تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 

آبروریزی ِملی!

 

در ِ این مکتب خانه های مولاناشناسی را تا اطلاع ثانوی ببندید

اگرمولانا گفته است:

خراب و مست شوم در کمال بی خویشی

پس چرا در ادامه گفته است:

نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا

جه ارتباطی میان بی خویشی و نکاشتن هست ؟ 

 بهتر است درویشان هرچه زودتر این واژه را به (بی خیشی) تبدیل کنند تا بیش از این در بیخویشی

غرقه  نباشند.

 

ای شده تبریز ْ چین ، آن رخ ِ گلنار را

اعراب  ِ برگنیسی را این طور تصحیح کنید:

ای شده تبریز و چین زان رخ ِ گل ، نار  را ( آتش مصفا شده)

 

چون ادرار در مثانه می ماند  نه در خزانه ، بیت زیر را در غزل ۱۹۶تصحیح کنید:

چون در مثانه مانده ، ادرار، پاسبان را  (یعنی نظم  بر طبیعت نشاشیده است).

 

آخر با عقل  جور در می آید که آدمی چون مولانا در غزل ۱۶۲ بسراید:

نفسی یار ِ شرابم، نفسی یار ِ کبابم  

آنوقت توقع دارید مترجمان تصور نکنند مولانا از سرآینده گان  ِ نان داغ کباب‌‌داغی  بوده است.

مولانا نمی‌گوید نفسی یار ِ کبابم او به مخاطبش که شمس تبریزی‌ست می‌گوید:

ای یار نفسی یا نسیمی به سوی من بیار که سوخته‌ام.

اصلا صحبت کباب چنجه نیست آقایان دراویش! 

 

 

 

 پاره‌هایی از مقدمه دیوان کبیر

به تصحیح سیروس شاملو

+ نوشته شده در  2005/11/21ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

تابستانی (۱)

 

نسیم ِ بازیگوشانه‌ی ِ شب

در پشه‌بند ِ عشوه‌گری.

انگور ِ یاقوتی در كاسه‌ی لعابی.

خش‌خش ِ خزندهی بی‌نامی

بر خیس ِ چمنی

ماه  ِ تَك

در شرقی‌ترین بَدر ِ ممکنی

‌كِلك  محالی

دلی الكن

در كج‌‌وپیچ  ِ مضامین ِ

شعری تابستانی.

 

 

 

+ نوشته شده در  2005/11/21ساعت   توسط سیروس شاملو 

چرا نویسندگان ایرانی  سیا‌سی‌‌نویس‌اند؟

 

نویسندگان ما سیاست‌زده نیستند. اکثرا سیاست خورده هستند. کمتر شاعر و دست به قلم ِ پارسی پیدا می‌کنی که دست کم یک جفت کشیده از مدعی ِ عموم  نوش جان نکرده باشد.

برای  پاسخ  ِ بهتر ِ خواننده  به این پرسش  تسهیلاتی فراهم کرده‌ام.  گزارش کوتاهی خواندم از نقویم روزانه‌ی یک نویسنده‌ی معاصرسوئدی  و برای خندیدن بجای گریستن. گزارش فوق را با گزارش تقویمی از نویسنده‌ی معاصر ایرانی درترازو نهادم . بخوانید و ببینید به چه دلیل  وقتی نویسنده‌ی ایرانی در باب رقص شکم هم قلم‌می‌زند،  نوشته‌اش جنس  ِ انقلاب اکتبر  بخودش می‌گیرد!

 

 تقویم روزانه نویسنده ایرانی

 تقویم روزانه نویسنده سوئدی

 

 

زدن آخرین بست و خاموش کردن زغال‌ها برای  فردا شب!

 

 

فحش خواهر و مادر به کسانی که پیت حلبی آشغال رو کش رفتند!

 

 

قبل از خوردن چای شیرین رفتن به ده حسن‌آباد برای زنجیر کردن گپسول گاز توی صف  ، برای روز بعد!

