تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر


/* /*]]-->*/

سفری از سفرهای گروه تئاتر  ِ مارکینجِنیو

 

نوشته ­ی سیروس شاملو

 

کلاودیو بورگی  که حرفه ی ِ والایش خوردن شمشیر یک متری و خوابیدن روی تختی از خنجر و میخ و بالا رفتن از پله­ ها یی از تیغ ظاهرا آخته بود قبل از نمایش همیشه میوه­ های قبلا بریده شده را با شمشیرش تکه تکه می­ کرد تا آه از نهاد تماشاگران  در آورد البته میوه ها رو از بخش تیز شمشیر می­برید نه بخشی که روی اون راه می ­رفت! این فقره آلزایمرهمیشه ده دقیقه به اجرا مانده به یاد بادمجان و کدو می­ افتاد و گروه نمایش مارکینجنیو را مثل دیوانه­ ها به نزدیک­ترین میوه فروشی حمله ­ور می ­کرد! برای نشان دادن تیزی خنجرش از خیارچنبر هم استفاده می کرد اما این گونه ابزار نمایشی صرفا  در نمایش­ های یونان و ترکیه به آن طرف که کان  ِ سبزیجات بود مورد استفاده­ اش می­ شد. در اروپا اگر می­ فهمیدند رمانتیک هفت خطی است چنبر را به ماتحت ­اش فرو می ­کردند و در ادامه قصه می ­فهمیم با مالیاتی که به تئاتر خیابانی بستند محترمانه و خیلی دموکراتیک همین کار را با او کردند. نمایش ­اش با آن مار بوآ و خنجر و شمشیر این سوءتفاهم را در بیننده ایجاد می ­کرد که خودش مار بوآیی در آستین یا در شلوار داشته باشد اما کلاودیو بورگی برعکس ِ کلاودیو کاسپرینی که مدام صلوات ِ مسیحی چاشنی سرقت هایش می کرد ، آزارش به مورچه هم نمی ­رسید. ما هم نمایش اش را دوست داشتیم و با دل و جان برایش بادمجان و کدو می خریدیم که جلوی تماشاچی نصف اش  کند!

قبل از سفر به سیسیل بحث گروه بر سر این که با چه وسیله ­ای باید به فستیوال رسید ده پاکت سیگار را تمام کرد. یک سیگاری قهار روزی سه پاکت می­ خرد یکی برای خودش و دو پاکت هم برای کسانی که می ­آیند او را از کشیدن سیگار منع کنند!

اما فردای آن روز، حماقت بزرگ من بعنوان بازیگر شرقی گروه نمایش، دهان ­ها را بست. هفت میلیون  دارایی را دادم و یک مینی ­بوس ِ مادوون ِ عهد بوقی خریدم. تا سیسیل باید فرمانش را کج می ­گرفتی تا راست برود! کلاودیو بورگی در مورد شناسایی مارک چارچرخ ِ وحشت موفق نبود اما سعی می­ کرد شعبده­ باز ِ شهر ارویه ­تو، همسفر ِ افتخاری گروه مارکینجنیو را مجاب کند:

­" ببین جانم این مینی ­بوس از نخستین­ هاست! پیش از آن تاریخ هیچ کارخانه ­ای نمی دانست که می­توان اندازه ­ای بین سواری و اتوبوس تولید کند. این را کارخانه­ ی آلمان شرقی به نام آنوماک با همکاری فیات برا کارخانه ­ی بنز زده بود! "

مسافر افتخاری ِ دوم، بندباز ِ گروه اسبق ِ سیرک ِ بشکه (  il Circo Bidone ) تحقیرآمیز گفت:

" این مینی­ بوس ِ زنگ ­زده رو کارخونه بنز به نام آنوماک زده نه کارخونه آنوماک به اسم فورد البته ممکنه پونتیاکی باشه که کارخونه­ ی رویزرویس خودشو از اون مبرا می­ کنه تا حیثیت نظام اقتصادی ِ فولوکس­ وگن رو برای فیات حفظ کرده باشه. تف به سرمایه داری ِ کثیف! "

