تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 یادداشت های بحث انگیز 

بلشویک ها در مقابل بالاکشیدن نفت قفقاز به آتاتورک اسلحه دادند.  از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱  مابین دولت روسیه انقلابی و دولت  ایران قراردادی منعقد نشد زیرا دولت ارتجاعی ایران بدین کار تمایل نشان نمیداد! اما از ۱۹۲۱ قرارداد را بستند و بی خیال ِ جنس حکومت کشور همسایه شدند!                                                                                                                              در سال ۱۹۰۷ تروتسکی کمیسر امور خارجه گفت: ما با ملت ایران خواهان عقد قرارداد هستیم.           در سال ۱۹۱۷ گفت: ما با دولت ایران خواهان عقد قرارداد هستیم!  تروتسکی نگفت  در این مدت چطور ملت ایران به دولت ایران تبدیل شد.  ۲۳ ماه مه ۱۹۲۰ به راسکولنیکف گفت: رنجبران ایران با بورژوازی دموکراتیک متحد شده بنام آزادی ایران انگلیس ها را از خاک خود برانند! سه روز بعد گفت: به انگلیسی ها باید اطمینان بدهیم که در کشورهای خاور دور برضد آنها اقدام نخواهیم کرد!  Paul Avrish در کتاب تاریخ سوسیالیزم روس به نکته جالبی اشاره می کند. وی عنوان می کند که شخصی ایرانی به نام دکتر اتابکیان روزنامه های آنارشیستی به زبان فارسی را که در شهر برن از سوی جنبش ساعت سازها تکثیر می شده  به دست انقلابیون جنگل می رسانده! تاریخ نویسی توده ای در این مورد خفقان را به نفس عمیق ترجیح داده است! تئودور آدورنو روزی گفت هنر واقعی در نظام و سیستم ایجاد هرج و مرج می کند. اما این را نگفت که هرسیستم بخودی خود به مدد انحصار نان و ایجاد وحشت از گرسنگی و تهیدستی ، به ایده های زیبای هنرمند کثافت می زند یعنی هر سیستم  خود هرج و مرج تاریخ بشریت است که هر آزاده ای را به مداح مبدل می کند.

 ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  2005/10/6ساعت   توسط   | 

 

  

خیاط خیابون گرگان

 

 

 

پسر بزرگش بعد از هفت سال سرد و غیر گرم چشیدن ِ هوای اسکاتلند که به آن کلم­آباد می گفتند به وطن برگشته بود و هشت سال با یک موتور آب دست دوم کلنجار رفته بود تا باصطلاح  بخشی از نمکزار ورامین رو حاصلخیر کنه آخر سر هم دولیتر روغن موتور غلیظ خورد و توی آفتاب دراز کشید براساس حمل و نقل بی فاتحه هشتاد هزار تومن.

به همین دلیل بود که خیاط هنگام بخیه­زدن به خشتک مردم از فحش­های چارواداری گرفته تا ناسزاهای سزاوار نثار مسئولین امور کشاورزی  می­کرد. چاک دهن را واز می­کرد و می­گفت و اصلا به این موضوع فکر نمی­کرد که مشتری­ها این فقره فحاشی رو تخم چپ حضرت عباس هم حساب نمیکنند! اگر بجای بدو بیراه  خون رگانش را توی مغازه­ قطره قطره می گریست  برای مردم  حکم ِ شاعر ملی رو پیدا می کرد که براش از هرچی خوارو مادر بدتر بود! گذشته از اینها اتو زغالی ِ عهد پترویچ اول خیاط خانه راو به جهنم­دره تبدیل کرده بود. پسر وسطی دو سه روز پیش با قیچی بزرگ ِ روی پیش­خان به او حمله کرده بود و او شناسنامه­ی زه­واردررفته رو ورداشته بود و رفته بود توی صف ِ والدین ِ کتک خورده از فرزندان ِ برومند ِ حشیشی تا از دادستان انقلاب در خواست کنه پسرش رو از زندان کلونتری مرخص نکنن! اونجا هم نزدیک  بود خودشو بفرستن آب­خنک چون توی شناسنامش مهر رای­گیری نخورده بود. به حاکم شرع گفته بود: روز رای‌گیری سرما خورده بودم و جواب شنیده بود: گه خورده بودی! حالا در حال بخیه زدن به خشتک مردم دل تو دلش نبود پسرش رو کلونتری آزادکنه و دوباره بفرسته  به هوارش! آخه پسر وسطی ِ بی­گناه و حساس بود و به همین دلیل سرچشمه­ی همه گناهای عالم شد. انقده حساس بود که دوازده سال با دختر خاله­اش بخاطر یه حرف کوچیک قهر کرده بود و ازش عین جن از بسم­الله فرار می­کرد. داستان مربوط میشه به عید نوروز ِ دوازده سال قبل  که خاله­ها اومده بودن خونه ی ِ هابیبی و هابابا دیدو بازدید. اون روز دخترخاله­اش خوشگل و سرخ وسیفید کرده بود و پسر خیاط توی حیات بش گفته بود در مورد تو یه حس عجیبی دارم که قادر نیستم به زبونش بیارم!

و دختر جواب داده بود  عکسش رو که میتونی بکشی! همین باعث قهر چندین و چند ساله شده بود. خب خیلیا همو موقع می­تونن عکسش رو از رو حافظه بکشن و بزارن کف دست طرف. خیلیام مث پسر وسطی نه به زبون میارن و نه طرح مختصری از چیزی که می­خوان در دست دارن و باصطلاح برا هر سرنخی هزارتا  پس­ورد لازم دارن!

