تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

مکتب دیکتاتورها

نقدی کوتاه بر کتاب ایگناسیو سیلونه

 

آقای سیلونه  را در ایران با کتاب‌های  نان وشراب، فونتامارا ، و مکتب دیکتاتورها می‌شناسیم. کتاب ِآخرش را بازخوانی می‌کردم ببینم می‌توانم صحنه‌هایی برای تئاتر از آن  استخراج کنم یا نه. زمان ها از خوانش پیشین ِ کتاب گذشته بود. حدود بیست‌سال.

 اما این بار  مطالب کتاب را مثل قبل جاافتاده و منطقی نیافتم. شاید هم منطق من در این سالها تغییر کرده.  

بهر حال بخشی از مطالب کتاب را برگزیده‌ام تا درباره اش با هم گپی بزنیم. شاید کسانی که عمری در جوار دیکتاتورها زیسته باشند بهتر از آقای سیلونه و اعقابش  نیهلیسم سیاسی را درک کنند بخصوص این اخیر تجربه‌ی پل‌پت و فروریزی دیوار برلن و سقوط مکاتب دینی و علمی را به چشم ندیده بود و هجوم قدرت‌های ‌جهانی را چنین گستاخ در تسخیر دنیاهای پست و دامن زدن به انتگرالیزم را از نزدیک لمس نکرده بود.

امروز آمریکا  بهتر از هر سیلونه‌ای به این نکته ظریف پی‌برده است که اگر می‌خواهی رژیم انتگرالیستی را لانسه کنی به آن پرخاش کن تا در عرض نیم ساعت بازارها را ببندند و بریزند توی خیابان برای آتش زدن پرچم ایالات کافر! روش چماق و هویج  پست‌مدرن شده حالا بگذریم که آمریکا خودش از صادر کنندگان ایمان است و برویم به حرفهای سیلونه برسیم.

نویسنده تصور می‌کند کشف بزرگی کرده که دیکتاتور را حاشیه نشین ومچاله‌شده‌ی جوامع دموکراتیک می‌داند شاید هم آرزو می‌کرده دیکتاتور برخاسته از طبقه مرفه یا نجیب‌زاده باشد و معلوم نیست چطور میلیونها مردم ستم‌دیده را باید مجاب کند که از زنده‌گی انگلی و خون و عرق جبین دیگران خوردن ِ خانوادگی ایشان چشم‌پوشی کنند و به او رای اعتماد بدهند!

آدلف هیتلر را هیتلری کوچک‌تر در دوره‌ی آزادی که مدیر دانشکده معماری بود از تحصیل منع کرد و رییس آکادمی نقاشی، هیتلر دیگری بود که به او امکان تحصیل در رشته نقاشی نداد. معلمان دبیرستانش هم در دوره‌ی دموکراسی همه هیتلرهای نهفته بودند که او را از تحصیل بازداشتند. جامعه دموکراتیک فاشیزم دیگری بود که در دل خویش نازی می‌پروراند. همه منتظر بودند کسی فریاد بزند:  بس است! همین‌طور که امروز در کشور سوئد یک شهروند ساده و بی‌گناه با ممنوعیتهای دموکراتیکی طرف است  که هیچ راهی مگر تخریب دموکراسی در سرش نیفتد!

خب این آب‌های هرز می‌روند به هم می‌پیوندند و دمار از روزگار سیستم درمی‌آورند حالا گیرم سیستمی ورشکسته‌تر را جای آن علم کنند. مثلا برای ورود به رشته پزشکی داشتن معدل بیست ضروری شده است یعنی شما اگر معدل‌تان نوزده و نود و نه صدم شده باشد باز هم استحقاق ورود به این رشته را ندارید! این نوعی نازیزم نهفته است که پایه‌های دموکراسی را خواهد ‌لرزاند. اگر تحلیل نازیزم را از ضعف‌های دموکراسی آغاز کنیم تحلیل ما لااقل برای پیش‌گیری از انباشت پتانسیل تخریب بدرد بخور است در غیر اینصورت ویروس آنفلوانزا نهادینه می‌شود و آنتی‌بیوتیک دیگر کارساز نیست. آن زمان دیگر به یک نیهلیستی وراج تبدیل می‌شویم  که جز ناظر فاجعه بودن کاری از دستمان ساخته نیست. ناظرغمگین ِ گورهای دسته‌جمعی که اشک‌هایش را از کنار دماغ نازنینش پاک می‌کند و توی آشپزخانه شعری بندتنبانی برای قربانیان می‌سراید!

