سیروس شاملو
مقدمه ی چاپ
دوم
نشانه شناسی ِ ایمایی
و
تبارپژوهی در پانتومیم
آنچه در
معنای واژه ی تبارپژوهی ِ پانتومیم پیله
بسته است در بازگشایی ِ نشانه شناسیک
پروانه های رنگرنگ ِ تصور را در گذشته های خیال انگیز به پرواز می اندازد.
واژه ی هسته شناسی
Semiologie بطور غریزی و خودانگیخته نگاه
و عدسی پژوهنده را از میوه و سَربرگ
به شاخه و از شاخه به تنه و ریشه و از ریشه به تبار یا دانه معطوف میکند. خاک و
بستر و املاح آشامیدنی ونوشیدنی نیروگر ِ رانش و رُستن است.
عقل از پی ِعشق آمد، در عالم خاک، اَر نِی
عقلی بِنِمی پاید ،
بی عهد و وفایی را[1]
برای درک
نیازهای ارتباطی نمیتوانیم این مسیر عاقلانه ی پژوهش را بعکس و جاهلانه طی کنیم و
از دانه Seme در ریشه و تنه و سربرگها
سَرَک بکشیم و خود را در تصوّر ِ هیچ نهالی ِ فردایی گنگ که تجربه نشده و حدوس نیافته
است پرتاب کنیم. این تصوّر تا آنجایی در عمل و سیتوپلاسم زیستی به پرواز میآید که
بَر بستر یونوسفری حصول یافته و پیشآمده و وقوعیافته پرو بال بگشاید.
هسته ، اتفاقا
نقطه ایست پویا و نامَرگانه که در آن هستن
Hist و Ist آغاز یافته است.
هسته دانی و
هسته شناسی به چه درد میخورد؟
این پرسش خود
آغاز جستجو در شناخت حضور و لمس آنی و
دردَم ِ هر من ِ پدیدار است. تئاتر و
پانتومیم و هنر ایمایی را بهانه کرده تا
از طریق لسان ِ اشاری به قعرتاریخ بشر سرک بکشد تا قله ی دودگرفته ی این
تاریخ را زیر ماسک ِ یکبار مصرف حدس بزند!
اگر تصویرها
و شکل ها و نشانه ها را در مفهوم ِ واژگانی Linguistic پدیده (بدیده ، به کسرهی اول) یا حصول
بنامیم در غیر اینصورت باید آنها را
درختانی عجیب و بی ریشه و هیولاهای لامعنایی فرض کنیم که دو سر در میوه دارند و بر نقطه ثقلی در اندام میچرخند. طبیعت ِ
پادرهوا یا طبیعت فرفرهای.
با این حساب ِ
معوج است که از لمس ِ حضور ِ نهال بعنوان اتفاق و تاریخ دور میشویم از طبیعت
چیزها فاصله میگیریم تا جایی که هر تعریف چیزی جز گم کردن نیست و این همان دنیای
کوچک و سهل امگار ِ جهل است!
در کتاب "پانتومیم
اسطوره و نمایش ایمایی" به آنجا رسیدیم که نظام ِ
ارتباطی و
اطلاعرسانی نقطه ی هَست و تکوین ِ جِرم
یا نوترون ِ یاخته های دانه را تشکیل داده است و در حول این فشرده گی،
الکترونهای تنهایی ِ بشر و گرسنگی های مادی معنوی اش ، سرکوب های زاییده ی قدرت
ِ خودپردازَش ، ذوق و تشنه گی های ِ درک ِ حضورش در تقلای دایم اند. ما در هر طپش، من ِ
خود را معنا میدهیم، مهم هم نیست این من ِ مفرد است یا من جمعی ست مهم اینست که
برگ در باد میرقصد و آب که از قطرات نیز تشکیل یافته در بستر می غلتد. باران هم
میخواهد حضورش را پر صداتر جلوه دهد اما بر خاک ِ نرم می غلتد اما بوی خاک حضورش
را برملا میکند.
هیچ چیزی بیسروصدا
عبور نمیکند بی آنکه تاثیری نهاده باشد. نیاز به پیدایی نقطه پرگار ِ هست است و
آنچه در مسیر فناست ، گم شدن است و عبور در سکوت. گم شدن است که من خلاف رقص برگها
برقصم و بریزم خلاف باران و بغلتم خلاف جریان رودی خروشان، چه مرگ و فنا تاثیر
مستقیم نوعی سرکوب در پدیداری است و هم از آنجاست که اساطیر و لسان ایمایی در
اعصار نمی توانند سیاسی نباشند زیرا قدرت واتوریته بعنوان بازدارندهی ِ بَرمَلایی
و حضور ، سرشاخه ها را میزند و گناه ِ بالنده را به شکل بوته های تزئینی و
شمشادهای مکعب مستطیل مسخره ی یکبار مصرفی میبُرد که نه گیاه است نه شیئی و نه
جانور! از آنجاست که مسیر آفرینش ِ هنر از مطلع و محتوا پیشی میگیرد و چیزی میگوید
که قابل درک نیست!