اگه تف ِ نیکوتینی ا­ش را روی  ِ چرخ عقب نمی ­انداخت صاب ­ماشین کله سحر ساعت یک بعد از ظهر وارد بحث سیاسی نمی ­شد:

"یه بحث ِ قراضه راه انداختین اما مهم اینه که ما رو به ­جزیره­ی سیسیل و فستیوال ِ رآگوزا Ragusa)) برسونه پیش از اینکه راگوزمون بند بیاد! بعد همونجا می­ندازیمش تو دریا یا من شماها رو می­ندازم تو دریا و تنها و سربلند با این آنوماکی که فیات و پونتیاک بوده بر­می­گردم فلورانس! فقط شما­ها سهم گازوئیل­تونو بدین"

کلاودیو که سیب گندیده­ ای رو بعنوان نهار اشرافی به دندون می­ کشید گفت:

"موضوع اینه که ممکنه سهم گازوئیل­مون دوازده بار بیشتر از هزینه­ی سفر به مریخ بشه به همین دلیل لازمه قبل از سلفیدن یوروو، مارک ماشینو حدس بزنیم!"

آندره­ آ جادوگر شهر ارویه ­تو درست مثل قیافه ­ی مادرمرده ای که تو مرز ایران به خودش گرفته بود  خودشو برادر جلوه داد و در حال انتقاد بازوی راستشو انداخت رو شونه­ ی بازیگر پارسی و از لای دهنی که بدلیل معاشقه­ ی افراطی  ِ شب قبل اش بوی کلاغ­ مرده گرفته بود گفت:

"واسه حمل ِ خودمون یه حرفه، واسه حمل ِ 18 تن ورقه آهن و چدن یه حرف دیگه!"

رولاند ِ بندباز در حالی­که الکی از خنده ریسه می­ رفت گفت:

"فرمونشو که کج بگیری ماشین راست میره!"

بازیگر پارسی گفت:                        

"عَوَضِش راست بگیری دور می ­زنه پس مشکلی نیس. از زیر به گلوئی ِ فرمون قلوه ­سنگ خورده و اونو کج کرده با اولین درآمد از فستیوال با کفسول ِ اسکیجِن می ­افتیم به جونش. رانندش هم منم و این بنز ِ مامانی رو هم خریده ­ام دیگه! بیخ ریش صاحابشه!"

کلاودیو بورگی دو سال قبل از اینکه خودکشی کنه گفت:

"این آنوماک ِ که کارخونه بنز زده!"

جادوگر ارویه­تو گفت:

"این بنزه عزیز جان که کارخونه آنوماک تولید کرده و شرکت پونتیاک ..."

صاب ­ماشین دستی به چراغ­ های جلو که مثل چشم لاک ­پشت دریایی پر از اشک به نظر می­ رسید کشید و از ژرفای دریایی ِ امید گفت:

"هویت چیز مهمی نیس! سرگردونای زیستن رو به سیسیل برسون.. همین! "

 

*   *   *

دو سه روزی طول کشید تا واقعا خودمونو رو اتوبان خورشید انداختیم. رولاند که یکسالی می­ شد زن و دوتا بچه اش رو ندیده بود.  یک روز ِ مه گرفته مث همیشه از واگن خارج شده بود تا تو هوای تازه دهن درّه کنه و با کمال تعجب دیده بود واگن همسر و بچه ­هاش غیب شده ان!

اونها با یه کولی ِ بازیگر که پیانو رو با دوتا اسب این طرف اون طرف می ­کشید به یوگوسلاوی حرکت کردن. اما خداحافظی آندره مشکل ­تر بود و دو سه روزی دست به سرو گوش زنش کشید تا برای این غیبت تقاضای طلاق به سرش نزنه. کلاودیو بورگی هم همیشه با همسرش سفر می­ کنه و همسرش همین مار بوآس و شمشیرهای تیزو بُز ِ .

