تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

چمدان

به دیدار ِ کوه آمده ­ای شاید

اگر سراپای ِسحری پر خاکستر؟

بیا!

دستی برای دستی سراسیمه ­ای

قلبی برای گلی سراسیمه سرودنی

پس ­ِپشت ِ سال و یکنواختی

مات ِ استفهام ِ زنده بودنی.

چنین زنده، بودن!

وای ِ

وانفسائی که به ذهن درنمی ­گنجد

همچنان، درمان ِ جنون، نیست ماندن در جنون

من اینجا با چه خوشم؟

اختری که نمی ­خندید در بعید ِ عمری کم ­مصداق

تنها ، روز ِ بغایت گرفته، رنگ آفتابی ِ نفست را روزن می­زند.

این روزها چه سخت غمگینم من!

میلادم در سرزمینی جنایت ­بار

جوانی ­ام در سرزمینی سیاه

کهنه ­گی ­ام در سرزمینی مرده رقم خوردن!

مدارکم کو؟

عفونت تجربه ­های قرون را رفتن و آمدن

رفتن

آمدن

رفتن

رفتن

آمدن

تا ساعتهای کشدار را پُر کردن.

گم شدن در هیاهوی بازارهای سنتی

یا زرق ­وبرق ِ الماس­های سَرد ِ بُرَّنده ­گی­

به جستجوی انعکاسی که پوچ نیست

دری گشوده به دریائی کم پرواز

باغی لا­هوا در ذهنی کم سکون

جهنمی دلکش ­تر از اکنون؟



+ نوشته شده در  2009/2/10ساعت   توسط سیروس شاملو