خاطرات افتخار آمیز ایرانی
حدود یک سال نمایش " همچون کوچه ای بی انتها " را تمرین کردیم. اجرا در تاریخ نمایش ثبت شده است اما گذشته از این افتخارات آبکی و ایده ای که به رئیس تئاتر دادیم و آن نان خوردن از طریق دفاع از سیاهان بود!
ذهن من هرگز فجایع پیرامونی این هنر بیمقدار ملی را از یاد نمی برد . ساعت هشت شب توالت های پارک دانشجو را که می بستند هزاران معتاد می آمدند زیر پله های سالن چهار سو می شاشیدند و صبح ما در آن دریاچه ی ادرار تمرین می کردیم. هنوز بعد از ده بیست سال بوی اوره و گاز امونیاک همراه با تعفن اندیشه ی دلسوزان باسمه ای ش را در تاروپود این هنر ملی منعکس می بینم.
چیزی تغییر نکرده تنها ادرار در زیر موزائیک ها یش به شوره نشسته است.