خیاط خیابون گرگان انقده اعصابش گه مرغی بود که زنش می­ترسید بیاد بگه بزباش همیشه­گی که اون هم هلاهلی در نوع خودش بود حاضره. زنش هر وخت اعصابش بهم می­ریخت همون سرمه ارزونه رو می­کشید به چشاش و چون سرمه ارزونه حساسیت و خارش ایجاد می­کرد پشت دستشو هی به چشاش می­کشید و سیاهی رو از کنار چشاش تا بناگوشش ادامه می­داد و توی خیابون عابرا بودن که از ترس به تیر چراق برق می­خوردند و می­افتادن توی جوی آب.  زنش دیگه مایل نبود دوباره به  تخم مرغی که روی پیشونی شوهرش از اصابت ته قیچی خیاطی بالا اومده بود چشم بندازه. دوست داشت هرچه زودتر وقایع مصیبت بار روز قبل رو  به دست فراموشی بسپاره چون وقایع مصیبت بار مثل مور و ملخ از درو دیوار می­اومدن و هیچ لزومی نداشت آدم اونها رو بخاطر بسپره. حیف ِ اون پولی که به زور بخیه زدن ِ خشتک ِ امت برای آقازاده­ی قاتل خرج­شه. فکر عاقلانه­ای نبود که چارتا خشت ِ پشت­بوم رو بالا بکشن و اتاقی برا معتادین محل فراهم بشه تا بساط بیس­و یک رو غلتک بیفته! همه یواشکی می­اومدن بالا و ردیف می­شدن و آسپیرین­های خیاط رو توی قوری دم می­کردند چون کیفیت تریاک زده بود تو گوش ِ پشگل ماچلاق !

اما ته دلش راضی بود. آقای نوری ِ خواننده که از توده­ای های کمربند سبز بود، بش حالی کرده بود که چه بدشانسی بزرگی از دم گوشش رد شده وگرنه همین چاردیواری ِ بخیه­زنی و کوک­زنی و اتوکشی رو باید باد هوا می­دید. نوری گفت شانس اوردی اگه مغازه رو به اون ماس­بنده می­فروختی و این یکی رو هم می­رفستادی اسقاط­­­­ لَند زیر پل چوبی کفنت رو کوک می­زدی و هر دو آقازاده­ها تو بیابونای ورامین مث سمندر پوس می­نداختن! آدم بیتره تو این مملکت یه معتاد هف­خط باشه تا یه انقلابی ِ گه شور ِ‌اونور ِ آب! کار دنیا تمومه و بقول حاج­آقا کارل مارکس بودور که واردوور! یعنی از نظام    سرمایه­داری الامان! هرچه از آب و نون توی دکان خیاطی کم بود  توی تحلیل­های تخمی ِ سیاسی از چلوکبابی ِ مسکو چیزی کم نداشت. فرق اساسی­اش این بود که توی چلوکبابی تا فرمان ِ دوغ عرب می­دادی صحبت حمله­ی بی­شرمانه­ی اعراب مطرح می­شد و توی خیاطی تکمه­ی تنبانی بحث را برتموچین و تاتار می‌کشید. ناطق زبردست با زیرشلواری ِ احتمالا راه­راه  مامان­دوز وسط دکان می­ایستاد و دست راستش را مثل موسولیتی به پشتش تکیه می­زد و خیاط خیابان گرگان هم در حال کوک زدن شلوار ناطق به درافشانی­های تخمی و تحلیل­های شیربرنجی­اش با لبخندی عاقل اندر کس­خل پاسخ می­فرستاد.

  -    گفتی زیپ ِ اتوماتیک منو به یاد مائو تسه تووونگ انداختی! اگه مام بجای این امتی که به دیوار توالت می‌شاشن یکی عین مائو داشتیم اوضامون توفیر می­کرد. اون به تریاکی­ها دو ساعت وخت داد تریاک کشیدن رو ترک کنن بعد وافورهاشونو حسابی با روغن جوشان چرب کرد و بشون اماله نمود و ریخت ِشون تو دریا! من اگه به قدرت برسم بی چک ­وچونه دو دیقه وخت می­دم! دو دیقه!

   -   همون بیتر که توی مادرسگ رهبری رو تو دسِت نگرفتی وچیزای دیگه تو دسِت گرفتی!! 

 

این مکالمات خوراک روزانه­ی کسبه­ی خیابون گرگان بود. خیاط یه دختر هم داشت که شوهرش به شغل شریف ِ قاچاق تلویزیون رنگی از باکو به آستارا و بلعکس مشغول بود و مدتی از سال رو غایب از نظر و احتمالا توی  بازداشت­گاه­های مرزی زیل ِ نظربود. هر وخت هم بر می­گشت شیکم طرف رو بعنوان خالی نبودن عریضه یا انتقام از جاندارمای باج­گیر  باد می­کرد. دختر هم چاره­ای نداشت جز اینکه بنشینه  و از صبح تا الهی شب از بخت سیاه خودش تعجب کنه. ولی بدش نمی­اومد تجربه­ی ورشکسته و هزاربار آزمایش شده­ی انقلاب کشاورزی ِ برادر بزرگش رو ادامه بده. با یه موتور آب هیلمن ِ عهد جرجیس شاه

