بنجُل را غیر قانونی تکثیر کند که تَق اقتصادی این سینمای ملی در آید!

نقد هنری سالها نتوانست این هیولای جهل را به زانو در آورد اما گویا این روزها ( غلام تکثیری ) دارد این نوع آلوده گی را ضربه فنی می کند.

در ادامه ی این راه اش آرزوی توفیق دارم!










 
+ نوشته شده در  2008/3/29ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

سالگرد قربانی‌ها

 

مولانا جلال الدین بلخی در زمان سلطان محمد خوارزمشاه کوله بار را برداشت. جا داشت همسایه‌گان با تغییر<علت> به <اِلَـر> شاعر را مال خود کنند.حوارزمشاه بخاطر جذبه و شوق هنری فطری خویش قتل‌های زنجیره‌ای به راه انداخته بود! شهاب‌الدین سهروردی، مجدالدین بغدادی ، محی‌الدین عراقی به هم‌خانه‌گی حلاج رسیدند. شایع است که فخرالدین رازی فیلسوف و مفسر قرانی در این قتل‌های ظریف دست داشته است. این شایعه وقتی باورکردنی‌تر می‌شود که  دریابیم سازمان هنری یونسکو  که آلوده‌گی هوا را در مغزهای مستعمرت بست داده است بجای این که عضویت سلاخان جهان و قتل آلبرکامو را توضیح دهد امسال را سال جلا‌ل‌الدین بلخی اعلام کرده باشد!

خواستم گفتن بر این پنجاه بیت

لب ببستم تا گشایی تو دهن

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/18ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

جام جهانی  توهین بزرگ به بشریت است

 

این قیل و قال نیز به پایان خواهد رسید. روسیاهی به ذغال می‌ماند.

میلیون‌ها نفر از پس اخبار خونالود جهان در بی‌شعوری محض صورت و مخرج رنگ می‌کنند تا در نمایش تهوع آور ِ بربریت  خود را عنتر و منتر مافیای جهانی فوتبال کنند و برای  چند گلادیاتور ِ مزدور که به احترام خلق هر جا خواستند  اَن دماغ می‌اندازند عربده بزنند.

این یک نشانه‌است  از به قدرت رسیدن و اتحاد ننگین دولت‌ها. این یک نشانه است که ببینید و دریابید چه غولی برای فلاکت جهان باد می‌کنید. « فیفا» سازمان جهانی فوتبال یک نمونه است اگر این نمونه را دقیق نگاه نکنیم  خطری که آینده‌ی کره‌ی زمین را تهدید می‌کند در پرده‌ی ابهام خواهد ماند. سازمان جهانی کار، صندوق جهانی پول، سازمان جهانی حقوق بشر و .....  آینده‌ی این سازمان‌ها را  در جام جهانی ببینید!

قدرت‌ها‌ و دولت‌های  محلی کم فساد انگیز بودند حالا این قدرت، جهانی هم شده است و با  پشتوانه‌ی  هنگفت ِ طلا و نه  آبرو  برنامه‌ی دراز مدت ِ بربریت و به زنجیر کشیدن جهان را عملی می‌کند. درحالی که نیمی از جهان، در آتش و خون می‌جوشد شریان‌های نفت ِ کثیف به کالبد این امپراطوری که راهبران محلی  ما  نوکری‌اش را می‌کنند سرازیر می‌شود. ما تنها وظیفه داریم  برای یک جو حمایت ِ جهانی  کف  ِ خونالود قصاب‌خانه‌های آیشمن را از حافظه‌ی قاره پاک کنیم!  آخر اعقاب ما همه مستراح‌شوی این مدنیت  ِ وقیح بوده‌اند!

به مدد تبلیغات  جهانی ، حالا که همه چیز بی‌شرمانه جهانی‌ست ، تجاوز چند آمریکایی به یک دختربچه عراقی را با بوق و کرنا و افتخاربه جهان اعلام می‌کنند تا  نفرت و طالبان و « پناه  بر خدا»  را تولید کنند و  در خشم  و  وحشت زیر چتر « یورو» به ادرار در اقتصاد ملی همت کنند!

حال که همه‌چیز جهانی‌ست  چرا در میدان‌های بزرگ شاهد حق‌کشی‌ ِ داوران و قاضیان ِ جهان نباشیم؟  این قدرت است.  ببین و بفهم !  قدرتی که از اعتراض  بازیکن به مدد کارمزد جلوگیری می‌کند و او را به خفقان وامیدارد این همان بی‌عدالتی در کارخانه و سازمان‌هاست که به مدد پرداخت نان و آب، بردگان را به مرگ تدریجی  و سکوت و  پذیرش محض وامیدارد و به مدد  ایجاد گرانی  ِ مایحتاج ، جهان را به زنجیر نیاز در چنگ  اراده‌ی مذموم خویش می‌گیرد. جام جهانی یک نمونه ی محض  ِ برده‌داری اعصار است که امروزه با عظمت  ِ هرچه تمام‌تر اتمام مقاومت در برابر بی‌عدالتی  را به نمایش گذاشته است.

