خط نویسان ِ ابونصر
شرح غزل یکصد وپنجاه و یک
سر برون کن از سرای ِ جان ببین عشاق را
از صبوریهای ما آگاه کن فُساق را
مولانا از آغاز این غزل آگاهکننده است و خواننده را به اندیشیدن فرامی خواند و به فُساق ( تبهکاران ) صبوری خویش رااعلام میکند
از عنایتهای آن شاه ِ حیات انگیز ما
جان نو گیرد جهاد و طاعت و انفاق را
در نسخه چاپی ( جان نو ده ) آمده یعنی شاعر تقاضا میکند که شاه عنایت فرموده و جان نو بدهد به جهاد و طاعت و انفاق در حالیکه این سه عمل ِ جنگیدن در راه عقیده و طاعات و عبادات برای ثواب اخروی و هزینه کردن مال از نظر مولوی
اخلاقی نیست و در صوفیه هم این نظر منعکس است. پس پادشاه حیات انگیزی به خرج داده و بازاری راه انداخته است چنان شیر تو شیر که جانگیری را حیاتانگیزی بنامیم! طنز تلخ مولوی از اینجا آغاز شده است.
چون عنایتهای ابراهیم باشد دستگیر
سربریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را
در اینجا هم طنز ادامه دارد و معنای عنایت های شاه در بیت قبل بیشتر معلوم میشود. این شبیه عنایتهای ابراهیم است که سر بریدن اسحاق را سودمند کرده است. لطف میفرمایند که به قتل میرسانند!
طاق و ایوانی بدیدم ماه ِ ما در وی چو شاه
نقشها می بست و می شد در نهان آن تاق را ( یگانهی ما)
مولوی اینجا از قالب طنز بیرون میآید. او باغ و ایوانی دیده است که در آن ماه تابانش به شاهی رسید است و پنهانی و درونی یگانه و تاق و یکهتاز دل شده است. در نسخ چاپی روی ایوان شاه است که چو ماه میدرخشد و یگانهی دلها شده است!
حلقهی جانان در آنجا پشت پا در پشت پا ( به صف)
رنگ رخها بیزبان میگفت آن اَذواق را
مشتاقان ِ دیدن این ماه همه به صف شدهاند و رنگ رخسارشان از حال درون و ذوق و شوق آنان حکایت میکند.
سربگشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع (سردگشتی آمده!)
چون بدیدندی بناگه ماه خوب اخلاق را
معنی روشن است اما در نسخه چاپی ذوق مستی و نقل و سماع با دیدن آن ماه سردگشته و ما علتش را ندانستیم!
چون بدید آن ماه ِ ما بر در نشسته ، بندگان
وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را
ماه ِ ما دستی بزد بشکست آن در را چُنانک
چشم کس دیگر نبیند بند و این اَغلاق را
با روحیهی قدرت ستیز ِ این ماه نو آشنا میشویم. این خصلت در آینده باعث دردسرهای بزرگی خواهد شد!
پارههای آن در بشکسته سبز و تازه شد
کان ز دست کس برآمد نیست جز اِحراق را
جامهی جانش که از آب دهانها شسته شد
گو چه خواهد کرد دست و منت دَقّاق را
تخته پارههای آن صدارت چیزی جز هیزم به دست کسی نرساند و
جامهی جان ِ این ماه ِ تابان که در آب دهانها شسته شد دیگر احتیاجی به گازر و رختشوی ندارد. مولوی اشاره میکند که صف فشردهی مشتاقان و ذوق و شوق آنان برای تف انداختن به این ماه منور بوده است. و بطور اتفاقی منت دقاق بجز منت رختشوی منت از یکی از سلاجقهی شام یعنی ابن نتش بن الب ارسلان سلجوقی مکنی به ابونصر و ملقب به شمسالملوک ِ دقاق است! در این مورد ظریف باید تحقیق جداگانهای صورت بگیرد و تاریخها بررسی شود نکند این شاهکار که در آینده به شرح آن خواهیم رسید از عنایات ایشان است.
آنکه در حبسش ازو پیغام پنهانی رَسید
مست ِ آن باشد. نخواهد وعده ی اطلاق را
بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی
زود از لذت شود شایسته هر اَعلاق را
آن محبوسی که پیغام پنهانی به وی میرسد دیگر وعدهی آزادی دربندان را به گوش نخواهد گرفت و زمانی که بوی جان او به ابدیت مطلق پیوست سریعا و با اشتیاق لایق ناسزاها خواهد بود!
شاه جانست آن خداوند ِ دل و سَر شمس ِ دین
کَش مکان تبریز شد آن چشمهی رَوّاق را
( برگنیسی کِش آورده که بیشتر کش بیاید)
پس این ماه شمس دین است و نور ایمان است او. پس این غزل در ستایش اوست.
اوست که در حبس بوده و دشنام چشیده و آب دهان بر او انداخته اند. پس این صدارت شکن کسی جز شمس نبوده است.
ای خداوندا برای جانت در هِجرم مکوب ( برگنیس هَجر آورده)
همچو گربه می نگر آن گوشت ، بر مِعلاق را
و اینجا مولوی از زبان ستایش به اخبار می رسد. اخباری که به سادگی به گوش خواننده نخواهد رسید و چون همیشه به زیور و پیچیدگی آراسته یا ملوث است.
ای خداوند مرا در هجران آزار مده چون گربهای که لاشه را بر چنگک قصابی نظاره میکند. مقایسه شمس تبریزی و لاشه گوشت آویزان بی مورد نیست زیرا شمس تبریزی را هم به دار کشیده اند و ادامهی غزل این موضوع را به اثبات می رساند.
ای خدا ترا به جانت مرا در هجران نگهمدار و چون گربهای که به گوشت چنگک آویز خیره مانده ( مراد سر ِ دار و در ادامه غزل معلوم می شود دار است نه چنگک)
ور نه از تشنیع و زاریها جهانی پر کنم
از فراق خدمت آن شاه ، من آفاق را
حرف بد و پریشان گوئی و زاری جهان را با دیوان کبیرش آکنده ساخته است و خود نمیداند.
پردهی صبرم فراق پای دارت خَرق کرد
خَرق ِعادت بود اندر لطف ، این مِخراق را
فراق و اندوهی که در پای دار ِ تو داشتم پردهی صبر و تحملم درید و این بیصبری و ناشکیبائی در لطف و شکیبائی که این بخشنده داشت ترک عادت و شکستن رسم بود.
چنان که گفته شد غزل ۱۵۱ دیوان کبیر به قتل شمس تبریزی اخبار می کند و اما گذشت زمان با وجود دستکاریهای مغرضان و خط نویسان ِ ابونصر در اعصار مختلف به بنیاد و ریشه اصلی این غزل آسیب ِ عمدهای وارد نساخته است و بیشتر محققان متاخر با تعویض کلمات قصد انحراف غیرشاعرانه داشته اند . خیل زیادی از مولانادوستان نیز هوارکشان به تیغ ِ نادیدنی این عنایت شان زخم خورده اند.