متاسفانه زمان دموکراسی زمان بازتولید پیکرهائی‌ست که صباحی بعد پیراهن‌های سیاه و قهوه‌ای‌اش را کوک می‌زنند. سیلونه حکایت مکتب دیکتاتورها را باید ازفصل نابسامانی عملی  ِ مکاتب دموکراتیک آغاز می‌کرد. اما چنین نکرد.

 

La scuola dei dittatori

Ignazio Silone

A.Mondadori Editore S.p.A

Milano 1979

 

+ نوشته شده در  2005/10/22ساعت   توسط   | 

تازی یا پارسی

وسوسه این است! 

 

در تحریر ِ تازی  ِ برخی کلمات مثل

  مَی ، عِطر ، سَجده ، تَهی و بشنَو

 بدلیل این­که واژگان فارسی شده و جاافتاده ی آن  وجود دارد نمی توان آنرا باز هم  به شکل ِ فارسی نشده به کار برد و باید بجای آن از

 مِی ، عَطر ، سُجده ، تُهی و بشِنو

که مصطلح  و برگردان فارسی­ست استفاده کرد.اما این قانونمندی در شعر بی‌اعتبار است و در این مورد تعصبی به کار نبرده ایم . شعر و غزل  از قانون وزن پیروی می‌کند.  در غزل ۳۱ چون مصراع دوم بیت زیرین (سنان) با فتحه‌ی سین است  در بخش بالاتر باید سجده را با فتحه(سین) تحریر کرد:

قومی چو دریا کف‌زنان چون موج‌ها سَجده کنان

قومی مبارز چون سَنان، خونخوار چون اجزای ِ ما

در همین مثال دقت کنید که مولانا همزه‌ی اضافی در اجزاء را برای رعایت ریتم به (ی) تبدیل کرده و هرجا که زبان فارسی به دردش می‌خورده از آن بهره برده است! ولی ما معاصران بجای بهره‌گیری از این امکان سعی می کنیم صرفا بخاطر خصومت و کینه‌ی کودکانه ، دامنه‌ی این امکان را محدود کنیم و تیشه به ریشه‌ی خود بزنیم.

غزل ۱۱۵۷

گر تو خواهی وطن پر از دلدار

خانه را رو تهی کن از اغیار

در این مثال بر اساس فتحه‌ی (ط) در وطن باید (ت) در تهی را به فتحه بخوانیم ضمن این که چون قدما نباید   (رو) در ( رو تهی کن) بمعنای (برو!) بصورت رَو یعنی با فتحه (ر) خوانده شود بلکه باید به آن کسره تعلق گیرد تا  با (تو) در مصراع بالاتر همنوایی داشته باشد. می بینید که فارسی و عربی به کمک یکدگر شتافته‌اند تا غزل را موفقیت‌آمیز کنند. ای کاش فرهنگیان ما این ارزش را دریابند و در تصحیح زبان فارسی  از خر شیطان پاپین بیایند.

 

بخشی از مقدمه ای بر دیوان کبیر

به تصحیح سیروس شاملو

 

 

+ نوشته شده در  2005/10/18ساعت   توسط   | 

 پالایش زبان پارسی 

نامه‌ای به مدیر معارف    

 مشتی آتش پرست ِ عهد بوق ِ معارفی  ،  برای انتقام کشیدن از فرهنگ عربی (و نه نفس قلدرانه ی مغان) آستین بالا زدند  تا  با پالایش زبان فارسی و جدا کردن سفره ادبی از مردمان خلیج ، به فرهنگی که بدون دردسر بر جایگاه برده داری مغان تکیه زد، باصطلاح تودهنی بزنند. گفتیم بدون دردسر عربها آمدند و باور کنید مردم حق‌پایمال شده بدون دردسر دروازه ها را بر عربها گشودند چون از بیداد مغان و دین برده‌داری و اشرافیت     ننگینش  به‌تنگ آمده   بودند.                                                                                                                                  این مطلب به‌این معنا نیست که عربها تافته‌ای جدابافته بودند. صحبت ِ چاه و چاله بود و به چشم خود دیدید شاعرانی که فردوسی را درست یا غلط به باد انتقادی سخت گرفته بودند خود چگونه به دام آتش‌پرستان ُپیش‌اسلامی گرفتار شدند و حتی در بکارگیری دین دبیره ی آنها آثار ادبی خویش را به نابودی کشاندند و درتازی ستیزی و آریایی‌نمایی دست حکیم توس را از پشت بستند!  اکثر آزادی خواهان ما آلمان‌جوان بودند! آن روز مٌد بود امروز هم مد است 