سازمان فاشیستی  ِ فیفا  در این نمایش تهوع‌آور به  پایمال کردن حقوق ،  توسط داوران مزدور و رهبران  و قاضیان  قدرت و اتوریته رسمیت بخشیده است. شعار برادری ملت‌ها مفت‌ترین و دست دوم ترین حرف ِ نمایشی‌ست که یک داور تیره‌پوست ندارد! اطراف زمین بازی ماموران امنیتی و مزدوران  کنترل جمعیت رو به تماشاگران و پشت به زمین بازی ساعت‌ها دست به سینه ایستاده اند!  سازمانی که این همه امکانات  در اختیار دارد نمی‌تواند بجای آدمک‌هایی که به جمعیت خیره می‌شوند چند دوربین نصب کند؟ اما سازمان جهانی این کار را نمی‌کند. سازمان جهانی بعکس به تو نشان می‌دهد که بشر و حقوق حقه‌ی او همان دستمزد است و بیش از این ارزش و اعتبار و حقی ندارد. اندیشه‌ی فاشیزم معتقد است با انسان همه کار می‌توان کرد و سازمان جهانی فوتبال امسال نشان داد  برده‌داری مدرن به کجا رسیده است.

از فوتبال جهانی‌اش دریاب  سازمان جهانی حقوق بشرش چه آبریزگاهی‌ست. گلوله ها را بر دیوار مخروبه می بینی؟ آنها را پرولتاریای کشور صنعتی تولید می کند، همان کسی که دماغ بچه اش را به رنگ پرچم ملی ، سه رنگ کرده است.

 گل کوچیک مناسب ترین راه ِ بازسازی ملی !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/7/1ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

مطرب ِ عشق ، عجب ساز و نوایی دارد

نقش ، هرپرده که زد، راه به چاهی دارد! 

 

بی­بی­سی:

دیشب مردم ایران پس از اتمام کنسرتی در استادیوم صدهزارنفری در حالی که تصاویر علی­زاده، کلهر، محمدرضا شجریان و فرزندش همایون را حمل می­کردند، با شعارهای کوبنده «چه بدکرداری ای چرخ» و «سرکین داری ای چرخ» به خیابان­ها ریخته و لاستیک همه دوچرخه­ها را پنجرکردند. 

 

 

این مطلب را که خواندم  (چهاردیواری) به خودم گفتم به این تخته‌گازی  که شجره‌ و شجره‌نامچه دارند کرسی‌های متروک اپوزیسیون و ادب را مال‌خود می‌کنند و در امت ِ همیشه در صَحنَه، امتی که در سال‌های سیاه لب از لب نگشود اما با یک حرف ِ (چه می‌گویی؟) به گویش آذری، انقلاب  آغازکرد، طغیان ِ پنچری ایجاد می‌نمایند ، پس در آینده این نرم‌تنان ِ محترم نیز باید هزار سر پیدا کنند و مانند شاملو به تمثالی شکستنی تبدیل شوند!  خب ما در تولید کتلت ِ دسته دار  روزآ را داریم  که چیزی از لوکزانبورگ‌اش کم ندارد، روسیه که ولادیمیرش را داشت ما سید درختی اش را داشتیم در این بی هویتی چرا شجره‌ای نداشته باشیم که چهچهه‌ی بول بول ِ امت را به سمآء بلبلان عقش برساند حالا مولانا را معوج می‌خوانیم و «بردارند» به معنای «بر دار شوند» را « بلند ‌کنند» قرائت می‌فرماییم به درک!  خر ِ مراد که همواره سازوبرگ شده باشد توفیق عمومی به سبک و متد ِ مرادمریدی  و عشیره‌ای هر نوازنده‌ای را وسوسه می‌کند که بر طبل جهل بزند. آدم دور از گود کلاه درویشانه را قاضی می کند و می بیند هرچه عقب‌تر می‌رود دیگران بجای این که برای این خودزنی احترامی اجتماعی قائل باشند جای خالی‌اش را پُر می‌کنند و به ریش و زلف آشفته‌‌ی بی‌نیازش کرو کر می‌خندند!   به همین دلیل است  که تبلیغات داخل کشور روی روان ِ زندانی شده‌گان غربت که دوزاری‌شان برای  سواری گرفتن از خرِ مراد و استفاده‌ی بهینه از پتانسیل  ملی  «طغیان پنچری!» دیر می‌افتد، تاثیر خود را بجای می‌گذارد و آنها به این  فکرمی‌افتند که پله‌های مرشدی ِ به تآخیر افتاده را یک شبه طی کنند. پس با تار یحیی ِ پیدا شده  در زیر بغل و لبیک  ِ بیست‌سال به تآخیر افتاده بر لب، اجماعأ در انیدریدکربنیک هفتاددرصد ِ تهران این‌گونه  لندینگ می‌فرمایند:

 

 

 

به نقل از

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر – موسيقي

 


اولين كنسرت پس ازبيست سال


محمد رضا لطفي، استاد موسيقي ايران از زماني كه به ايران آمده، مهمترين سوالي كه علاقه‌مندانش خواسته‌اند از او بپرسند، برگزاري كنسرت در ايران بوده است.

