تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 

 

  

شرح ِمختصر

به میمنت و میارکی جنبش پابرهنه‌های فرانسه هم موقتا سرکوب شد و حالا می‌توان کیف و یغلوی نهار را برداشت و به بردگی امپراطوران شتافت. با این اطمینان که در این هوای پاریسی که دارد کم کم  زیر صفر می‌رود حتما قیل از خروج کله سحر از خانه ، رفته‌گرهای برزن جنازه‌ی یخ زده ی ولگردان را از داخل مترو و کیوسک‌های  تلفن جمع کرده باشند که به زرق وبرق شانزلیزه‌ی  ِ سال نو  ِ آن مردک خدشه‌ای وارد نشود!

بانوی اشرافیت دقت می‌کند گوشه پالتویش به کثافت زندگی عرب‌ها آلوده نشود.  همه‌چیزی بر وفق مراد است. جنبش موقتا سرکوب شده است و حالا نوبت شرآب بوژوله و اضافه حقوق روز سیزدهم است. آتش‌بازی ها و جشن‌ها برپاست اما من همچنان نمی‌دانم کدام تقدیری مرا به سرزمین آدمیان افکند که خلاصیم از این خفت و این عدالت معوج نیست.  جنازه شهرام یک هفته در سردخانه مانده بود. وقتی لحیم  ِ تابوت را در حضور نماینده‌ی سفارتی جوش می‌دادند، به غصه  گفتم:

  جناب سفیر نگاهی به جنازه بیندازید و نگاهی به پاسپورت شاید میت دیگری را به ایران بفرستند-

سفیر در حال گرم کردن لاک و مهر گفت:

- روزی ده بیست  مٌهر باید بزنم. توی شهرهای مختلف ایتالیا. اگه قرار باشه همه جنازه‌ها رو نظاره کنم که    تکلیف خودم معلومه! 

جنازه که به ایران رسید پزشک‌ها گفتند شهرام به قتل رسیده است.

هیچکس پی‌گیری نکرد چطور عمده‌فروش‌های هروئین  ِ حکومتی  گلوی  آن جوان ِ خرده‌فروش را در خواب فشردند  و چگونه پزشک قانونی‌شان  خفه‌گی از گاز زغال را گذارش کرد! دادستان فلورانس هم به هیچکس نگفت:

    - اگر مایلی خفه‌گی با گاز انیدرید کربنیک برای تو هم پیش نیاید این داستان را دنبال مکن!

خروارها کاغذ بود که نزد دخترک ایتالیایی به امانت ماند. وقتی به آن چکمه بی‌عدالت بازگشتم و نوشته‌ها را خواستم به سادگی گفت:

   - از تو خبری نشد من هم  آن نوشته‌های عربی  را دور ریختم.

به خود گفتم:

   -  پس تو نیز  فراموشش کن.... فراموشش کن....

نه همچنان نمی‌دانم کدام خدا و کدام شیطان مرا به سرزمین آدمیان افکند که کاج‌های آذین‌بسته  نیز مرا به یاد تصلیب  و عدالت مفقود می‌اندازد!

امروز شنیدم اکبر گنجی شهروند افتخاری ایتالیا شد. چه شوربختی مضاعفی! 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2005/11/27ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

سرگشاده به انجمن پن- سوئد

 انجمن قلم  قلمداد می‌کند!

سیروس شاملو

 

با کسب اجازه از ناصر زرافشان و اکبرگنجی

ریاست محترم انجمن جهانی قلم! حساسیت عاطفی آن  انجمن ِ بشردوست به پایمال شدن حقوق نویسندگان و ایستاده‌گان در کشورهای اختناق‌زده و بی‌عدالت قابل انکار نیست اما حساسیت و تمرکز ذهنی  ِ بیش از حد به بی‌عدالتی‌های  مناطق دور ممکن است خدای ناکرده  این توهم را در ‌ذهن ایجاد کند که مناطق همجوار مالامال از عدالت اجتماعی سیاسی‌ قلمداد شود!  با این نوع یاری‌های یارانه‌ای شاید  قاره اروپا  آنچه نیست بنماید!