عالیه بزنه به بادیه و یه جائی در پناه گرگ بیابونی مار و عقربی آسایش خیال پیدا کنه. ساعت نه شب اگر اتفاق خاصی نمی­افتاد و آدمی نمی­کشتند و سری نمی­بریدند کرکره دکوون میآمد پائین ولی معمولا همان ساعتهای سرچراغی  جیغ و داد جنده­ها بلند می­شد و یکی از زنان ِ قمه­خورده خونین و مالین توی  خیاط­خونه پشت چرخ خیاطی زهواردررفته  ومیز اتوی کبره بسته پناه می­گرفت و متعاقب آن مردی پشمالو در حال پاکسازی محل از خوشگلا با کنده­ی خونالود از قاب­دسمال بزرگه به قاب­دسمال کوچیکه وارد می­شد و قشقرق عظیم و بگیرو ببند و فریاد و فحش­های آب نکشیده­ای داد و ستد می­شد که هر بچه شیرخوره­ای رو در اسرع وقت بالغ می­کرد! اگه این داد و ستدها به جون اهالی نمی­رسید از فقدان هنر هفتم خیلی لطمه می­دیدند!  بعد هم هَپی­اند بود و طبق معمول هر شبه زود آشتی می­کردند و مرد پشمالو گردن گاوی­اش ناگهان از مو نازک­تر می­شد و فروتنی ِ موقت پیشه می­کرد.

درست مث آدمهای فروتنی که صدسال است کسی را نکشته­اند.

     -  آخه اوس خیاط به اون کوکی که بت روزی می­رسونه سوگنت! اگه یه دفعه دیگه محض روت گلاب!  بیات و جلو روم عین جنده­ها آدانس ِ شو باد کنه این دفعه فک می­کنم با همین ساطور ِ گاب کش گاب کش ِش کونم!

 بعد آشتی کنون و ماچ و بوسه بود و گوریل ِ پشمالو موتورشو ورمیداشت و جنده­ها رو یکی یکی ترکش می­نشوند و هی دور خیابون گرگان و اجاره­دارو چرخ می­زد تا هوا بخورن! اگه تفریحات سالم کمی ولخرجی هم پیدا می­کرد اونوقت یه پاکت جاپونی­کِدو هم می­زاش کف دست اناسِ ِش!  شرایط چنان شیرتو شیر و قمر در عقرب بود که حتی خودکشی رو بی­حاصل می­کرد. کسی برای زندگی کسی تره هم خورد نمی­کرد چه برسه برا مردن کسی. اصلا زنده­گی جز مبالغه چه صیغه­ای بود و با چه دال و ذالی نوشته می­شد، بماند.

کرکره پائین نیامده پسر حشیشی خیاط­باشی از کلانتری به بهانه­ی نبودن شاهد آزاد شده و پایش رو میون دو لنگه­ی در می­گذاشت:

    - حالا ،  خوار سوراخ­بادومی از من شیکایت می­کنی، دهنت سرویسه!

    - کی گفت عین چس آزادت کنن! تو بایس حبس باشی پسرم!

    - اِِ اِ ننت آزات بوده یا بابای جاکشت! بیچارم کردین شما منو مث هوشی نرفسادی اسقاط لَند!

    -  پاتو وردار مغازه رو ببندم، بیچاره منم.

   - سرت به انم!

خیاط دستش را بالا می­برد و پسرش می­پرید قیچی را از روی میز برش برمی­داشت و باز آجان بیار و آجان ببر. آجانام کاری نمی­کردن مگه وقتی کسی سر نخ اسکن رو شل می­کرد. با رویت شدن اولین انوارِ  اسِکن ،  بحث ِ حقوق و قوانین شدت پیدا می­کرد. حقوق وقوانین نه تنها در هر محله­ای فرق می­کرد بلکه در هر لهجه­ای هم تفاوت داشت! دقیقا نمی­شد فهمید شاکی رو چه وقت دار می­زنن  اما اینکه دارش می­زنن رو شاخش بود! از پهلوی آجان ها که عبور می­کردی اگر موزیک خارجی رو با سوت می­زدی چون خیال می­کردند بچه­پولداری زود بازداشتت می­کردن ولی اگه ملودی ِ آب­گوشتی حال می­دادی برات می­زدن بالا. اگه قپی می­اومدی انقد توی ماشین گشت می­چرخوندنت  تا حق رو بسلفی و بعد با پوزش از اشتباه ِ تشخیص هویت ول­ات می­کردن.  اگر مقاومت می­کردی و حقوق دیگران را درک نمی­کردی گیسوان ِ عاشق کش­ات رو چوبه­ی دار باد­افشان می­شد.از جنس نون لواش می­تونستی بفهمی اوضاع مثل سابق نیست ولی بعضی از مشتریا مث اونهائی که میامدن خواهش و  تمنا که: اوسا اینو یه کوک کوچولو بزن   معتقد بودند اوضاع عین سابق شترگاب­پلنگی ِ. یه کوک کوچولوش بزن به زبان خیابان گرگانی یعنی اجرت رو بی­خیالی طی کن. خیاط بایس زنده­گی رو بی­خیالی طی می­کرد. سابق بر این کار بود که آدم او نو می­کرد و تموم می­شد اکنون کاره که آدمو می­کنه و تا جون آدمو نگیره تموم نمی­شه. این کلمات زَرگرفته رو شاگرد حلبی­سازی اورده بود زده بود بالای سر استاد خیاط به دیوار ِ کبره بسته. می­گن تو کشور سوئیس اوضاع فرق می­کنه، اونجا پلیسا میان در خونه­ی مردم و از شون می­پرسن:

- ممکنه لطف کنین و بگین هویت ما چیه!!