این صحیح است
که اسطوره بعنوان ِ (شرح ِ قدیم) و نمای آرکائیک و هسته ای، موضوعِ "جاوانه گی" را بعنوان نخاله در خود
حمل میکند و آن را از "هستی موجود"
به "نیستی ِ ناوجود" و از بافت طبیعی به الیاف نفتی تبدیل میکند
که تن در آن نفس نمیکشد بلکه در تخیل ِ نامیرائی میگندد! و چه کوشش مذبوحانه ای ست که فروشندگان گلهای
مصنوعی هم ، کف گلفروشی را مرطوب میکنند تا اجناس طبیعی تر جلوه کند هرچند این
چشم ِ امروز است که دیگر خاکی نمی بیند.
شاید رولان
بارت اشتباه نمیکند که بدمسیری در افسانه و تاریخ را شاهکار میرآب های بورژوازی و
سرمایه دانسته است اما این نگاه و چشم ِ
طبقاتی ِ نظم است که نشانه شناسی و تبارپژوهی را در هر دورهای غیرسیاسی جلوه داده
و به آن جنبه ای هیولاوش بخشیده است. پدیدهای که نه یال دارد نه دُم و نه اِشکم،
بی رخسار و اندام و بی دلیل حضور دارد ، می تواند نباشد اما چون حضور دارد پس هست!!
بیعلاقه گی
و کسالت به گریز از اسطوره ها دامن میزند. بی ریشه گی در پیام به مصرف کورکورانه
میرسد و از این منظر ِ عقیم است که تخریب
و پوسیدگی ِ تاریخ و تبار روی میدهد.
هیولاوش سازی
ِ کارگاه رویاپرور چوبَک سحرآمیزش را به هر چیزی بزند از آن نامفهومی اصلاح ناپذیر
میسازد و کاروبار مداوای این گندیده گی را به ناچار به قطع عضو میکشد.
کار ِ این
جراحی چندان هم سخت در کیفیت نیست زیرا غده ی بدخیم ، چون تبار و ریشه نیافته است
بر اندام طبیعی ِ فرهنگ چسبنده گی ندارد و به آسانی نیشتر میخورد و از اندام
مکنده جدا میشود. سخت اما در کمیت است زیرا تعداد غده ها کمیتی سرسآم آور
است و در طول تاریخ به شکلی، بستر و خاک و
دال را پوشانده و نشانه شناسی و دلالت ِ
پالوده را مخدوش کرده است. این فرهنگ برگردان و برگشت کننده به نامفهوم regressive در گذشته است و در ضد هستی موجود anti physic ره می پیماید.
در نادانی
امنیت بیشتری هست!؟ هارمونی با نوعی از هیولا درختی که دو سرش میوه است و
چون فرفره بر مرکز تنه می چرخد، حد اقل رفع تشنه گی در جوبارهای فانتزی و سرآب های شاعرانه ی گوناگون، شُرب ِ شریان ِ نحس
و ناقابلی است که از پشت و بازوی هیولا به این سوی تراوش میکند هرچند مخاطب ِ تشنه
سبزه گره زده بر فرش سیزده بِدَرخوش نشسته
باشد.
این الگوی
پیشینه و ماقبل و ازلی Prototype
که امروزه درزمان و چند رخساره PolyFormal چون سقف آینه دار به نظر میآید معلول کم کاری
در تبارپژوهی ِ پانتومیم بعنوان زبان ارتباطی با هسته های ارگانیک و پوینده ی
فرهنگ است.
بنیان ِ دانش
ِ نماآوایی به تبار ِّ الگوهای ایمایی در فرهنگهای اکوسیستم در بستر معقول ریشه
دوانده است و بخش عظیمی از گمشده ها و
پرسشهای بی پاسخ را پاسخ گفته ارتباط سُست و مستهلک شونده ی عصری سپری شونده را به
چالش کشیده است. ما آغاز میشویم چون زمزمه ی چیزیست که به پایان رسیده است.
اتفاقا شکل ِ
این ناهمگونی ِ مفرط ( تضاد آنتاگونیستی)، مرز مشخص ِ دو عصر را تبیین میکند. خانه تکانی
ِ زبان آوایی از تصویر و نشانه و نما و نمایش ، تُندر ِ عظیم میان دو عصر اقتصادی
را شناسا کرده است. آنچه ارتباط نمایشیست دربست به گذشته های دور پرتاب میشود
گذشته هایی که در دنیای حاضر بدلیل غیبت نیازهای دوره ، غیر قابل فهم و غیرضروری
شناخته شده است. دست و صورت و اندام در ارائه ی نیازها فلج شده اند. زبان آوائی
صرفا در حوزه ی تفکر گام برداشته است و زبان ِ نمایی و نمایشی در بافت
خاکی جولان داده بر سکونت بومی و یاخته های
کوچک اجتماعی نطفه بسته است.