زوج جوون اکروبات­باز هم احتیاجی به مانورهای عاشقانه و هزار دوز و کلک برای خداحافظی نداشتند چون با هم کار می­ کردند و با بند ِ آکروبات به هم وصل­بودند. این از طلاق جلوگیری می­ کنه.آدمها در ملق ­زدن و جفتک­ چارگوش بیشتر بهم اعتماد دارن تا موقعی که روی پاهاشون وایسادن. زندگی  ِ یک هنرمند آزاده باعث می ­شه در غیبت و سفر ، طرف مقابل  تصور کنه هزاران حوری ِ آتش­درپیراهن در  پائین صحنه منتظرند قاپ طرف رو بدزدند و چون هش­پای ِ آبی شوهر ِ با استعداد رو میون بازوهای مکنده ­ی خودشون بگیرن. این است که برخی همسران طلاق را بر رنج ِ حسادت ِ بی ­وقفه ترجیح می­ دهند و برخی هم زیر سیبیلی در می­ کنند تا روزی خود هواداری با استعداد بیابند!

و  علم نمایش ِ مارک اینجنیو جهان ­بینی ­اش را به اثبات رساند. برای این که ناله­ ها و گریه زاری­ ها و تهدیدهای آنطرف مبایل نظر بازیگران را وسط  راه عوض نکند و آب پاکی را روی دست اعضای دمدمی نریزه روی بدنه ی مینی­ بوس به فونت ِ 250 نوشتند:

da Orvieto a Sicilia e Viceversa[1]

جالب آنکه نویسنده­ ی این شعار اولین کسی بود که فیلش یاد هندوستان کرد و این را از مکالمه­ ی آرامش در­می ­یافتی. دیگه با همین فرمون ِ کج توی اتوبان خورشید بودیم و کار از متارکه ­های معمولی گذشته بود و به مرز متارکه ی زندگی رسیده بود.

دو سال طول کشید تا  کلاوریو بورگی تونست با پول نمایش برا خودش یه کمپر زنگار بسته بخره و همونجا لوله اگزوز رو از پنجره به داخل آورد و با دموکراسی خداحافظی کرد. فرصت نکرده بود اون زمستون یک بار پاهای خیس ِ قارچ زده اش رو بشوره. او دو فضای آزادی اروپا  عمر مفیدی داشت. دوبار هم  حمام کرد. در تولد و مرگش!

 

(سفری از سفرهای مارک انجنیو – نوشته سیروس شاملو)






[1] -  از ارویه ­تو به سیسیل  و برگشت!










+ نوشته شده در  2009/11/5ساعت   توسط سیروس شاملو 

 کودتای بهار 88  گذشته از تخریب ها ی جانی و مالی در گستره ی ملی و ویرانه گی های روانی و اعدام ها و بازداشت های مردم بی حزب و گروه ( غیر سیاسی ) که در پی داشت و دارد رفته رفته بر ادبیات فارسی و زبان رسمی ایران تاثیری مستقیم داشته است.

کودتای 22 خرداد ماه 1388 رژیم حمهوری اسلامی را در برابر مردمی قرار داد که همواره رژیم بر شانه های آنان با جان فشانی و قهرمانی آنان و  بر دوش آنان سی سال بر اریکه ی قدرت بود و در این آمار به جهان فخر می فروخت.  آینده پاسخ خواهد داد حکومت اسلامی بدون این پایگاه به چه معجزه ای  به حیات خویش ادامه  خواهد داد.  بحث من این نیست.  تنها قصدم اشاره به بازتاب های این کودتای ناشیانه در بافت فرهنگی  ِ جامعه ی ایرانی است.