 

 

 

 

خواندن اتفاقی ِ کاغذ پنیر و پی بردن به حلال بودن خون خود در روزنامه کیهان!

 

 

 

ساعت ۱۱ تا ۱۲ کلنجار رفتن با پریز برق و پنچرگیری سه‌چرخه بچه و رفتن به شیشه‌بری و صف نون لواشی برای صبحانه‌نهار!

 

 

ساعت ۱۲ پیاده به طرف وزارت ارشاد برای بار  ِ

 دوازده هزارم و گرفتن یک جواب منفی دیگر!

 

 

 

ساعت ۱ کتک خوردن از راننده‌ی ضد روشنفکر ِ ایستگاه مهرشهر- درختی  برای گران کردن کرایه خطی.

 

 

صرف یک بیسکویت دایجستیو برای دایجست کردن بی‌عدالتی بدون آب و مایعات!

 

 

ساعت ۳ تا ۶ یبوست مبسوط و ملاقات هنرمندان گرسنه در صف روعن تعاونی هفده.

بازگشت از ارشاد با نیم کیلو شلغم در کیسه پلاستیکی سیاه  ِ بازیافتی!

 

 

 

ساعت ۸ دعوای خانوادگی و تعهد کتبی رعابت حقوق حقه زنان بعد از آجان‌کيشی!

 

 

 

 

ساعت ۲۴ بعد از خوابیدن بچه‌ها دوختن کیف مدرسه و کوبیدن میخ ِ ته ِ‌ کفشِ شمردن پول‌خردها و آخر شب زدن یک بست ِ دیگر و طرح خودکشی آبرومندانه!

 

 

 

ساعت ۸ صبح بردن سک توله به باغ و نفس عمیق.

 

 

 

ساعت ۹ صرف صبحانه روی بالکن در مشایعت موسیقی

شوپن.

 

 

شرح صبحانه: موز، پرتقال، سیب، انگور، دو نوع شیر با درجات چربی مختلف، کره، خامه، توت‌فرنگی، قهوه،

نان تٌست، نان شیرینی، کالباس، گوجه فرنگی.

 

 

 

ساعت ۱۰ مطالعه روزنامه برای خواندن نقد در باره ی

 کتاب جدید ِ خود.

 

 

 

ساعت ۱۱ تا ۱۲ سیگار کشیدن و فکر کردن به ایده‌های

جدید.

 

 

 

ساعت ۱۲ تلفن به ناشر برای فرستادن قرارداد کتاب

دو سال بعد!

 

 

 

ساعت ۱ تا ۲ استخر و سونا ی خشک

 

 

 

 

صرف نهار در رستوران با مسئول فرهنگ منطقه.

 

 

 

۳ تا ۶ نوشتن

 

۶تا ۷  دیدار با نویسندگان جوان و هنرمندان کشور

 

 

 

 

ساعت ۸ تا ۲۳ شام و والس روی دریاچه

 

 

 

 

 

۲۳ دیدن ِ اخبار سرزمین‌های نفتی

 

تازه  تعجب هم می‌کنند چرا نویسندگان ما سیاسی می‌نویسند!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2005/11/20ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

طاغیان پاریس

 

بعد از تو صدایی نیست

پیش از تو نیز فریادی

سازمان مرده

سندیکا مرده

سازمان تاخیری‌ مرده‌است

پرچم‌داران

قوطی‌های آبجو در دست

روی کاناپه قسطی چرت می‌زنند

ببینند شورش را کی سرکوب می‌کنند

برای بردن

روی اسب‌های بارکش شرط می‌بندند

روی استر ِ خسته‌تر!

همیشه چنین بوده

تنهایی حرف تازه‌ای نیست

چه بهتر!

قصه مخوان

شعر در خیابان  تحریر می‌شود

تا دری گشوده شود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2005/11/15ساعت   توسط سیروس شاملو