                                                                                     عزیز جان  

    بنده ضمن این که امیدوارم   سر به تن جمهوری اسلامی نباشد،  مایلم سر به تن  این پالایشگاه ادبی ِشما هم نباشد!    زبان عربی  زیباست همانطور که موسیقی‌اش زیبا و جهانی‌است. معماری‌اش شاهکار است.    این که زبان فارسی با زبان عربی مخلوط شده حرف بی معنای جمعی آتش‌پرست ِ عهد دقیانوس است. قرار نیست در استفاده از واژگان عربی ساختار زبان عربی را هم رعایت کنیم که این کار را هم نمی کنیم. ما عربی را به فارسی تبدیل کرده ایم و آن را به دایره‌ی واژگان افزوده‌ایم. قرار نیست مثل عربها برخی حروف را حلقی تلفظ کنیم که این کار را هم نمی کنیم. نوشتار برخی واژها را هم تغییر داده‌ایم که این کار را هم برای غنی‌تر کردن زبان فارسی خودمان انجام داده‌ایم. به ما چه ربطی دارد که اجداد شما از تازی‌ها شکست خوردند! خب  در تاریخ کمتر  به بی‌عدالتی و لاس‌خشکه زدن با امپراطوران  دست می‌زدید. به داد دل مردم بیشتر می‌رسیدید و سعی می‌کردید آتش کده ی دل مردم خاموش نشود!   تلاش می‌کنید همزه را از زبان فارسی حذف کنید که چه؟ که قائم به معنای ایستاده را قایم به معنای شدید بنویسید؟  

 رک و راست بگویید خواب می بینید همه خوابگردان معاصر صدها سال به عقب رفته و به دین دبیره پیوسته اند 

 

سیروس شاملو 
                                                                

 

+ نوشته شده در  2005/10/17ساعت   توسط   | 

وسوسه­ی ِ شاه

 

بالاخره کار خودش را کرد. صابون عطری را می گویم. اول قرار بود عکس قبیحه­ای فرنگی زیر متکای ملوکانه بگذارند. البته چند بار این کا ر را کردند حتا صفحه وسط چیزی شبیه پلِی­بوی را تا زدند و زیر نازبالش ِ ملوکانه چپاندند . همان نازبالشی که عصرها  وقتی باغ اناری را آبپاشی می کردند بر آن تکیه می داد  و به دم گرفتن از وافور شاه عباسی و ذوب کردن تریاک آجری‌رنگ ِ کازرونی بازدم ِ غیرعجولانه می فرمودند. اما سوسکه خاتون و آن کوتوله بانوی خال پشمی (سروِناز) زاغ طرف را چوق می زدند و تصاویر قبیحه را قبل از اینکه به چشم شاه بخورد و هوس فرنگ عین بختک به تنبانش بیفتد از هفتا سوراخ بیرون می کشیدند و کف دست خانوم­کوچیک می‌گذاشتند که بعله هیچی نمانده بود آن نان آورِ حرم  را چیزخورش کنند.

اگر وزیر اعظم که در علم جاکشی پی اچ دی  داشت  از سر کنجکاوی چشمش به ثمره­ی حیف و میل‌های زن آرزومندش نمی افتاد و خرت و پرت‌های  چمدان او را با تک عصا وارسی نمی کرد هرگز به فکرش هم نمی‌رسید با تعویض صابون سنتی شاه و جاسازی یک صابون عطری پاریزین وسوسه­ی به خاک سیاه افتادن ایران­آباد را اول به منخرین طرف و به تدریج به هفتا نه بدتر ِ ایشان فرو کند!  بیت المال یک مملکت بزرگ ، مملکتی که یک سرش به ارتفاعات تبت و سر دیگرش به خاک سرخ قاهره و قاب قوس‌های الحمرا می رسد طوری برنامه ریزی نشده بود که به رایحه­ی صنع ِ یک چُسَک صابون عطری عطاری ماقشه اپوس[1]    تلنگ اش دَر نرود!  درست زمانی که سوسکه خاتون صابون عطری را از روی دست‌شویی ِ ملوکانه چنگ زد سلطان در پیژآمای سوراخ سوراخ شده از شراره­ی زغال ِ اخته  چون نور بامدادی طلوع اجلال فرموده و به سوسکه خانم که چون سوسکی می لرزید گفت:

- چی چی قایم کردی تو چنگ ات مادرقهوه!

