مرثیهای برای شهر لوند

بیابانی بود
گسترده بر سبزینهای موقت
سیاهی بر شان ِ آتشی
سالی که حسرت در وفور
و ناباور
در نابرابر
بیتوته کرد
سالی که کفش
ره ِ پیموده رفت
گُنگ ِ رسیدنی که خوابی ست سنگین
سنگین
سنگین.
شهر ِ کهنسال باور
جوانمرگ
و
یکنواخت
یکنواخت
مثل
سوزن ِ گرامی کهنه
در انتهای صفحه ی عمری
خششششششششش
شادی های پراضطراب
خنده های غمانگیز
شهری برای از یاد نبردن
اما
ازیاد رفتن
شهر بیدلیل ِ کار و مرگ مثل ِ
هر آرمان شهری
که
دوستش می داشتم
اما
اکنون
از آن
در دوزخ خویش پناه می جویم
میپردازم
میگدازم کیفر ِ این باور را