 راسی عجیب بود که حلبی سازی اول توی کارگاهش شروع کرد به چکش زدن به کانال­های سفارشی ِ کولر بعد که با کسبه سلام علیکی بهم زد و عاشورا دوتا زنجیر زد  کارگاه رو گسترشش داد و همه خیابونو به کارگاه تبدیل کرد. حالام دیگه علنی وسط خیابون حلبی می­کوبه. بعضی حلبی­سازا اخلاق بعضی هنرمندای دولت‌آباد رو دارن ، اول که مخالف دولت­ان ولی بمحض سلام­وعلیک با کسبه­ی دولت وقت شروع می­کنن به زیرآب ِ هنرمندای ناراضی رو زدن تا کارگاه بنجل­شون رو وسط خیابون پهن کنن  و تو کار ِ زیرآب زنی اداره­ی اطلاعات رو انگشت به دهن می­کنن! اوسا حلبی­ساز که بخاطر سرطان حنجره یه میکروفن  آویزون کرده به پنجره یعنی با اتصال دستگاه تقویت ِ ارتعاش به گلویش حرف می­زد در مقام پاسخ به پیر مرد نود ساله که تقاضا کرده بود لااقل نیم­ساعت بعد از ظهر خواب رو با کوبیدن حلبی آشفته نکنه دستگاه تقویت صدا رو گذاشته بود رو حنجره­اش و گفته بود با احتساب سرانگشتی تو یه پنجاه سالی هم خواب ابدیت به تاخیر افتاده این دو سه روزم دندون رو جیگر پلاسیده بزار! معلوم نبود چرا یه همچو پیر پاتالی باید بیاد بالای مغازه حلبی­سازی دوره­ی نقاهت­اش رو بذگرونه!  اما دیگه آدما جاهای زنده­گی­شون رو انتخاب نمی­کردند بلکه این مکان­ها بودن که به آدما می­گفتن بیا یا نیا و معمولا می­گفتن نیا!   

از جنس نون لواش می­تونستی بفهمی اوضاع مثل سابق نیست ولی بعضی از مشتریامث اونهائی که میامدن خواهش و  تمنا که: اوسا اینو یه کوک کوچولو بزن   معتقد بودند اوضاع عین سابق شترگاب­پلنگی. نون لواش رو اول می­خریدی و می­بریدی و گازش می­زدی و بقیه­اش رو میزاشتی تو بغچه تا روز مبادا. حالا که خود ِ خود ِ مباداس اولن اگه دوتا تنه به این و دوتا فحش به اون و مژدگونی شاگرد نونوائی نباشه صبحانه در تیفانی­ت فقط یه قطره چائی ِ منهای نون لواش و اگه این گنج رو بدست بیاری گازش نزده به سیمان آبیک قزوین تبدیل می­شه درست مثل اینکه بجای آرد گندم با استخون ِ میت ورزاش  داده  باشن!

 جیگرکی ولی بخاطر نرسیدن به مشتری سلف­سرویس شده بود و خود مشتری­ها از هم پذیرائی می­کردن. هیچ نیروئی نمی­تونس این مردم رو شکست بده چون در آن واحد هر کس هم مشتری بود هم فروشنده هم حلبی­ساز و جیگرکی!  هیچ ایرونی رو نمی­بینی از هر کاری مقدار ناچیزی بلد نباشه. تا اوسا خیاط فس فس می­کرد خود مشتری سوزن رو نخ کرده می­افتاد به کوک زدن شلوارش. حلبی­ساز تا به تلفن مغازه جواب بده ، ارباب رجوع چکش رو ورداشته می­افتاد به هوار ِ کانال مولر و تا اوسا بیاد حالیش کنه که کار تو نیست زده کانالها رو قر کرده بود. همه­جا سلف سرویس بود. همه دوست داشتن نماینده­مجلس شن و برا دیگران تصمیمات رفاهی بگیرن.  توی درمانگاه خیابان گرگان مشتری خودش در غیاب دائمی تزریقات چی به خودش و دیگران  آمپول می­زد و در برخی موارد خود ارباب رجوع همدیگر را ختنه و زایمان می­کردند! همه اون توانایی رو داشتن که رهبری دیگرون رو در دست بگیرن و در آن واحد توسط دیگران رهبری بشن!

همه در آن واحد مهندس و دکتر بودند و جیگرکی . تازه می­گفتند این دوازدهمین بانوی دکتری­ست که بعلت فشار دادن اضافی ِ پستان مریض خودش خودش را اخراج کرده ولی این اخراج­ها از معلمان بچه­نواز سرنمی­زد و آنها سرو مر و گنده با سرهای افراشته در خیابان قدم می­زدند و زیر پایشان لنگ هم می­انداختند. بفرما پهلوون! بفرما! بفرما زَتَم داداش جا زَتی ! برخی از این معلمین زیبائی ِ اموات با گسترش فرهنگ ِ زورخانه­ای و درواقع کون­کونک بازی بر اساس فرهنگ­نامه­ی دهخدا کمک­های ارزنده­ای به اشاعه­ی فرهنگ منطقه داشتند. اونا بیشتر به اشاعه­ی فرهنگ کمک کردند تا خود ِ فرهنگ و باید همینجا در همین حوالی ِ گرگان و نظام­آباد  از فراماسونری انگلستان برای تشکیل ِ خانقاه­های درویشان در زورخانه­ها و گسترش پادگانها در سطح شهر  و ایجاد نظام­آبادها  تشکر کرد! بر اساس همشکلی ِ درو تخته باز بد نشد لمپنی مثل عبدوالکریم سروش هم فیلسوف این تیمارستان شد وگرنه در معوج خوانی ِ غزلها کم می آوردیم.   نوری ،  توده­ای ِ  کمربندمشکی می­گفت ناکسا برای ایجاد قشقرق و هرکی هرکی بازی تو مملکت می­شینن فکر می­کنن! اما نوری هیچوقت نمی­گفت بقیه چرا نمی­شینن و فکری به ذهن­شون نمی­رسه!