طبیعتا بخشی از قشرهای مخالف با نظام اسلامی که همواره دنبال آلترناتیوهای پرستش و در جستجوی کیش های تازه در رهبری و تغییر جا و مکان  ِ  سر به مُهری هستند به باورهای دینی دیگر چون بودیزم و زروانیزم و زرتشتیزم و آتش پرستی و ...  گرایش پیدا خواهند کرد که اثبات مدرنیت این ایده ها را مجالی دیگر است. بخشی نیز به نیهلیزم و کافری مطلق و افراط در  بی رعایتی قوانین مدنی  همت خواهند کرد و بخش عظیمی نیز به تشکل سیاسی و مبارزاتی  ِ مستقیم روی خواهند آورد. اما بازتاب کودتا در همینجا خلاصه نمی شود. عکس العمل اختناق اسلامی در مخالفت با اندیشه تازی و فرهنگ عربی (قرآنی)  بازتاب خواهد داشت و این نیروی عکس العمل به تخریب زبانی دست خواهد زد تا کلیه ی واژه گان عربی را از زبان فارسی پاکسازی کند. این عکس العمل خشماگین که از کوری و جهالت نظام های دیکتاتوری ریشه گرفته است زبان دیگری را به جای زبانی به کار خواهد برد که قرن ها در هم بسته گی فرهنگی با زبان های دیگر غنی شده و جلاخورده است. 

زبان سَرَند  خواهد شد. ادامه دیکتاتوری فرهنگ را نابود می کند.خشک و تر با هم خواهد سوخت.


+ نوشته شده در  2009/10/12ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

   خیام و  قیامت نگری

یکی از استخوان داران در مصاف با جدل بازان  ِ دین و باور که دلایل ِ کوبنده اش را در رَد روز  ِ قیامت خیره کننده و زیبا در اشعارش بکار برد، هیچکس نیست جز عمر خیام نیشابوری این پدیده ی عجیب جهانی نه تنها عالم اسلام بلکه مسیحیت و سایر جهان­ نگری­های خدایی را تحت تاثیر قرار  داد.

برای من هم عجیب است چرا طرفداران خرافات و تحجر برای تغییر و دگرگونی پیام در اشعار مولوی ، نیکلسون و فروزانفری از آستین در آوردند که زهر کلام شاعر بلخ را بگیرد و او را در عدم خشونت  از سرخی به سبزی نزدیک کند اما جهان تک خدایی هیچکس را مامور نکرد در رباعیات خیام چنگ بیندازد و او را به خیامیه ی توریستی و جفتک انداز در نوعی قونیه تبدیل کند.

حجم کم رباعیات خیام  این اثر را از تحریف نجات داد. پیش از این که فراماسونری لندن در جمع­آوری نسخ  ِ قدیم به خود بجنبد  در هر سوراخ سمبه­ ای در پهنه­ ی گیتی نسخه­ ا ی خطی از این شاعر تکثیر شده بود.  برگردان­ ها اما از موفقیت زیادی در نزدیکی به نسخه اصلی برخوردار نبودند و بیشتر به شراب­خواری شاعر توجه داشته ­اند تا غمخواری او. یکی از نکاتی که خیام در رباعیات­ اش بدان اشاره می­کند موضوع  ِ  روز ِ قیامت و قضاوت است. بحث بسیار ساده و به صورت پرسش مطرح شده است هرچند پاسخ در آن مستتر است: شما مدعی هستید روز قضاوتی هست؟ اگر اراده ی من دست خودم نیست و برای من سرنوشت تحریر شده است به چه خاطر خوب و بدش را از من بازجوئی می کنند؟   گذشته (دیروز) بدون ِ اراده ی من و تو و حال (امروز) مثل دیروز بدون تصمیم من و تو سپری می شود؟ پس برای چه روز قیامت (فردا)  مرا جلوی قاضی می برند؟

بَر من قلم ِ قضا چو  بی­ من رانند

پس نیک و بدش چرا ز من می­دانند؟

دی بی من و  امروز چو دی  بی من و تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند؟  

این بحث کماکان گشوده است.  


+ نوشته شده در  2009/10/3ساعت   توسط سیروس شاملو  | 



تا زمانی که دولت و اتوریته و نیروهای مسلح در جوامع و جود دارد

هنر نمی تواند حضور داشته باشد.