شاه همیشه مزاح می فرمودند و بجای اینکه اطرافیان را مادر قحبه خطاب کنند همگی را مادر کافئین  و پدرجاروکش و خواهرژنده و عمه گََََس دهن و خاله گونی خطاب می فرموند و همه غش غش می خندیدند و گاهی برای انبساط  خاطر ِ منقبض ِ ملوکانه هم که شده از خنده ریسه می رفتند اما ته دلشان می خواستند با یک انقلاب فرهنگی تراز  نوین  دمار از روزگار این روستازاده‌ی ِ شاشو در آورند!

گفت:

چی چی قایم کردی تو مشتت مادر قهوه! بواز ِش! بواز ِش!

سوسکه خانم انگشت‌های اکبریش را که از زور سابیدن زیرتنبانی رگلی مثل ِ انگشتهای قورباغه مرداب بندبادکرده و خشکیده به نظر می رسید گشود و رنگ صورتی صابون عطری برملا شد.

- این چیه  ورش داشتی؟

- صابون عطری

- چرا ورداشتی

- ورنداشتم. اومدم بزارم!

- پس بزار و گِت میش کن

سوسکه ، صابون رو گذاش دم دستشویی و زد به چاک تا گزارش ِ کار رو بزاره کف دست شازده کوکب‌الملوک ِ خال خال پشمی تا اون هم مطلبو بزاره کف دست سروناز بانو و او هم به نوبه خودش گوش فلک رو کر کنه که یا امت بیدار، بشتابید که پدر بزرگوارتان و سرورتان را چیزخور کردند یا در آینده چیزخورَش خواهند کرد یا چیزی در همین حدود خورَش کردند! همین فرداست که چمدان ببندد برای دیدار با صدرالعظم جاکش‌های آلمان  حاج گولیهلم‌خان ِ سرنگه‌دار! بعد اردوی ساوجبلاغ و هنگ سنگلج شیفورکشان و کاهگل به سرزنان به سوی بهجت آباد موج برمیدارد که با چُس و گوز ِ بی دریغ جانشان سلامت مزاج میمون مبارک را به ذات دوالجلال بازگردانند تا رایحه­ی مطبوع پای ِ اصغرسورچی بوی گند ِ هر گونه  دئودورانت ِ استعماری را از بارگاه آن جلالت مآب اجل، به دیار ختنه نکرده ها بازپس  دهند.

سلطان در خفا صابون را به موهای  بلند دماغ همایونی نزدیک فرموند. جریانی مشکوک از مخاط بساوایی به قشر خاکسترنشین مغز و از آنجا به شریان نخاعی و باطوم ِ زیرتنبانی  درغلتید، مسیر نخاع را تا دنبالچه پی گرفت و زیر دوولَکِ همایونی را به مخارشتی مشکوک واداشت و آن حضرت اقدس والا و روحی فداه به این اندیشه واداشت که بد نیست هر ایرانی یک ( لیو اولمَن) داشته باشد! اگر لوازم‌اش را از خارج وارد کنند مردان غیور می توانند بر آن سواری بگیرند، کمی سوخت می خواهد که بحمدالله در این دیار هر جا را ساراخ کنی عین چاه آرتزین بیرون می ریزد.  قرنها گلاب‌کشی در کاشان و عطرچکانی در مشهد چرا فرنگی را وسوسه نکند. مگر بد جورابها را ما روی پیژامه می کشیم!  اولین عکس‌العمل امر فرمود صابون پزهای  دولاب را جلوی تلگراف خانه به نیمکت دراز کردند و د ِ بزن! هرچه بیشتر ترکه­ی اسدالله خان را نوش جان می کردند کمتر می فهمیدند علت را!

