بینالملل نوع ِ بشر
استثمار زمین ( که مراد زمین و زیر زمین و هوا و کواکب) باشد از نظر ونهکم نویسنده ی کتاب موجب جدایی ِ سهگانهی انسان است:
۱- جدایی میان انسان و طبیعت
۲ - جدایی میان انسان و همانندش
۳- جدایی میان انسان و خودش
پرداختن به کتاب پر محتوای ِ ونهکم (بینالملل نوع بشر) به این مفهوم نیست که با اندیشه و نظرا و دربست موافقم که اتفاقا دربست موافق نیستم و هیچ چیز در این جهان دربست نیست. اما این عدم توافق دلیل آن نیست که اثر وی را بیاعتبار بشناسم. آدم حتا برای اثبات نظر خود اگر مخالف استخوانداری بیابد شانس بزرگی قسمتاش شده است.
بهروز صفدری مترجم کتاب هم برای این اثر مثل یک مار چندزبانه پوستها انداخته و زبان احتمالا ژورنالیستی ِ نویسنده را چون زبانی فلسفی و نیچهوار و انجیلگون به تاروپود انداخته تا از آن قطعنامه واری بسازد. به هرحال کتاب ارزش خواندن و بحث کردن را بعد از مدتها به اهل کنکاش داده است و این مجالی است گرانبها در این برهوت عصر تفکر.
در بررسی کتاب به بحث مشخص ِ جدایی میان انسان و همانندانش میرسیم ( مشخصا صفحات ۶۰ تا ۷۰ ) و خوانش کتاب را در نوشتهای دیگر دنبال خواهیم کرد. به این صورت که نویسنده رو ح را بررسی و نقد و نفی و تخطئه میکند به همان ماتریالیزمی می رسد که باعث اقتصاد نابسامان زمین شده است! مشکل ونه کم این است که به همان اندازه که از نابسامانی محیط طبیعی آگاه است مکانیزم های هنرمندانه را نمی شناسد و نمی داند که ما به کسی که هنری و استعدادی در چنته دارد می گویم « روحیهی هنری » دارد . مشکل اقتصاد این است که با روحیه رابطهای ندارد و نیاز را به جای روحیه گذاشته است. این یک مکانیزم شهوی و جسمانی در تولید مادیست که اقتصاد بیمار امروز بر پایه ی آن رشد یافته است. به همین دلیل هم به قول ونه کم : « هنر ، دژ مقاومت در برابر اقتصاد است » (ص ۶۶) این هنر ِ مقاوم جوهرهاش را چگونه به دست میآورد و اگر قرار است روحیه را نفی کند هنری کالایی و باب طبع همان نظام نا انسانی ِ بازارها نیست. نویسنده روح را چنین مکانیکی نفی میکند تا هر چه زودتر به جامعهی چپ اروپا بپیوندد و این بزرگترین نقطهی ضعف تحلیل در این بخش از کتاب است . ما از روح معانی مختلفی استخراج میکنیم اما نویسنده صرفا یک معنی استخراج کرده است آن هم بخش شقه شده و کشیشانه و جدا شده از جسم است! از نظر او روح ِ مبارزی در چالش با نظم کنونی نیست. شاید از نظر او منصور حلاج هم اعتراضی جسمانی نسبت به شرایط داشته است. روح ، چتنه ، خمیره ، جوهره، مایه، بُن، خون، بافت درونی بخش عاشقانهی تفکر انسانی مینامیم در مکانیزم نا انسانیت کالا همهروزه به دارآویخته میشود. بعبارتی روح همان ( جوهر اصلی ِ زندگی انسانی ) است که در صفحهی ۵۶ از سوی نویسنده بکار رفته است.
روح همان عشقیست که اگر در جسم نباشد هماغوشی را به استفادهی کیفآور که موجب گناه و رنج و بیماریست مبدل میکند.
نویسنده تلقی قرون گذشته در باب روح را تکرار میکند تا با اندیشهکلیسایی در بیفتد درحالیکه دین ربطی به روح و درون ندارد و اتفاقا دین بخش جسمانی و اقتصادی شده ( بازاری شدهی) روح است نه بخش روحانی ِ جسم!
دین یعنی جسمیت بخشیدن به روح (ماتریالیزه کردن)
عشق، روحبخشی به جسم ِ مرگاندیش (شاعرانه کردن هستی)
بدین ترتیب تنها روح شَوندی فرآتاریخیست که کوشش میکند فرآشُدی انسانی هم باشد.
به بخشهای دیگری از این کتاب خواهیم پرداخت