+ نوشته شده در  2009/9/15ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

پهنه ی کاغذ را در فقدان برادرم سیاه کرده ام که زودهنگام رفت و مرا چنین در هیبت زیستن رها کرد.


مرثیه ای بی سیاووش


کاهنده

درک ِ رمنده

کوتاه در مجال پکی به سیگاری

پلکی جهنده

رعشه ای بر استخوانی

لب ورچیده

خشک

شیاری سیاه

بر پیشانی ِ بی گناهی تا فلق

نه این است مرگ؟

جریانی تَک

بَر محتوم ِ بی بازدَم

این بی رنگ

این کرانه

این کرانه ی بسته

تا کِی

می فریبَدَم

تا

چه می رقصاندم

به سرگردانی ِ خویش؟





+ نوشته شده در  2009/9/7ساعت   توسط سیروس شاملو 

تاثیر خیزش ِ حق خواهانه ی مردم  بَر  زالوها

مفت خورهایی که سی سال در جامعه آشغال تولید کردند مثل این مردک ِ فرهانی خایه مال کبیر جمهوری که سالی ده میلیارد تومن انجمن نمایش ملی را به معده فرستادند و کثافت تولید کردند حالا برای ملت قهرمان اشک تمساح می ریزند. ننگ بر شما رواست که هم از توبره می خورید هم از آخُل. 



+ نوشته شده در  2009/8/31ساعت   توسط سیروس شاملو  | 


حتما نظرات  خود را  مستقیما به آدرس ایمیل ارسال کنید: sirusshamlu@hotmail.com











+ نوشته شده در  2009/8/29ساعت   توسط سیروس شاملو 

اندر داستان آخرین نطق رئیس دولت ِ غانونی


رئیس فرمود (چنان کشیده ای به مخالفان خواهیم زد که راه خانه شان را گم کنند)

این حرف را برخی مخالفان ساده انگار نوعی تهدید ِعلنی تلقی کردند در حالی که هدف این مقام کف گرگی زدن به صهیونیزم ِ نامرد بود که چو می اندازد در ایران مردم خانه ندارند!



+ نوشته شده در  2009/8/19ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

ببینید چه پدیده هایی بر جهان ما حکومت می کنند:

http://www.youtube.com/watch?v=trfQVmcBYOA&feature=related


+ نوشته شده در  2009/8/8ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

بحثی با خواننده

چیزی که مهم است تداوم نبرد برای آزادی است و این تداوم زمانی پی گیر خواهد شد که تصور آزادی از ده بیست درصد فراتر برود. با وام و پخش کردن مواد محدر ارزان و آزادی نفس کشیدن و کشت ماریوآنا ، کار خاتمه یافته نیست تازه باید به میلیون ها نفس کش جز قرص اعصاب آلترناتو دیگری داد و این کار از ورشکسته گی سیستم های جهانی  کپی بردار نیست. باید جهد کرد و بعد از پاکسازی جهالت طرحی نو درانداخت. شاید برخی تصورشان از رسیدن به آزادی رسیدن به استراحت مطلق است اما تحقق دگرگونی و شکستن ترمزهای حرکت جمعی صرفا طی ده درصد از هدف است به همین دلیل کار فرهنگی لازم است تا توقع و نیاز مردم را به بحث بگذارد و اجتماعات را به حق برخورداری از زندگی برجسته تر و بی تشویش تر از نوعی شناخت توانایی های خویش در هدایت خود (َاتوگاورمنت) و سیستم های کار جمعی (کئوپرآتیو) آشناکند امری که در شوره زارهای ما  تا نیم قرن است به آسمان ها محول شده . اگر این کار فرهنگی را در آینده هم یا یک انگ سیاسی از روی میز بردارند و بگذارندش در کوزه واقعا باید برای خیلی از چیزها باز هم تاسف خورد.

(سیستم نظرخواهی آزاد است)

+ نوشته شده در  2009/8/5ساعت   توسط سیروس شاملو  |