وي پيش ازاين در گفت وگوهاي خودبارسانه ها درباره برگزاري كنسرت درايران گفته بود : كنسرت زمانى مفيد است كه آموزشى هم پشت آن باشد. البته لطفي براساس آنچه كه پيش ازاين عنوان كرده اززماني كه پس از مدتها به ايران آمده ، براى برگزاري كنسرت‌ها در حال برنامه‌ريزى هست. درعين حال لطفي علاقه ندارد فقط در تهران روى صحنه برود، بلكه مى خواهد در تمام ايران برنامه داشته باشد،به گفته او( براساس مصاحبه هايي كه از او منتشر شده) :اگر تلويزيون كنسرت و ساز و آوازرا پخش مي‌كرد و به صورت زنده، همه ي مردم گوش مي‌كردند، احتياج به سفر به سراسر ايران هم نبود، ولي لطفي معتقد است الان بايد اين كار را كردوشايد درجاهاى دور افتاده هم ،او تور كنسرتى راه بيندازد كه ‌‌٥ يا ‌‌٦ ماه طول بكشد و دراين تور ،جوان‌ها را ببيند، وضع آموزش آنها را بررسى كرده و اگر كمك خواستند، كمكشان كند. يامستركلاس‌هايى برگزار كند كه جوانان ايرادهاى خود را برطرف كرده و كنسرت جنبه فرهنگى آموزشى داشته باشد. اگرچه لطفي همانطوركه پيشتر درگفت وگوهاي خودگفته ،معتقداست كه سازماندهى چنين تورى در ايران كار حضرت فيل است.

اين استاد موسيقي ايراني اعتقاددارد كه براي برگزاري كنسرت راه‌هايى كه قابل اجرا است و اعتبار و حيثيت او و مردم را در سالن‌هاى كنسرت حفظ مى‌كند،بايد انتخاب كرد. او نمى‌خواهد كنسرتى برگزار كند كه جمعيتى را از شهرستان به تهران كشانده و آخر سرهم بليتى به آنها نرسد.لطفي بيست سال است كنسرتى برگزار نكرده‌است و طبعاً به گفته خودش علاقه مندان زيادى براى ديدن اجراهايش مى‌آيند واو بايد جوابگوى آنها باشد.


 

مردي كه همه را دوست دارد

محمدرضالطفي همچنين پيش ازاين درباره همكاري مشترك گفته است : من دلم باز است. نه كينه‌اى از كسى دارم و نه نفرتى. هيچ وقت هم عليه كسى نبوده‌ام، همه را دوست دارم. اگر رابطه‌هاى دلى و معنوى دوباره شروع شود و هنرمندان هم لبيكى بگويند، باز هم اتفاقات گذشته به صورت بهتر مى‌افتد. اما اين ارتباط‌ها بايد وجود داشته باشد. ...

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/31ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

                     جشن تبعید ِ مضاعف ِ هنریک ایبسن!

 

 

 

امروز خواندم برخی کانون‌های حکومتی (ایستیتوسیونال) در سالگرد مرگ هنریک ایبسن اشک تمساح می ریزند. در ایران هم گویا هنرمندان و شبه هنرمندان را بسیج کرده اند تا هرچه آبرومندنه‌تر سالگرد  این نمایشنامه‌نویس ِ آواره از وطن را ارج نهند. آنجا که صحبت آبروست، لب از سخن بازمی‌ماند و حیای گربه را دم دیگ بزباش می‌جوید!  از جمله سایت  بی.بی.سی  که ترجمه‌های انگلیسی به فارسی را تخصصی و ترجمه‌های فارسی به انگلیسی را الهامی و خوابنمایی اعلام می‌کند( لینک ) به تفسیر این واقعه کوشیده است. بعبارت دیگر همان کسانی که هنریک ایبسن را از نروژ بیرون راندند و تنها بخاطر نوشتن یک نمایشنامه: «مضحکه‌ی عشق» به دور دنیا تبعید و سرگردانش  کردند (ایستیتوسیون) مانند برخی مولاناشناسان دشمن مولوی یا  شاملو‍‍‍پرستان  ِ دشمن ِ شاملو، در مقابل این غایب از نظر هم خود را سینه‌چاک و شیفته قلمداد می‌کنند. مثلا در مقاله‌ای از قول جواد اعرابی ،کارشناس تیارت چنین آمده است :