ایرج ِ مربوط کوچک صبح زود کفش­هایش را پوشید اما با وجود بارون شدید کلاه و چترش روا بر نداشت. اصلا کلاه و چتر مثل استحمام در زنده­گی روزانه مدت زیادی فراموش شده بود. کرکره­ی آهنین مغازه رو تا ارتفاع عبور خمیده­ی یک نفر بالا کشید. به داخل رفت و کرکره رو دوباره از داخل بست. آنروز مشتری­ها شلوار به دست درپرس­وجوی ِ خیاط دیگری بودند. اوستا حلبی­ساز قطره­ی آب شور رو که از گونه­های کبره بسته اش سرازیر می­شد با پشت دست تغییر مسیر داد و با صدای بی­گناهی که بیشتر به تقلید از آلن­دلن بود گفت:

با احتساب سرانگشتی ایرج مربوط کوچک یه پنجاه سالی هم خواب ابدیش به تاخیر افتاده بود! نوری آمده بود خبر جایزه‌ی داگرمن رو بده . از دور دیدمغازه را پارچه­سیاه کشیده­اند.  سرخر را کج کرد تا عزرائیل روی او زووم نکند. من مستاجر خیاط­خانه بودم. اجاره­­بها‌ی عقب­افتاده رو  توی پاگت گذاشتم و از لای در شکسته طبق معمول فرستادم آونطرف که اون دنیا گلوگیرم نشه. 

 

 

از مجموعه‌ی قصه ها ( به چاپ نرسیده)

سیروس شاملو

  

 

+ نوشته شده در  2005/10/6ساعت   توسط  

 تجویز ِ جیزو جیز ِ دکتر نا‌ئینی!

یا

دردم نهقته به ز طبیبان مدعی

در بولتن تبلیغاتی ایشان چنین می خوانیم:

Teachings on Global Peace and Dr. Majid Naini's talk on Rumi's Harmony;
Sat Feb7:35 pm;

Islamic Cultural Center of Northern California
.
1433 Madison St. Oakland, CA  -832-510

$76.00                                                                                                          10    advance, $15 at the door, Students $10  
to the world. Peace and harmony, Dr. Naini maintains, is more dependent on each individual and his/her state of mind and attitude toward himself and others than any particular system.

در تعریف از عقاید دکتر نائینی مرکز اسلامی کالیفرنیا چنین آمده که صلح و انطباق از نظر دکتر نائینی بیشتر مربوط است به افکار فردی و رفتار وی در برابر خویش و دیگران و کمتر مربوط است به سیستم و نظام‌های ویژه و حکومت‌ها!  طبیعتا جناب آقای نائینی حرف تازه‌ای نمی زند. مگر مذهب  ِ دولت بطور کلی هدف و کاروبار دیگری جز آب پاکی ریختن روی دست سیستم­های حمایت کننده­ی این منابر دارد؟


 

گیریم  از پیام واقعی ِ مولانا چشم بپوشیم و از نائینی بپذیریم که صلح و هارمونی مربوط است به رفتار فرد نه سیستم ها. سوال این است که آیا رفتار افراد  تحت تاثیر سیستم ها نیست و فرد بکلی در تصمیم گیری  آزاد است؟ اگر فرد آزاد است پس دیگر هارمونی برقرار شده و نیازی به درمان نیست ، جوامع در صلح و صفا به سر می برند. و اگر فرد در تصمیم گیری  و انتخاب رفتار خویش آزاد نیست پس  این نابسامانی متوجه سیستم‌ها‌ست نه افراد ِ منفرد.  این امکان هست که شما در تخیلات خویش  تصور کنید  در کشوری مثل سوئد شورای نگهیان وجود ندارد و باز توی تخیلات خود فکر کنید  این کشور بدون داشتن نگهبان توسط اساطیر مهربان اسکاندیناوی اداره می شود! به چنین توهماتی که رسیدید  آنوقت برای رفع شرق زده گی باید دنبال دکتر نائیتی باشید! از شوخی بگذریم.                                    

                                     

اما چرا بینش نائینی ضد اندیشه­ی مولوی ست.  وقتی به اندیشه­ی مولوی اشاره می کنیم باید نخست مشخص کنیم کدام دوره از زندگی مولوی را در نظر داریم. مولوی ِ مثنوی ، یا مولوی دیوان کبیر زیرا در دو اثر با دو مولوی متفاوت رودر رو هستیم. از نظر ما مولوی دیوان کبیر شوریده تر و پخته تر از مولوی ِ مثنوی خود را به نمایش می گذارد زیرا بر اساس پیام اجتماعی نیز روند منطقی با زندگی مولوی چنین هم خوانی دارد که ترک امت و ارشاد جمعی و نصایح بخردانه جای خود را به زندگی شوریده و شمس گونه و پر سودائی داده است که در آن خوشبختانه از فحش و ناسزا به قدرت وقت کم نمی‌آورد. نوعی اعتراض به اجتماعی که شمس تبریزی را گور به گور و سر به نیست کرد و اکنون دارد سه چهارم مردم دنیا را بخاطر ترک اجباری زراعت از گرسنگی تلف می کند.  و چه خوب شد مولوی زنده نماند تا امروزه شاهد باشد قدرت‌های تبهکار جهانی چطور دارند به قحطی جهان به کمک الاغ ِ جفتک‌انداز ِ بومی می شتابند!. باز ممدلی سيانلو را بگو با چند شاعره‌ی سفارت فرانسه در تهران برای خاکسیاه نشسته‌گان روستاهای خالی  شب شعر ترانزیت می نمایند!                                        

اگر به اندیشه­ی مولوی اشاره داریم مولوی دیوان کبیر را حجت ِ این اندیشه گرفته‌ایم. دروغ محض است اگر مولوی را از کودکی دارای اندیشه ای یکدست بدانیم. ذهن و باور ِ هیچ انسانی از کودکی تا گور یکسان و بدون دخالت دست نیست. حال باید توضیح دهیم به چه علت تحلیل نائینی را ضد اندیشه­ی مولوی می دانیم.

 ز ایمان اگرت مراد ، امن است

   در عُزلتْ  جوی ، ایمنی را

زیرا که دل است جای و مامِن

بیرون ْ نِی  و دار ِ مؤمنی را

 

لازم نیست دنبال مدرکی بگردیم سرتاسر دیوان کبیر شهادت می دهد که علت عُزلت جوئی و گوشه نشینی و خموشی و نوشتن هزاران بیت شعر به عنوان پیام اجتماعی به خواننده ای که کوری ِ گوش گرفته است، همانا عدم امنیت اجتماعی در سیستم است وگرنه آدم بیمار روانی که متولد نمی شود بی دلیل کنج عزلت اتخاذ نمی­کند. اگر از ایمان و اعتقاد مرادمان امنیت اجتماعی ست این امنیت را باید در درون خویش پیدا کنیم زیرا- و این زیرا است که دکتر نائینی هرگز بدان اشاره نکرده است -  امنیت را باید در درون خویش پیدا کنیم زیرا بیرون نِی یعنی بیرون نیست این امنیت. در دل باید جای امن بیابیم زیرا بیرون - بخوان در سیستم -  دار و زنجیر و زندان برای مومن واقعی برپاست. آدم دوست دارد در صلح با خویش و دیگران چون میوه ای بر درخت و شاخ ِ زندگی باشد و عشق بورزد و عشق طلب کند اما هر روز بر شاخه­های این درخت حلاج­ها و ابن مقفع ها و عین القضاة ها و آن سوی  آب   ، Galileo Savonarola  ،  Vanini  ها   را آویزان می بینند[1][1]       

زندگی آویختن دارد ، چو میوه از درخت

زان در آویزند هر روزی دوصد حلاج را    

پس ادعای اینکه دکتر نائینی مولوی ِ خدا شناس ِ بنیادگرای ِ افراطی را به مولوی ِ آزاد اندیش بدل کرده کاملا ­بعکس است و آنچه امروز ایشان به عنوان اندیشه­ی مولوی معرفی می کند همان  خرافاتی بزک شده در محراب­­­های نمور کلیسای متروک اوایل انقلاب صنعتی در غرب است  و متاسفانه همان چیزیست که متحجر متجددی گفت: افیون توده هاست. یعنی تفکری که ذهن افراد را از یافتن راه مبارزه با سیستم های ضد انسانی  منحرف ساخته کوشش آنها را در پالایش ِ بی دلیل  ِ جان ِ آلوده­ اما بی­گناه  خویش معطوف می دارد.        

 Necessary precondition to attaining a peaceful and harmoniousworld is recognizing and understanding the reality and purposeof the human life journey. Dr. Naini will discuss Rumi's life and teachings on universal peace and harmony and the humanendeavor. Rumi, a conservative, fundamentalist theologian,became a liberated, euphoric mystic poet who fervently fell in love with the Divine Creator and the whole universe. Rumi,the best selling poet in the U.S. today, teaches us to appreciatethe majestic journey of life. He shows us that by understanding ourselves we can become islands of peace and serenity in themidst of our turbulent and violent world. His life andtransformation provide true testimony and proof that people ofall religions and backgrounds can live together in peace andharmony throughout the world. At Rumi's funeral processionChristians, Jews, Buddhists, Hindus, and Muslims cried andmourned. Rumi's visions, words, and life teach us how to reachinner peace and happiness so we can finally stop the continualstream of hostility and hatred and achieve true universalpeace and harmony.

در به خاک سپاری مولوی مسیحیان و مسلمانان و هندوها و بودائی و حتا بی‌خدایان.. حضور داشتند یعنی درست همانها که عامل جنون شاعر بودند و او را با پافشاری بر باور خویش منزوی و از یار و همدم تنهائی خویش جدا کردند. از ایشان مگر کینه و حسادت و تلخی چه قسمت داشت؟ شاعر که بارها فریاد کرد نه گبر است و نه مسلمان است و نه هندو و نه مسیحائی و.. حتا در جهنم و بهشت جای او نیست. چگونه به دست امت دمدمی خویش تقدیس شد! چشم فروبست و حق را رویت پذیر ندید..   