 آیا ایجاد همین توهم نیست که باعث شده از ساکنان این مدینه‌های عدالت‌خیز نیازمند حمایتی مستمر باشیم. ‌ از اینها گذشته نویسنده‌ی زندانی احتیاجی به حمایت موسمی و فصلی از راه دور ندارد حتا  برخی حمایت‌های ظاهرا سیاسی و در بطن کاملا  اقتصادی ممکن است پرونده‌ی  اتهامی ِ نویسندگان مبارز را بی‌دلیل سنگین‌تر کند. صحیح هم نیست نابسامانی جوامع دیگر را ابزاری  برای ایجاد پرستیژ و جلب توجه دولت مطبوع خود  کنیم که انجمن محترم  ِ قلم  با دادن عضویت‌های افتخاری و جوایز نقدی  به نویسنده‌ای که معلوم نیست در چه شرایطی‌به سر می برد ممکن است جلادش را بیشتر تحریک کند و طناب اتهامش را بتاباند!  اگر انجمن قلم حقیقتا برای جان ناصر زرافشان‌ها و اکبر گنجی‌ها نگران است باید هرچه زودتر از پارلمان اروپای عدالت‌خیز تقاضای راهپیمایی  و اعتراض گسترده کند و احزاب مماشات‌گر را زیر فشار قرار دهد. من تقریبا مطمئن هستم که این کار در حدو  حدود اختیارات انجمن خودنویس نخواهد بود حتا انجمن‌های خودکار هم دستشان بسته است!  انجمن قلم نیکوتر است بجای ریختن اشک تمساح برای نویسندگان  ِ جهان سوم به همین چندین هزار شاعر و نویسنده‌ای برسد که با همین توهمی که دامنش می‌زنید  دست به مهاجرت می‌زنند و مملکت خویش را ترک می‌کنند تا در قاره حامی فرهنگ به شستن ماتحت مفلوکان شما و برق‌انداخت آبریزگاه‌های تان برای لقمه‌ای نان همت کنند!

انجمن خودنویس بهتر است به حمایت پیتر راسل ِ مرحوم بزرگترین شاعر معاصر ایرلند بپردازد که پانزده‌سال در آسیابی متروک و نمور در ایتالیا  جان کند و شیره‌ی چانش را به شعر و غزل تبدیل کرد. این شاعر با سوزاندن نوشته‌های به چاپ نرسیده بخاری اتاقش را گرم می‌کرد!  انجمن شما بهتر است  به آن صد هزارتومانی بپردازد که کتابخانه‌ای در شهر لوند چند سال است  به برگذارکننده‌ی شبهای شعرش  نپرداخته است! به شاعرانی برسد که در میان هزار جلد کتاب شعر که از فروش قطعه زمین مهاباد به چاپ ‌رساندند  از بی‌پناهی خودشان را در شهر مالمو به دار کشیدند. انجمن قلم بهتر است همین بی‌عدالتی ‌ ِ جلوی دماغ را مد نظر قراردهد و به مافیای نشر در مملکت خودش بپردازد و اتحادیه‌های باسمه‌ای  که بجای فرهنگ ، شب یلدا و چارشنبه‌سوری و دیسکوتک ایرانی  و سفره خروس برپا می‌کنند را به جان فرهنگ واقعی نیندازد!  برای دادن حق به حق‌دار کافی‌ست پنجره را بگشایید و برف‌روبی را از دم پاگرد خانه خویش آغاز کنید زیرا نویسندگان و شاعران راه آزادی حمایت نمی‌طلبند. آنان خود حامی ِخود و حامیان و نماینده‌گان ملت خویش‌اند.  

 

 

 

سیروس شاملو

استکهلم

 

 

sirusshamlu@hotmail.com

 

 


+ نوشته شده در  2005/11/24ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

                                 نامم را دوست می‌دارم چو نام ِ توست

                       

                                                      من صید بی تباری بودم که صیادی شاعر 

                                       دوباره به دریاش افکند

                                  محکوم به زندگی 

                                               اما نامم را دوست می‌دارم که   نام  ِ توست

                                                 از  قبیله‌ی  سربلند  ِ خویش‌ام

                           خواهی دید!

 

                                                                                   

+ نوشته شده در  2005/11/23ساعت   توسط سیروس شاملو