« رشد صنعت و تغيير ساختار اقتصادی در قرن نوزدهم که سوداگری در آن رشد می کند، ايبسن را به سوی تغييرات اساسی در نمايشنامه های خود سوق می دهد. در دوره دوم کار او از اسطوره ها و قهرمانان افسانه ای خبری نيست، بلکه اين مردم عادی هستند که شخصيت های نمايشی او را می سازند. اوج اين روش در نمايشنامه دشمن مردم مشهود است.» (لینک)

این درست تحریف واقعیت است. ایبسن نه تنها  مردم عادی را بجای قهرمانان قرار نمی دهد بلکه در آثارش بخصوص نمایشنامه‌ی «دشمن مردم» عنوان ِ قهرمانی از مردم عادی سلب می‌شود. مردم عادی در این نمایشنامه با گسترش نظام‌های خودکامه‌ی جهانی (ایستیتوسیون) گناه بزرگی مرتکب شده‌اند و شایسته‌ی افسانه‌های ایستاده‌گی  نیستند.  نتیجه‌‌گیری در انتهای این درام‌اجتماعی سیاسی روشن است:

حقیقت تنها یکی است. آب ِ حمام‌ها آلوده است. و مردم هم!  مردمی که با دروغ زنده‌گی می‌کنند آلوده‌تر از آب ِ حمام‌ها هستند! 

هنریک ایبسن شخصیتی نظام‌ناپذیر (آنتی ایستیتوسیونال) بود و عقاید او در مکاتباتی با جورج براندز، گواه روشن این اندیشه است:

« شما تصور می‌کنید من دشمن آزادی هستم؟ من سیه روزی فعلی دولت فرانسه را که هنوز ایستیتوسیونال نشده بزرگترین شانس تلقی می‌کنم! با چند کیلو آزادی ، من هرگز به هویت بخشیدن آزادی قانع نخواهم شد. هر چیزی که شما آزادیش می‌خوانید من آن را در باب آزادی‌ می بینم.  چنین آزادی‌های دم‌بریده و مرخمی مشخصه‌ی جامعه‌های تشکیل شده در دولتها‌ست و قبلا گفتم که معتبرش نمی شناسم! برای یک فرد ِ آزاده، دولت به منزله‌ی نفرینی ابدی‌ست! باید دولت را باطل کرد! این تنها انقلابی‌ست که من توصیه‌اش می‌کنم. دوست من لزومی ندارد از عتیقه‌گی و نم و نای این تأسیسات خودتان را ببازید. درست است که دولت ریشه‌های سرطانی اش را در زمان دوانیده است تا خودش را به عنوان مانده‌گاری نامحدود جلوه دهد. با این وجود خیلی چیزهای خیلی بزرگ نیز افتادنی‌است. هر مذهبی درهم کوبیده خواهد شد. نه سیستم‌های اخلاقی و نه شکل هنری آنها، هیچیک دورنمایی از ابدیت و همیشه‌گی ندارند.(از مکاتبات ایبسن -۱۷ اکتبر ۱۸۷۱)

دوست من ، هنریک ایبسن ممکن است در کوتاه مدت « دشمن ملت» خوانده شود  اما به حجت آثار و زنده‌گی خود مدیدی‌ست چون « دشمن دولت» خود را به تثبیت رسانده است.

 

+ نوشته شده در  2006/5/19ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

 

 

 

 

 

 بین‌الملل نوع ِ بشر

 

 استثمار زمین  ( که مراد زمین و زیر زمین و هوا و کواکب) باشد  از نظر ونه‌کم نویسنده ی کتاب موجب جدایی ِ سه‌گانه‌ی انسان است:

۱- جدایی میان انسان و طبیعت

۲ - جدایی میان انسان و همانندش

۳- جدایی میان انسان و خودش            

پرداختن به کتاب پر محتوای ِ ونه‌کم (بین‌الملل نوع بشر) به این مفهوم نیست که با اندیشه و نظرا و دربست موافقم که اتفاقا  دربست موافق نیستم  و هیچ چیز در این جهان دربست نیست. اما این عدم توافق دلیل آن نیست که اثر وی را بی‌اعتبار بشناسم. آدم حتا برای اثبات نظر خود اگر مخالف استخوان‌داری بیابد شانس بزرگی قسمت‌اش شده است.

بهروز صفدری مترجم کتاب هم برای این اثر مثل یک مار چندزبانه پوست‌ها انداخته و زبان احتمالا ژورنالیستی  ِ  نویسنده  را چون زبانی فلسفی و نیچه‌وار و انجیل‌گون به تاروپود انداخته تا از آن قطعنامه واری بسازد. به هرحال  کتاب ارزش خواندن و بحث کردن را بعد از مدتها به اهل کنکاش داده است و این مجالی است گرانبها در این برهوت عصر تفکر.