گفتا : نه این خواهم نه آن ( نه جنت نه فردوس نه نعم) ، دیدار ِ حق خواهم عیان         

خوب شد طبابت دکتر نائینی را هم ندید!


- بدستور کلیسا در آتش سوزانده شدند. .  1619 Vanini   همچنین 1488   Girolamo Savonarola - [1][1] [1][1]

+ نوشته شده در  2005/10/5ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

خط ­نویسان ِ ابونصر

 

شرح غزل یکصد وپنجاه و یک

 

سر برون کن از سرای ِ جان ببین عشاق را

از صبوری­های ما آگاه کن فُساق را

 

مولانا از آغاز این غزل آگاه­کننده است و خواننده را به اندیشیدن فرامی خواند و به فُساق ( تبهکاران ) صبوری خویش رااعلام می­کند

 

از عنایتهای آن شاه ِ حیات انگیز ما

جان نو گیرد جهاد و  طاعت و انفاق را

 

در نسخه چاپی ( جان نو ده ) آمده یعنی شاعر تقاضا می­کند که شاه عنایت فرموده و جان نو بدهد به جهاد و طاعت و انفاق در حالیکه این سه عمل  ِ جنگیدن در راه عقیده و طاعات و عبادات برای ثواب اخروی و هزینه کردن مال  از نظر مولوی

اخلاقی نیست و در صوفیه هم این نظر منعکس است. پس پادشاه حیات انگیزی به خرج داده و بازاری راه انداخته است چنان شیر تو شیر که جان‌گیری را حیات­انگیزی بنامیم! طنز تلخ مولوی از اینجا آغاز شده است.

 

چون عنایتهای ابراهیم باشد دستگیر

سربریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را

 

 در اینجا هم طنز ادامه دارد و معنای عنایت های شاه در بیت قبل بیشتر معلوم می­شود. این شبیه عنایت­های ابراهیم است که  سر بریدن اسحاق را  سودمند کرده است. لطف می­فرمایند که به قتل می­رسانند!

 

طاق و ایوانی بدیدم ماه ِ ما در وی چو شاه

نقشها می بست و می شد در نهان آن  تاق را ( یگانه­ی ما)

 

مولوی اینجا از قالب طنز بیرون می­آید. او باغ و ایوانی دیده است که در آن ماه تابانش به شاهی رسید است و پنهانی و درونی یگانه و تاق و یکه‌تاز دل شده است. در نسخ چاپی روی ایوان شاه است که چو ماه می‌درخشد و یگانه­ی دلها شده است!

 

حلقه­ی جانان  در آنجا پشت پا در پشت پا ( به صف)

رنگ رخ‌ها بی‌زبان می‌گفت آن اَذواق را

مشتاقان ِ دیدن این ماه همه به صف شده‌اند و رنگ رخسارشان از حال درون و ذوق و شوق آنان  حکایت می­کند.

 

 

سربگشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع (سردگشتی آمده!)

چون بدیدندی بناگه ماه خوب اخلاق را

 

معنی روشن است اما در نسخه چاپی  ذوق مستی و نقل و سماع با دیدن آن ماه سردگشته و ما علتش را ندانستیم!

 

چون بدید آن ماه ِ ما بر در نشسته ، بندگان

وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را

ماه ِ ما دستی بزد بشکست آن  در را چُنانک

چشم کس دیگر نبیند بند و این اَغلاق را

 

با روحیه­ی قدرت ستیز ِ این ماه نو آشنا می‌شویم. این خصلت در آینده باعث دردسرهای بزرگی خواهد شد!

 

پاره­های آن در بشکسته سبز و تازه شد

کان ز دست کس برآمد نیست جز  اِحراق را

جامه­ی جانش که از آب دهان­ها  شسته شد

گو چه خواهد کرد دست و منت دَقّاق را

 

تخته پاره­های آن صدارت چیزی جز هیزم به دست کسی نرساند و                                                                                                               

جامه­ی جان ِ این ماه ِ تابان که در آب دهان­ها شسته شد دیگر احتیاجی به گازر و رخت‌شوی ندارد. مولوی اشاره می‌کند که صف فشرده­ی مشتاقان و ذوق و شوق آنان برای تف انداختن به این ماه منور بوده است. و بطور اتفاقی  منت دقاق بجز منت رختشوی منت از یکی از سلاجقه­ی شام یعنی ابن نتش بن الب ارسلان سلجوقی مکنی به ابونصر و ملقب به شمس­الملوک ِ دقاق است! در این مورد ظریف باید تحقیق جداگانه‌ای صورت بگیرد و تاریخ‌ها بررسی شود نکند این شاهکار که در آینده به شرح آن خواهیم رسید از عنایات ایشان است.

 

آن­که در حبسش ازو پیغام پنهانی رَسید

مست ِ آن باشد.  نخواهد وعده ی اطلاق را

بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی

زود از لذت شود شایسته هر اَعلاق را

 

آن محبوسی که پیغام پنهانی  به وی می‌رسد دیگر وعده­ی آزادی دربندان را به گوش نخواهد گرفت و زمانی که بوی جان او به ابدیت مطلق پیوست سریعا و با اشتیاق لایق ناسزاها خواهد بود!

