وسوسهی ِ شاه
بالاخره کار خودش را کرد. صابون عطری را می گویم. اول قرار بود عکس قبیحهای فرنگی زیر متکای ملوکانه بگذارند. البته چند بار این کا ر را کردند حتا صفحه وسط چیزی شبیه پلِیبوی را تا زدند و زیر نازبالش ِ ملوکانه چپاندند . همان نازبالشی که عصرها وقتی باغ اناری را آبپاشی می کردند بر آن تکیه می داد و به دم گرفتن از وافور شاه عباسی و ذوب کردن تریاک آجریرنگ ِ کازرونی بازدم ِ غیرعجولانه می فرمودند. اما سوسکه خاتون و آن کوتوله بانوی خال پشمی (سروِناز) زاغ طرف را چوق می زدند و تصاویر قبیحه را قبل از اینکه به چشم شاه بخورد و هوس فرنگ عین بختک به تنبانش بیفتد از هفتا سوراخ بیرون می کشیدند و کف دست خانومکوچیک میگذاشتند که بعله هیچی نمانده بود آن نان آورِ حرم را چیزخورش کنند.
اگر وزیر اعظم که در علم جاکشی پی اچ دی داشت از سر کنجکاوی چشمش به ثمرهی حیف و میلهای زن آرزومندش نمی افتاد و خرت و پرتهای چمدان او را با تک عصا وارسی نمی کرد هرگز به فکرش هم نمیرسید با تعویض صابون سنتی شاه و جاسازی یک صابون عطری پاریزین وسوسهی به خاک سیاه افتادن ایرانآباد را اول به منخرین طرف و به تدریج به هفتا نه بدتر ِ ایشان فرو کند! بیت المال یک مملکت بزرگ ، مملکتی که یک سرش به ارتفاعات تبت و سر دیگرش به خاک سرخ قاهره و قاب قوسهای الحمرا می رسد طوری برنامه ریزی نشده بود که به رایحهی صنع ِ یک چُسَک صابون عطری عطاری ماقشه اپوس تلنگ اش دَر نرود! درست زمانی که سوسکه خاتون صابون عطری را از روی دستشویی ِ ملوکانه چنگ زد سلطان در پیژآمای سوراخ سوراخ شده از شرارهی زغال ِ اخته چون نور بامدادی طلوع اجلال فرموده و به سوسکه خانم که چون سوسکی می لرزید گفت:
- چی چی قایم کردی تو چنگ ات مادرقهوه!
شاه همیشه مزاح می فرمودند و بجای اینکه اطرافیان را مادر قحبه خطاب کنند همگی را مادر کافئین و پدرجاروکش و خواهرژنده و عمه گََََس دهن و خاله گونی خطاب می فرموند و همه غش غش می خندیدند و گاهی برای انبساط خاطر ِ منقبض ِ ملوکانه هم که شده از خنده ریسه می رفتند اما ته دلشان می خواستند با یک انقلاب فرهنگی تراز نوین دمار از روزگار این روستازادهی ِ شاشو در آورند!
گفت:
چی چی قایم کردی تو مشتت مادر قهوه! بواز ِش! بواز ِش!
سوسکه خانم انگشتهای اکبریش را که از زور سابیدن زیرتنبانی رگلی مثل ِ انگشتهای قورباغه مرداب بندبادکرده و خشکیده به نظر می رسید گشود و رنگ صورتی صابون عطری برملا شد.
- این چیه ورش داشتی؟
- صابون عطری
- چرا ورداشتی
- ورنداشتم. اومدم بزارم!
- پس بزار و گِت میش کن
سوسکه ، صابون رو گذاش دم دستشویی و زد به چاک تا گزارش ِ کار رو بزاره کف دست شازده کوکبالملوک ِ خال خال پشمی تا اون هم مطلبو بزاره کف دست سروناز بانو و او هم به نوبه خودش گوش فلک رو کر کنه که یا امت بیدار، بشتابید که پدر بزرگوارتان و سرورتان را چیزخور کردند یا در آینده چیزخورَش خواهند کرد یا چیزی در همین حدود خورَش کردند! همین فرداست که چمدان ببندد برای دیدار با صدرالعظم جاکشهای آلمان حاج گولیهلمخان ِ سرنگهدار! بعد اردوی ساوجبلاغ و هنگ سنگلج شیفورکشان و کاهگل به سرزنان به سوی بهجت آباد موج برمیدارد که با چُس و گوز ِ بی دریغ جانشان سلامت مزاج میمون مبارک را به ذات دوالجلال بازگردانند تا رایحهی مطبوع پای ِ اصغرسورچی بوی گند ِ هر گونه دئودورانت ِ استعماری را از بارگاه آن جلالت مآب اجل، به دیار ختنه نکرده ها بازپس دهند.