 در بررسی کتاب  به بحث مشخص ِ جدایی میان انسان و همانندانش  می‌رسیم ( مشخصا صفحات ۶۰ تا ۷۰ ) و خوانش کتاب را در نوشته‌ای دیگر دنبال خواهیم کرد.  به این صورت که نویسنده رو ح را بررسی و نقد و نفی و تخطئه می‌کند  ‌به همان  ماتریالیزمی  می رسد که باعث اقتصاد نابسامان زمین شده است!  مشکل ونه کم این است که به همان اندازه که از نابسامانی محیط طبیعی آگاه است مکانیزم های هنرمندانه را نمی شناسد و نمی داند که ما به کسی که هنری و استعدادی در چنته  دارد می گویم « روحیه‌ی هنری » دارد . مشکل اقتصاد این است که با روحیه رابطه‌ای ندارد و نیاز را به جای روحیه گذاشته است. این یک مکانیزم شهوی و جسمانی در تولید مادی‌ست که اقتصاد بیمار امروز بر پایه ی آن رشد یافته است. به همین دلیل هم به قول ونه کم : « هنر ، دژ مقاومت در برابر اقتصاد است » (ص ۶۶) این هنر ِ مقاوم جوهره‌اش را چگونه به دست می‌آورد و اگر قرار است روحیه را  نفی کند هنری کالایی و باب طبع همان نظام نا انسانی ِ بازارها نیست. نویسنده روح را چنین مکانیکی نفی می‌کند تا هر چه زودتر به جامعه‌ی چپ اروپا بپیوندد و این بزرگترین نقطه‌ی ضعف تحلیل در این بخش از کتاب است . ما از روح معانی مختلفی استخراج می‌کنیم اما نویسنده صرفا یک معنی استخراج کرده است آن هم بخش شقه شده و کشیشانه و جدا شده از جسم است! از نظر او روح ِ مبارزی  در چالش با نظم کنونی نیست. شاید از نظر او منصور حلاج هم  اعتراضی جسمانی نسبت به شرایط داشته است.  روح ، چتنه ، خمیره ، جوهره، مایه، بُن، خون، بافت درونی بخش عاشقانه‌ی تفکر انسانی می‌نامیم  در مکانیزم نا انسانیت کالا همه‌روزه به دارآویخته می‌شود.  بعبارتی  روح همان ( جوهر اصلی ِ زندگی انسانی ) است که در صفحه‌ی ۵۶ از سوی نویسنده بکار رفته است.

روح همان عشقی‌ست که اگر در جسم نباشد هماغوشی را به استفاده‌ی کیف‌آور که موجب گناه و رنج و بیماری‌ست مبدل می‌کند.

نویسنده تلقی قرون گذشته  در باب روح را تکرار می‌کند  تا با اندیشه‌کلیسایی در بیفتد درحالیکه دین ربطی به روح و درون ندارد و اتفاقا دین بخش جسمانی  و اقتصادی شده‌ ( بازاری شده‌ی) روح است نه بخش روحانی ِ جسم!

دین یعنی جسمیت بخشیدن به روح (ماتریالیزه کردن)

عشق، روح‌بخشی به جسم ِ مرگ‌اندیش (شاعرانه کردن هستی)

بدین ترتیب تنها روح شَوندی فرآتاریخی‌ست که کوشش می‌کند فرآشُدی انسانی هم باشد.

 

 

 به بخش‌های دیگری از این کتاب خواهیم پرداخت

 


 

 

 

+ نوشته شده در  2006/4/1ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

درخشش ِ فرنگی‌نویسی در جامعه‌ی ما

 

 

در ادبیات ِ کج‌و کول ِ ما پدیده‌ی تب‌خالی ِ دیگری قابل تشخیص شده است. پیش‌نهاد می‌کنم نام آن را پیش ‌از مطالعه‌ی هر کتابی  به خاطر بسپارید:  فرنگی نویسی

این نوع ادبیات ِ عمومیت‌یافته پس از انقلاب بیش‌تر در قالب رُمان و خاطره‌نویسی قلم‌ می‌زند زیرا هیچ قالبی مگر رُمان و خاطره‌نویسی نمی‌تواند حرف و فکر ساده و کم معنی و اتفاق پیش‌پا افتاده را بعنوان فلسفه‌ی پیچیده‌ی حیات به خواننده قالب کند!

از ویژه‌گی‌های فرنگی‌نویسی یکی اشاره‌ی مکرر به این مطلب است که نویسنده، مثل ایرانی‌های دیگر وحشی و شرتی‌شرتی نیست و مانند مدیران آمریکایی در فیلم‌های اَکشِن براساس ِ تقویم ِ روزانه حرکت می‌کند و یک سکرتر در حال دویدن با کفش‌های پاشته بلند به دنبال ایشان، قرارهای ملاقات و کارهای روزانه را به اطلاع می‌رساند!

