
چمدان
به دیدار ِ کوه آمده ای شاید
اگر سراپای ِسحری پر خاکستر؟
بیا!
دستی برای دستی سراسیمه ای
قلبی برای گلی سراسیمه سرودنی
پس ِپشت ِ سال و یکنواختی
مات ِ استفهام ِ زنده بودنی.
چنین زنده، بودن!
وای ِ
وانفسائی که به ذهن درنمی گنجد
همچنان، درمان ِ جنون، نیست ماندن در جنون
من اینجا با چه خوشم؟
اختری که نمی خندید در بعید ِ عمری کم مصداق
تنها ، روز ِ بغایت گرفته، رنگ آفتابی ِ نفست را روزن میزند.
این روزها چه سخت غمگینم من!
میلادم در سرزمینی جنایت بار
جوانی ام در سرزمینی سیاه
کهنه گی ام در سرزمینی مرده رقم خوردن!
مدارکم کو؟
عفونت تجربه های قرون را رفتن و آمدن
رفتن
آمدن
رفتن
رفتن
آمدن
تا ساعتهای کشدار را پُر کردن.
گم شدن در هیاهوی بازارهای سنتی
یا زرق وبرق ِ الماسهای سَرد ِ بُرَّنده گی
به جستجوی انعکاسی که پوچ نیست
دری گشوده به دریائی کم پرواز
باغی لاهوا در ذهنی کم سکون
جهنمی دلکش تر از اکنون؟