 

 

شاه جانست آن خداوند ِ دل و سَر شمس ِ دین

کَش مکان تبریز شد آن چشمه­ی رَوّاق را

 

( برگنیسی کِش آورده که بیشتر کش بیاید)

پس این ماه شمس دین است و نور ایمان است او. پس این غزل در ستایش اوست.

اوست که در حبس بوده و دشنام چشیده و آب دهان بر او انداخته اند. پس این صدارت شکن کسی جز شمس نبوده است.

ای خداوندا برای جانت در هِجرم مکوب       ( برگنیس هَجر آورده)

همچو گربه می نگر آن گوشت ، بر مِعلاق را

 

و اینجا مولوی از زبان ستایش به اخبار می رسد. اخباری که به سادگی به گوش خواننده نخواهد رسید و چون همیشه به زیور و پیچیدگی آراسته یا ملوث است.

ای خداوند مرا در هجران آزار مده چون گربه­ای که لاشه را بر چنگک قصابی نظاره می­­کند. مقایسه شمس تبریزی و لاشه گوشت آویزان بی مورد نیست زیرا شمس تبریزی را هم به دار کشیده اند و ادامه­ی غزل این موضوع را به اثبات می رساند.

ای خدا ترا به جانت مرا در هجران نگه‌مدار و چون گربه­ای که به گوشت چنگک آویز خیره مانده (  مراد سر ِ دار  و در ادامه غزل معلوم می شود  دار است نه چنگک)

 

ور نه از تشنیع و زاری­ها جهانی پر کنم

از فراق خدمت آن شاه ،  من آفاق را

 

حرف بد و پریشان گوئی و زاری جهان را با دیوان کبیرش آکنده ساخته است و خود نمی­داند.

 

پرده‌ی صبرم فراق پای دارت خَرق کرد

خَرق ِعادت بود اندر لطف ، این مِخراق را

 

فراق و اندوهی که در پای دار ِ تو داشتم پرده­ی صبر و تحملم درید و این بی­صبری و ناشکیبائی در لطف و شکیبائی که این بخشنده داشت ترک عادت و شکستن رسم بود.

چنان که گفته شد غزل ۱۵۱ دیوان کبیر به قتل شمس تبریزی اخبار می کند و اما گذشت زمان با وجود دستکاری­های مغرضان و خط نویسان ِ ابونصر در اعصار مختلف به بنیاد و ریشه اصلی این غزل آسیب ِ عمده­ای وارد نساخته است و بیشتر محققان متاخر با تعویض کلمات قصد انحراف غیرشاعرانه داشته اند . خیل زیادی از مولانادوستان نیز هوارکشان به تیغ ِ نادیدنی این عنایت شان زخم خورده اند.

+ نوشته شده در  2005/10/4ساعت   توسط   | 

 

 

 

دلانه­های سرزمین آهن

           - ۱-

 

حرفی داشتم

نهفته ماند

در کوتاه ترین فرصت   ِ دیدار.

اشکی داشتم و لبخندی

نهفته ماندند

هر دو

در

زیبا ترین ساعت دیدار.

ایکاش

ایکاش

آشنائی

تک واژه­ای بیش نبود

تا جدائی برای همیشه رخت بر بسته باشد .

ایکاش سنگریزه­ای

بی قید ِ تقویم

یا

عروسکی پارچه ای

که دلی عجولانه بر کرباسش

کشیده باشند

چه ساده

چه بی تشریح

کم زبان

و

این مجال نیز الکن  گذشت

 بخود گفتم:

         ایکاش سکوت

گفته باشد این روایت  را               

گفتم:

سکوت           

         ایکاش نهفته باشد.

 

 


 

 

 

به گلاویژم                                                   دلانه های سرزمین آهن

           -۲-

یگانه­ی رویا

یگانه در ناممکن  ِ رویا

زن ِ  تحمل

تحمل ِ هزیان  و

دم نزدن

یگانه ی  پژمردن

پژمردن ِ گل

به  ساعت  ِ بی تفاوت ِ بوئیدن ­

در ایستادن

ای یگانه

در چشم ِ  قومی  که سقوط می جوید

که حجت ِ سقوط  کند

یگانه در ساعتهای شعر و پرخاش و جنون

تک رویای  دلانه های سرزمین آهن

بر مفرش و تخته­ی خون.

شب

و  تاریک ِ این پدید

که  مرجان ِ بُّرنده ورید ِ مسافر می­زد

رعد ِ غرّنده گفت به گیج­آب ِ درد:

دوستش بدار که موهبتی ست ، مرد!                            

بَر  یال ِ  بلند ِ ابر           

اجرام بست.

 

طوفان  ِ عمریِ سرگردان

بدین سان

فرو نشت.

 

+ نوشته شده در  2005/10/4ساعت   توسط سیروس شاملو 

  

این چند شکسته­تخته­پاره­ی چرخان نیز می­رود به عمق.

یقین­گفتند:

             زین ورطه می­رهیم به­اتفاق!

اما خشت ِنفرینی ِمیلاد، نهی و حسادت بنانهاده بود میان ِ برده­گان.

چرای بی­خبری رنگین دُُردی گشود بر کرانه­ی غربت

که گلگونش خود، هیهات ِ خون ِ گمشده­ای  داشت.

 

چراغان بستند.

گریستند.

گفتند بازمانده­گان:

                    کو خواب؟

                   خوابی مدام

                   تا زین قصه­ی تلخ نیز بگذریم.

 

 

+ نوشته شده در  2005/10/3ساعت   توسط