این نوع نویسنده که استاد ِ سوزاندن ِ دماغ  ِ حسرت و حرمان‌کشیده‌ی ِ خوانندگان خویش است مدام در اثرش گوشزد می‌کند که با فلانی قرار ِ نهار داشته و با فلانی قرار ِ شام. حال معلوم نیست کدام نویسنده درست همزمان با کشت‌و کشتار ِ من‌درآوردی ِ میدان ژاله  قرار نهار داشته چون در آن بریده تاریخ، نویسنده‌گان ِ ما  یا در زندان‌های رژیم شاه شلاق می‌خوردند یا به همکاران شلاق می‌زدند!

ضمن این که «با فلانی قرار نهار داشتم» یعنی : « نهارم را در رستوران صرف می فرمودم، تصور نفرمایید من از آن زنهای توی آشپزخانه بودم! »  بگذریم که در شغل شلاق‌خوردن نمی‌توان انعامی به گارسون داد!

در ادامه‌ی رمان معلوم می‌شود هم‌سفره‌گان ایشان عضو پلیس مخفی رژیم جهنمی گذشته بوده‌اند نه رژیم بهشتی ِ فعلی یا رژیم احمقانه‌ی آینده!

ویژه‌گی دیگر  فرنگی‌نویسی اشاره به جنس ابزار است بجای خود ِ ابزار، مثلا جمله‌ی ِ:

« از وحشت گردن‌بندم را پاره کردم!»

در قاموس فرنگی‌نویس به  چنین چیزی تبدیل می‌شود تا نابدتر خواننده محروم را بسوزاند:

« از وحشت گردن‌بند مروارید ِ اصل‌آم را پاره کردم!»

طبیعی‌ست در این نوع ادبیات « قلمم را برداشنم» به « پارکرم را برداشتم» تغییر کند و« لباسم را مرتب کردم » به « با خیاطم تماس گرفتم» .

فرنگی‌نویس چون شیادی از حسرت‌های جامعه به نفع اثرش بهره‌برداری می‌کند!

بجای آن که بنویسد: « با ماشین تا میدان فوزیه رفتم.» می‌نویسد: « سوئیچ ِ پاترول را برداشتیم و تا میدان فوزیه رفتیم! »

جنس اتومبیل (عقده‌ی اجتماعی) در این نوع ادبیات بسیار مهم است ضمن اینکه استفاده از فعل جمع ِ « رفتیم » بجای « رفتم » شعبده‌ی دیگری‌ست به این معنا که « با برو بچه‌ها رفتیم » که احتمالا ( لیلی امیرارجمند و جناب پهلبد و کارمندان دفتر فرح پهلوی و...)

اشاره به حوادث پیش‌پا افتاده و بی‌ربط  ِ سنجاق شده به داستان اصلی مثل این مورد:

« خانم بنی‌سلیمانی که مچ پایش در پیست ِ شمشک تاب‌برداشته بود مدام با فندک وینچسترش بازی می‌کرد. هیچ‌کس سر میز پوکر از حکومت نظامی حرفی نمی‌زد.»

به این ترتیب خواننده قبل از حکومت نظامی به  تیرِ غیب ِ پیست اسکی و میز پوکر و فندک وینچستر گرفتار می‌شود و راهی جز تحسین زنده‌گی ِ نویسنده ندارد!

آبکی بودن احساسات نویسنده‌ای که گوشت کرگدن را خام‌خام می‌خورد اما از خونریزی و کشتن حیوانات متنفر است، انواری از بودیزم و انسان‌گرائی و رمانتیسیزم ِ هشت‌من نُه شاهی این ادبیات فرنگی‌نویس را در برگرفته و نویسنده کوشش می‌کند هر چه بیش‌تر ثابت کند از این مردم نیست و هیچ وقت غذا را با دست نخورده است. از همه انقلاب‌های اجتماعی احساس تنفر می‌کند و مایل است جامعه همواره به همین شکلی که هست باقی بماند در غیر اینصورت قرارهای تقویمی ایشان بهم می‌خورد و احتمالا ممکن است سقف سالن نهارخوری هتل ترک بردارد، پاترول پنچر شود و میز پوکر بشکند و چوب اسکی در به ماتحت آدم فرو رفته و چکاندن خامه‌ی طلايی ِ دروغ  بر صفحه‌ی جر خورده قیقاج کند!

چرا سایت ظاهرأ انقلابی ِ دیدگاه باید مصاحبه‌ی چنین فرزانه‌گان دورانی را منعکس کند؟  گویا آنان هم از دیکتاتوری اغراق‌آمیز برده‌گان به دموکراسی صدمن نُه شاهی ِبرده‌گان رسیده باشند و با اَخ‌و تُف به سیاست‌های درهای بسته  به دروازه‌های گشاده ی ِ« بفرما! دَم ِ در بَده» تجدید فراش کرده باشند.

