تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 

وقتی حلاج  گوز معلق می‌باشد!

 

 

 

چرچیل گفت تنها ضربه‌ی آبرومندانه ی جام جهانی  تنبیه ِ یک فاشیست است و این ضربه را Zidan  با پشت‌پا زدن به میلیونها دلار و خروارها افتخار به انجام رساند. خروج و سقوط  او به بالارفتن ارزش چند انگل  ِ کم استعداد شبه‌جزیره منجر شد که دو سه نفری در جایگاه او بنشینند غافل از این که جایگاه او  همان کلبه‌ی محقر در روستاهای الجزایر است نه میدان‌های عدالت تهوع‌آور سهامداران چند ملیتی. زیدان به همانجا رفت که پیش‌ترها  مارادونا را  فرستادند. گفتم که قاره‌ی لعنتی قهرمان می‌خواهد قهرمانی که تاریخ مصرف دارد به محض اعتراض به بی‌عدالتی  به عنوان وحشی و تروریست و آدمخوار  کنار گذاشته می‌شود و جای او را مزدور دموکرات ِ دیگری می‌گیرد!

اگرچه سازمان مبارزه با نژادپرستی عمل زیدان را عکس‌العمل به توهین نژادپرستانه‌ی  «ماتراسی» بازیکن ایتالیایی عنوان کرد اما  Materazzi    که نامش به معنای « تشک‌فروش » یا حلاج است ! طبق وجدان بیدار جامعه‌ی کاتولیک که دروغ  را گناه می‌داند این مورد را انکار کرده است! ای‌کاش تاریخ درخشان کشورش هم این مورد را انکار کند و در کشورهای عقب مانده   به مُبلِّغ  ِ فاشیست ِ بومی نیاز پیدا نکند!

چهار روز بعد:

زیدان بعد از چهار روز سکوت اعتراف کرد که علت حمله به بازیکن ایتالیایی آقای (تُشک‌دوز ِ  خالکوبی شده) فحش و تحریک او بوده است.

ماتراسسی  به زیدان گفته بود : بچه تروریست ِ مادر قحبه! 

به این وسیله تنها زیدان را تحریک نکرده بلکه  جام جهانی را مُلاخور‌کرده است.  حالا بهتر درک می‌شود که چگونه جامعه‌ای بزرگتر از زیدان را تحریک می‌کنند و می ایستند از خشونت طرف مقابل تعجب می‌کنند!

زیدان کم کم دارد در میان جوانان نسل دوم و سوم به نماد مقاومت در مقابل فاشیزم اروپایی بدل می‌شود و سرمایه‌داران به تکاپو افتاده اند که صدای این کلادیاتور الجزایری  را با تهدید به گرسنگی و اخراج یا دعوت به نهار با میتران  در کاخ الیزه  خفه کنند و درش را ببندند!!

نظر من این است که ایتالیا هرچه زودتر عکس‌هایش را که گرفت و عربده‌های مستانه‌ی ملی‌اش را که زد جام جهانی را به صاحب واقعی‌اش یعنی ملت های گرسنه و محروم برگرداند و دست از فاشیزم ِ مادر مقدسی‌اش بردارد!

روز پنجم:

سرو صدای تبانی احتمالی زیدان و مربی تیم ایتالیا برای باخت فرانسه هم  بالا گرفته است و فعلا مربی را برکنار کرده اند که گند قضیه عالمگیر نشود.

 

دیگر از فوتبال از این بازی زیبا اما این

سیاست بازی زشت سخنی نخواهم گفت.

 

+ نوشته شده در  2006/7/11ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

 

 اژدها هفت سر می‌شود!

 

اکبر گنجی نیازی به تعریف ندارد.  این روزها زندان اوین دو نوع کالا عرضه می‌کند.

 اولی جنازه‌های نیم‌سوخته و حلق‌آویز شده است که مستقیما به گورستان‌های گم شده ریخته می‌شود و خاطره‌‌های چاپی‌اش کماکان  در دل  اسیران ِ باصطلاح آزاد تخم ِ وحشت می‌کارد،  دومی اما  شهروندی ِ افتخاری و جایزه ی رهبری  ِ موقت اپوزیسیون ِ مشنگ است. گنجی را تازمانی که زیر ضربه‌ی تازیانه است دوست می دارم اما زمانی که تازیانه‌ی نامريی به دست می‌گیرد و با آلترناتیوهای صوفی‌گرانه‌ و عاشقانه و دل‌و قلوه‌ای  صادره از کلیسای کاتولیک  در این میدان جنگ پیک نیک و نان بیار کباب ببر نقش می‌زند، نه تنها او را دیگر دوست ندارم  راستش از او و آینده‌ای که قرار است به دست او بازسازی شود در هراسم.  پس اوین دو نوع هراس تولید می‌کند.