پانتومیم
بعنوان زبان اکوسیستمی آینده تا هزاران
سال پیش از میلاد نَشت کرده است و اجداد گمشده ی خویش را در مفاهیم زیستی گمشده، روایح گم شده، آواهای
گمشده، نسیم گمشده، طراوف مفقود و بیشه های
تخریب شده می جوید.
فروردین ماه
سال 1380 بود، ده سال پیش، زمانی که کتاب اول پانتومیم را به چاپ رساندم که ثمره ی
18 سال کار مداوم و فرساینده بود. آن زمان پدرم تاثیر این کار صعب را ناممکن تلقی
می کرد و برای مهره های گردن من تاسف می خورد. گردن خود او زیر این بارامانت خمیده
بود. من بی صبرانه توقع داشتم هر چه سریعتر تاثیر این کتاب بر جامعه آشکار شود
زیرا برای نخستین بار در این کتاب سه واژه جدید به دائرت المعارف لاتین پیشنهاد می شد.
سه واژه ای که اگر در فرهنگ غربی کاربُردهایش شناخته نمیشد درک پیش تاریخ ِایمایی
به اشکال عدیده بَرمی خورد. امروز بعد از ده سال که از چاپ نخستین این کتاب می گذرد
به این مهم پی بردم که از ویژهگی های کار فرهنگی در ایران ، تاثیر آرام و لاک
پشتوار است و سکوت جامعه نیز در برابر چنین آثاری نشانه ی قابلیت ِ نفوذ ِ
نهادینه در بافت و تاروپود فرهنگ است.
از این که
محققان خارجی چون آقای ریچارد شنکر [2]مطالب
این کتاب را در کتاب " نظریه اجرا"ی خود بدون ذکر منبع منعکس نمودند
سپاسگزارم هرچند بد نبود به پاس حرمت قلم
و پرستیژ تحقیقی منابع را هرچند جهان سومی بود ذکر می فرمودند تا باعث انبساط خاطر
بومیان ِ محقق شوند!
از محافل
دانشگاهی هم متشکرم که پخته یا نیم پز مباحث علمی کتاب حاضر را بدون ذکر نام ِ مولف
و گاها به صورت زیراکس طولی به گوش هنرجویان رساندند.
بر اساس کتاب
لابراتوارهای زیادی در داخل و خارج از کشور برگزار شده است
و مژده آنکه
یادداشت های جلد دوم و سوم کتاب حاضر در یک تیم تحقیقی جوان بی دستمزد و منت در حال تنظیم است و
امید است دست کم سال آینده در تیراژی
بسیار اندک و چاپ افست درجه دوم آمادهی تفاخر ملی شود!
سیروس شاملو
اردیبهشت 1390
کانون پانتومیم ایران - تهران
1- دیوان شمس تصحیح سیروس شاملو
2- کتاب هنر ایمایی به سال
1380 به چاپ رسید و پیش از آن
تاریخ هیچ کتاب و مرجعی به مباحث این کتاب نپرداخته بود اما با کمال تعجب شش سال
بعد یعنی در سال 1386 سازمانی به نام مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (
سمت) با همکاری دبیرخانهی جشنواره بینالمللی تئاتر دانشگاهی ایران کتابی از
ریچارد شکنر ترجمهی مهدی نصراالهزاده به
چاپ رساند که کلیه مطالب کتاب هنر ایمایی چون رفتارسناسی انواع و نگرش نمایشی به
پیش تاریخ در آن با کلیه واژگان تازه بدون کسب اجازه انعکاس یافته بود! جالب آن که موسسهی
انتشاراتی راتلج و مولف آمریکایی کتاب بارها به این موضوع مجازی اشارت داده است که
مطالب کتاب ریچارد شکنر " نظریه اجرا" جز دو مورد یادداشتهایی است که
ایشان بین سالهای 1966 – 1976 نوشته است !!
یعنی چهارسال پیش از انتشار کتاب هنر ایمایی در ایران این آمریکایی الکل را کشف کرده است! با این ترفند کودکانه
مولف کتاب نظریه اجرا میتوانست مدعی کشف نیروی برق هم باشد کافی است کشفاش را به
قبل از تولد ادیسون مربوط کند! سرقت فرهنگی از ایدهها و بطور کلی اندیشههایی که
در شرق پدیدار میشود کار تازهای نیست و سازمانهایی که به این سرقتها دامن می
زنند نوظهور نیستند.
گر مسلمانی همین است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردایی!