کانوآ
زیر آفتاب تفتهی مدیترانه نشسته بودم زخمهای تاریخی ام را مرور می کردم . تقریبا از ایرانیانی که هنر نزد آنان است و بس تا حدودی جان سالم به در برده بودم توی ساحل آنکونا یا بندر ناپل یا بریندیزی به کشتی زنگار بستهی غرق شدهای خیره شده بودم. ساعنی پیش آن را از لجن ها بیرون کشیده بودند
این چندمین ناوچه ی آلبانیائیها ی تنگدست است که بدون ویزا به سرزمین غذا و رنگ و آزادی میخزند و چندمین ناوچه بردگان ِ کارٍ سیاه است که بدون چرخیدن ناوهای پر سرعت ِ پلیس مرز دریایی یعنی بدون ایجاد گردآب مصنوعی غرق شده است؟ ! عصر روزی که جنازه ها ی باد کرده را از آب می گرفتند آنسوی دیگر کرانهی غربت آلبانیائی های اجازه اقامت موقت گرفته موفقیت خود را با شراب های ارزان جشن گرفته بودند. شعری را که می خوانید در چنین شرایطی نوشتهام . شاید برای خواننده ی همسفر و همدرد احتیاجی به توضیح نبود
کانوآ (Canoa= نوعی بلم سرخپوستی است)
این چند شکسته تخته پاره ی چرخان نیز می رود به عمق
یقین گفتند:
" زین ورطه می رهیم
می رهیم
به اتفاق "
اما خشت نفرینی ِ میلاد ، نهی و حسادت نهاده بود میان برد گان
چرای ِ بی خبری رنگین دُردی گشود بر گرانه ی غربت
که گلگونش خود هیهات ِ خون ِ گمشده ای داشت.
آنسو چراخ بستند
اینسو گریستند
گفتند بازماندگان :
" کو خواب !
خوابی مدام
تا زین قصه ی تلخ نیز بگذریم."