از من خواسته‌اند سیاسی ننویسم. من که سیاستمدار و سیاست‌باز نیستم اما حرف دلم را اینجا نزنم کجا بزنم؟ به تو نگویم به که بگویم؟  مخاطب من کیست؟

حالا که این پنجره‌ی وبلاگ لااقل در بیرون از ایران باز می‌شود چرا نگرانی‌ام را در میان نگذارم؟ کسانی که بیش از سی سال در اروپا  زنده‌گی کرده باشند یا بارها مرده باشند به خوبی می دانند که  مافیای قدرت  در این قاره امکان ندارد بدون در نظر گرفتن منافع ملی و صرفا از روی نوع دوستی و  عاشق چشم و ابرو و پوست صفرايی ِ آزادیخواهان ایرانی شدن ، به افرادی از حوزه های نفتی شهروندی افتخاری  و جایزه بدهند.

تحریر مزدوران و جیره‌خواران  ِ خارجی و داخلی توهمی می‌سازد.  چنین کار ِ نوع دوستانه را حکومت بومی ِ جمهوری اسلامی هم نمی‌کند ، به  خارجی  ِ بی‌سوادی جایزه می دهد که ادبیات اوراد شکار عهد بوق را توی ِ بوق انداخته باشد.

چرا ایتالیا باید از گنجی دفاع کند مگر بازار موتورهای وسپا در آینده تضمین نشده است؟ این توهّم به دفاع از آزادی ملت‌ها بیشتر توهمی زايیده‌ی فیلم‌های هالیوودی است و سریالهای  و ادبیاتی که بخصوص رژیم  ِ دست نشانده‌ی واتیکان (خاتمی) در جامعه‌ی ایران نهادینه‌اش کرد یعنی « توهم ِ توطئه». باز جای شکرش باقی بود که مهندس میرسلیم جايی از دهانش پرید و گفت:« به شما اختیاحی نیست، ما خود در حال ساختن اپوزیسیون هستیم! »

یادم می‌آید بعد از توقیف نمایشنامه‌ی جنبش انفیه در تهران رئیس مرکز هنرهای نمایشی در مورد این توقیف گفت ایراد آنست که شما توهّم ِ ممنوعیت دارید! در واقع چیزی ممنوع نشده است بنا بر مصلحتی بسیار دوستانه جلوی این نمایش گرفته شده است!!

 

اما  در این شرایط اگر کسی «توهم توطئه» نداشته باشد برای بار دوم  به بیماری «توهم ِ آزادی» مبتلا خواهد شد. مگر اکبر گنجی گناهان را نبخشیده است پس اعتراض‌اش به چیست؟ بخشنده که نبخشد کجایش بخشنده است و اگر نمی‌بخشد چرا بخشیده است! 

و تعجب من برجاست از خلقی که رهبرانش را حتما باید  در  پاریس و روم  و لندن از زیر زرورق به بیرون انداخت.  با پیشینه‌ای که اکبرگنجی داشت تصور می‌کردم هنگام آزادی مثل آیت الله کاشانی بعد از شکست مشروطیت ، دست کم بخاطر پیشینه‌اش آخر عمری برود به ارتفاعات باکو به راه مرغ‌داری و دیالوگ با وجدان خویش اما او سماجت‌وار پرچم راهنمایی توته‌های آستیگمات  را دوباره در دست و پنجول مطهر خویش گرفته است!

کمدی  دیگری دارد آماده‌ی اجرا می‌شود.

کارگردانان  این نمایش تکرار شده  صحنه‌ی ویران ایران را رها نمی‌کند.                 سروته حرفهای این پاسدار سابق انقلاب چنین است که

(انقلاب شکست خورده است پس دیگر انقلاب نمی کنیم ) و بر اساس این استدلال اصلاحات هم شکست خورده است چرا باید آن را تکرار کنیم؟     تنها به یک دلیل و آن هم این که گنجی هنوز پاسدار انقلاب شکست خورده است. حالا که همه‌ی آزاتی‌خواهان ما یکی یکی توزرد از آب درآمدند و سر نخ اسکناس  و قدرت را که دیدند رمانتیک هفت‌خط شدند  امیدوارم این باردر هنگام بسته شدن این پرده  به این نتیجه‌ی شوم و ضد بشری و ناباب نرسیم که ای کاش در همان اعتصاب غذا غزل را می‌خواند!

گوش به زنگ باشید این اژدها دیگر هفت‌سر نشود! تنها دو سر و منتظر معجزه باشید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/7/10ساعت   توسط سیروس شاملو  |