دهنه­ی  قنات ِ حمزه­خان را هم دستخط فرمود به روی ملت خوش رایحه بستند تا گندش هر چه بیشتر بیرون بزند. مقرر فرمودند  هنگ یک ‍‍ژاندارمری  در آب­انبارها برینند و در عبادتگاه‌ها بی محابا  بچوسند. صابون عطری را هفتا سوراخ قایم فرموده بودند. هی خون دل  می خورند و بو می کشیدند. ته دلشان دوست داشتند دربار را مبله کنند، پرده و پاراوان و کاناپه و آباژوور مثل این پدرجاروکش‌های سفارتی! کیسه و مُهر سلطنتی را می دهند به منشی ها ، تا بدون آنکه کاغذ بخواند مهر کند و رفتند که نادر رفت. حال حکم قتل باشد تاراج باشد، باشد. این سخاوت  ِ کُس­خلانه اسباب حسادت دول است. جرات دارند اینطور خزانه­شان را به گا بدهند. هیمنه­ی ِ شاهی و خایه­ی ِکهکشانی می خواهد این مال و منال دنیا را به تخم ِ چپ قاطری هم نگرفتن. قطبی هم  هوای تلویزیون دارد و بهنود هم ملیجک و در عین حال اپوزیسیون است. بیضایی هم آماده است برای بریدن کیک تولد ولیعهد و مخالفت با رژیم!  همه اهل و بارگاه نعوذ کرده بهم می آیند تا شاه بخندند و مسیو نوز سردسته­ی نعوذی­ها هر بار از باغ شاه عبور کرده زیدی را زیر بغل زده مثل گوجه فرنگی درشت ها و سرخ و گُلی­هایش  را سوا کرده ضمن اینکه ژلاتین علامیه­های انقلابی آینده را نیز جهت فروش وارد کرده است!

انقدر بنویسند یا مجامع­الغافلین! یا متفرق­الجامعین که جان از کان‌شان در آید! مسیو نوز باروت سیاه را هم همراه ساچمه و پوکه وارد کرده است تا اگر پابرهنه­ها هوس انقلاب کردند بدین وسیله دخل خود و صاب بچه را در آورند!

 صابون عطری که رقمی نیست. از این طرف فحش و از آن طرف گوسفند و گاب کشی جلوی کالسکه همایونی! بوسه و دعای طویلت ِ عمر و همزمان تف لعنت به کوکب همایونی! دختر فروشی سیستان و قوچان از فقر و احتکار گوشت و نان در پناه بی قانونی. همه کاسه کوزه ها سر همین ساده سورچی که شب خوابید و صبح علت العلل همه بدبختی های ملی شد. کسی که در خفا صابون حسرت بو می کند و بین مدرن و کهنه چون فرفره می چرخد. مثل اینکه فسق و فجور و لواط را صرفا دربارها اختراع کرده اند!  و بعد از آنها قرار است لواط برچیده شود و سر چار راه پهلوی فرشه‌گان نفت مجانی پخش کنند!  دختران فروشی قوچان را دوباره می خرند و بکارتشان را دوباره نصب می کنند! اینها می روند و آزادی می آید. ملت غیور همیشه گفته است: اینها که بروند!

اگر این‌ها بروند!

اگر این‌ها بروند!

این‌ها چه کسانی هستند اگر از گوشت و خون ما نیستند.

کجا بروند؟

ژن  کجا برود!

 بفرمایند اگر این‌ها دوباره از تراکم در آیند اگر اینها به حالت قبلی خویش برگردند اگر دوباره تراکمی دوباه صورت بگیرد.

 آخر کجا بروند؟ مگر آنها از جایی جز همین هزیان­آباد  آمده اند که حالا بروند؟

 توی ماتحت کدام چراغ جادو بروند!

آنها می مانند

چون آنها خود ِ من هستند.

    

 

 

 

 

سیروس شاملو



 ۱- بازار شپش خورمان است. این بازارها را در خارج بیشتر مهاجران فقیر رونق می دهند. مهاجران ثروتمند سعی می کنند طبقه مرفه را تقلید کنند. اکثر اجناس این بنجل بازارها به عنوان جنس مارک در بوتیک های داخله عرضه می شود.

+ نوشته شده در  2005/10/16ساعت   توسط