رفقا!!  آیا فتیله‌ی چراغ باور ِ انقلاب شما به پیسوری افتاده است؟

 شاید مایل‌ هستید آن شمع کَجَل را جانشین چراغ ِ راه کنید؟

 

سیروس شاملو

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/3/26ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

حرفی تازه و حرفی بیات

 

دو مطلب متفاوت خواندم، یکی مقدمه‌ای بود از مهشید امیرشاهی که از همه انقلاب‌های اجتماعی ابراز انزجار می‌کند ( کتاب حضر) و دیگری ترجمه‌ای از بهروز صفدری ( بین‌الملل ِ نوع بشر) که  نفی‌  ایستاده‌گی در مقابل تعفن ِ تاریخ را ساخته پرداخته‌ی همان اندیشه‌ی سیاهی می‌داند که دانش و فرهنگ را هم فقط در حفظ  این جهان ِ ضد انسان به کار گرفته است.

کتاب نخست حرف تازه ای ندارد و حد اکثر این که در همین مستراح ِ به دقت ضدعفونی شده سعادت را پیش‌نهاد می‌کند اما حرف نویسنده ی کتاب ِ  بین‌الملل ِ نوع بشر (رائول ونه‌کم شنیدنی‌تر است و خواندن آن را به خواننده‌ای که دست‌ها می‌ساید

تا دری بگشاید

پیش‌نهاد می‌کنم.

در آینده بخش‌هایی از این کتاب را با هم مروری خواهیم کرد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/3/25ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

مکتب دیکتاتورها

نقدی کوتاه بر کتاب ایگناسیو سیلونه

 

آقای سیلونه  را در ایران با کتاب‌های  نان وشراب، فونتامارا ، و مکتب دیکتاتورها می‌شناسیم. کتاب ِآخرش را بازخوانی می‌کردم ببینم می‌توانم صحنه‌هایی برای تئاتر از آن  استخراج کنم یا نه. زمان ها از خوانش پیشین ِ کتاب گذشته بود. حدود بیست‌سال.

 اما این بار  مطالب کتاب را مثل قبل جاافتاده و منطقی نیافتم. شاید هم منطق من در این سالها تغییر کرده.  

بهر حال بخشی از مطالب کتاب را برگزیده‌ام تا درباره اش با هم گپی بزنیم. شاید کسانی که عمری در جوار دیکتاتورها زیسته باشند بهتر از آقای سیلونه و اعقابش  نیهلیسم سیاسی را درک کنند بخصوص این اخیر تجربه‌ی پل‌پت و فروریزی دیوار برلن و سقوط مکاتب دینی و علمی را به چشم ندیده بود و هجوم قدرت‌های ‌جهانی را چنین گستاخ در تسخیر دنیاهای پست و دامن زدن به انتگرالیزم را از نزدیک لمس نکرده بود.

امروز آمریکا  بهتر از هر سیلونه‌ای به این نکته ظریف پی‌برده است که اگر می‌خواهی رژیم انتگرالیستی را لانسه کنی به آن پرخاش کن تا در عرض نیم ساعت بازارها را ببندند و بریزند توی خیابان برای آتش زدن پرچم ایالات کافر! روش چماق و هویج  پست‌مدرن شده حالا بگذریم که آمریکا خودش از صادر کنندگان ایمان است و برویم به حرفهای سیلونه برسیم.

نویسنده تصور می‌کند کشف بزرگی کرده که دیکتاتور را حاشیه نشین ومچاله‌شده‌ی جوامع دموکراتیک می‌داند شاید هم آرزو می‌کرده دیکتاتور برخاسته از طبقه مرفه یا نجیب‌زاده باشد و معلوم نیست چطور میلیونها مردم ستم‌دیده را باید مجاب کند که از زنده‌گی انگلی و خون و عرق جبین دیگران خوردن ِ خانوادگی ایشان چشم‌پوشی کنند و به او رای اعتماد بدهند!

آدلف هیتلر را هیتلری کوچک‌تر در دوره‌ی آزادی که مدیر دانشکده معماری بود از تحصیل منع کرد و رییس آکادمی نقاشی، هیتلر دیگری بود که به او امکان تحصیل در رشته نقاشی نداد. معلمان دبیرستانش هم در دوره‌ی دموکراسی همه هیتلرهای نهفته بودند که او را از تحصیل بازداشتند. جامعه دموکراتیک فاشیزم دیگری بود که در دل خویش نازی می‌پروراند. همه منتظر بودند کسی فریاد بزند:  بس است! همین‌طور که امروز در کشور سوئد یک شهروند ساده و بی‌گناه با ممنوعیتهای دموکراتیکی طرف است  که هیچ راهی مگر تخریب دموکراسی در سرش نیفتد!