سلطان در خفا صابون را به موهای بلند دماغ همایونی نزدیک فرموند. جریانی مشکوک از مخاط بساوایی به قشر خاکسترنشین مغز و از آنجا به شریان نخاعی و باطوم ِ زیرتنبانی درغلتید، مسیر نخاع را تا دنبالچه پی گرفت و زیر دوولَکِ همایونی را به مخارشتی مشکوک واداشت و آن حضرت اقدس والا و روحی فداه به این اندیشه واداشت که بد نیست هر ایرانی یک ( لیو اولمَن) داشته باشد! اگر لوازماش را از خارج وارد کنند مردان غیور می توانند بر آن سواری بگیرند، کمی سوخت می خواهد که بحمدالله در این دیار هر جا را ساراخ کنی عین چاه آرتزین بیرون می ریزد. قرنها گلابکشی در کاشان و عطرچکانی در مشهد چرا فرنگی را وسوسه نکند. مگر بد جورابها را ما روی پیژامه می کشیم! اولین عکسالعمل امر فرمود صابون پزهای دولاب را جلوی تلگراف خانه به نیمکت دراز کردند و د ِ بزن! هرچه بیشتر ترکهی اسدالله خان را نوش جان می کردند کمتر می فهمیدند علت را!
دهنهی قنات ِ حمزهخان را هم دستخط فرمود به روی ملت خوش رایحه بستند تا گندش هر چه بیشتر بیرون بزند. مقرر فرمودند هنگ یک ژاندارمری در آبانبارها برینند و در عبادتگاهها بی محابا بچوسند. صابون عطری را هفتا سوراخ قایم فرموده بودند. هی خون دل می خورند و بو می کشیدند. ته دلشان دوست داشتند دربار را مبله کنند، پرده و پاراوان و کاناپه و آباژوور مثل این پدرجاروکشهای سفارتی! کیسه و مُهر سلطنتی را می دهند به منشی ها ، تا بدون آنکه کاغذ بخواند مهر کند و رفتند که نادر رفت. حال حکم قتل باشد تاراج باشد، باشد. این سخاوت ِ کُسخلانه اسباب حسادت دول است. جرات دارند اینطور خزانهشان را به گا بدهند. هیمنهی ِ شاهی و خایهی ِکهکشانی می خواهد این مال و منال دنیا را به تخم ِ چپ قاطری هم نگرفتن. قطبی هم هوای تلویزیون دارد و بهنود هم ملیجک و در عین حال اپوزیسیون است. بیضایی هم آماده است برای بریدن کیک تولد ولیعهد و مخالفت با رژیم! همه اهل و بارگاه نعوذ کرده بهم می آیند تا شاه بخندند و مسیو نوز سردستهی نعوذیها هر بار از باغ شاه عبور کرده زیدی را زیر بغل زده مثل گوجه فرنگی درشت ها و سرخ و گُلیهایش را سوا کرده ضمن اینکه ژلاتین علامیههای انقلابی آینده را نیز جهت فروش وارد کرده است!
انقدر بنویسند یا مجامعالغافلین! یا متفرقالجامعین که جان از کانشان در آید! مسیو نوز باروت سیاه را هم همراه ساچمه و پوکه وارد کرده است تا اگر پابرهنهها هوس انقلاب کردند بدین وسیله دخل خود و صاب بچه را در آورند!
صابون عطری که رقمی نیست. از این طرف فحش و از آن طرف گوسفند و گاب کشی جلوی کالسکه همایونی! بوسه و دعای طویلت ِ عمر و همزمان تف لعنت به کوکب همایونی! دختر فروشی سیستان و قوچان از فقر و احتکار گوشت و نان در پناه بی قانونی. همه کاسه کوزه ها سر همین ساده سورچی که شب خوابید و صبح علت العلل همه بدبختی های ملی شد. کسی که در خفا صابون حسرت بو می کند و بین مدرن و کهنه چون فرفره می چرخد. مثل اینکه فسق و فجور و لواط را صرفا دربارها اختراع کرده اند! و بعد از آنها قرار است لواط برچیده شود و سر چار راه پهلوی فرشهگان نفت مجانی پخش کنند! دختران فروشی قوچان را دوباره می خرند و بکارتشان را دوباره نصب می کنند! اینها می روند و آزادی می آید. ملت غیور همیشه گفته است: اینها که بروند!
اگر اینها بروند!
اگر اینها بروند!
اینها چه کسانی هستند اگر از گوشت و خون ما نیستند.
کجا بروند؟
ژن کجا برود!
بفرمایند اگر اینها دوباره از تراکم در آیند اگر اینها به حالت قبلی خویش برگردند اگر دوباره تراکمی دوباه صورت بگیرد.
آخر کجا بروند؟ مگر آنها از جایی جز همین هزیانآباد آمده اند که حالا بروند؟
توی ماتحت کدام چراغ جادو بروند!
آنها می مانند
چون آنها خود ِ من هستند.
سیروس شاملو