خب این آب‌های هرز می‌روند به هم می‌پیوندند و دمار از روزگار سیستم درمی‌آورند حالا گیرم سیستمی ورشکسته‌تر را جای آن علم کنند. مثلا برای ورود به رشته پزشکی داشتن معدل بیست ضروری شده است یعنی شما اگر معدل‌تان نوزده و نود و نه صدم شده باشد باز هم استحقاق ورود به این رشته را ندارید! این نوعی نازیزم نهفته است که پایه‌های دموکراسی را خواهد ‌لرزاند. اگر تحلیل نازیزم را از ضعف‌های دموکراسی آغاز کنیم تحلیل ما لااقل برای پیش‌گیری از انباشت پتانسیل تخریب بدرد بخور است در غیر اینصورت ویروس آنفلوانزا نهادینه می‌شود و آنتی‌بیوتیک دیگر کارساز نیست. آن زمان دیگر به یک نیهلیستی وراج تبدیل می‌شویم  که جز ناظر فاجعه بودن کاری از دستمان ساخته نیست. ناظرغمگین ِ گورهای دسته‌جمعی که اشک‌هایش را از کنار دماغ نازنینش پاک می‌کند و توی آشپزخانه شعری بندتنبانی برای قربانیان می‌سراید!

متاسفانه زمان دموکراسی زمان بازتولید پیکرهائی‌ست که صباحی بعد پیراهن‌های سیاه و قهوه‌ای‌اش را کوک می‌زنند. سیلونه حکایت مکتب دیکتاتورها را باید ازفصل نابسامانی عملی  ِ مکاتب دموکراتیک آغاز می‌کرد. اما چنین نکرد.

 

La scuola dei dittatori

Ignazio Silone

A.Mondadori Editore S.p.A

Milano 1979

 

+ نوشته شده در  2005/10/22ساعت   توسط   | 

 پالایش زبان پارسی 

نامه‌ای به مدیر معارف    

 مشتی آتش پرست ِ عهد بوق ِ معارفی  ،  برای انتقام کشیدن از فرهنگ عربی (و نه نفس قلدرانه ی مغان) آستین بالا زدند  تا  با پالایش زبان فارسی و جدا کردن سفره ادبی از مردمان خلیج ، به فرهنگی که بدون دردسر بر جایگاه برده داری مغان تکیه زد، باصطلاح تودهنی بزنند. گفتیم بدون دردسر عربها آمدند و باور کنید مردم حق‌پایمال شده بدون دردسر دروازه ها را بر عربها گشودند چون از بیداد مغان و دین برده‌داری و اشرافیت     ننگینش  به‌تنگ آمده   بودند.                                                                                                                                  این مطلب به‌این معنا نیست که عربها تافته‌ای جدابافته بودند. صحبت ِ چاه و چاله بود و به چشم خود دیدید شاعرانی که فردوسی را درست یا غلط به باد انتقادی سخت گرفته بودند خود چگونه به دام آتش‌پرستان ُپیش‌اسلامی گرفتار شدند و حتی در بکارگیری دین دبیره ی آنها آثار ادبی خویش را به نابودی کشاندند و درتازی ستیزی و آریایی‌نمایی دست حکیم توس را از پشت بستند!  اکثر آزادی خواهان ما آلمان‌جوان بودند! آن روز مٌد بود امروز هم مد است 

                                                                                     عزیز جان  

    بنده ضمن این که امیدوارم   سر به تن جمهوری اسلامی نباشد،  مایلم سر به تن  این پالایشگاه ادبی ِشما هم نباشد!    زبان عربی  زیباست همانطور که موسیقی‌اش زیبا و جهانی‌است. معماری‌اش شاهکار است.    این که زبان فارسی با زبان عربی مخلوط شده حرف بی معنای جمعی آتش‌پرست ِ عهد دقیانوس است. قرار نیست در استفاده از واژگان عربی ساختار زبان عربی را هم رعایت کنیم که این کار را هم نمی کنیم. ما عربی را به فارسی تبدیل کرده ایم و آن را به دایره‌ی واژگان افزوده‌ایم. قرار نیست مثل عربها برخی حروف را حلقی تلفظ کنیم که این کار را هم نمی کنیم. نوشتار برخی واژها را هم تغییر داده‌ایم که این کار را هم برای غنی‌تر کردن زبان فارسی خودمان انجام داده‌ایم. به ما چه ربطی دارد که اجداد شما از تازی‌ها شکست خوردند! خب  در تاریخ کمتر  به بی‌عدالتی و لاس‌خشکه زدن با امپراطوران  دست می‌زدید. به داد دل مردم بیشتر می‌رسیدید و سعی می‌کردید آتش کده ی دل مردم خاموش نشود!   تلاش می‌کنید همزه را از زبان فارسی حذف کنید که چه؟ که قائم به معنای ایستاده را قایم به معنای شدید بنویسید؟  

 رک و راست بگویید خواب می بینید همه خوابگردان معاصر صدها سال به عقب رفته و به دین دبیره پیوسته اند 

 

سیروس شاملو 
                                                                

 

+ نوشته شده در  2005/10/17ساعت   توسط   |