X
تبلیغات
سیروس شاملو

سیروس شاملو

(تا هنگامی که برداشت جامعه از آزادی این باشد که «تو نیز آزادی سخن بگویی اما فقط باید چیزی را بگویی که من می پسندم» هیچ سخن حقی بر زبانها نخواهد رفت. فرهنگ از پویایی باز می ماند، معتقدات به چیزی کهنه و متحجر مبدل می شود، جامعه بیش از پیش در بی فرهنگی و جهل و خام اندیشی فرو می رود؛ انسان از رسالتهایش دورتر و دورتر می افتد و هر از چندی به بن بستهای اقتصادی کشت و کشتار تازه بر می انگیزد و شورش کور و بی هدف تازه یی به راه می اندازد که میوه چینان البته اسمش را «انقلاب» می گذارند، اما در عمل مفهومی بیش از «کودتا» ندارد. سورخوران قدیمی سرنگون می شوند و سورخوران تازه یی جای آنها را می گیرند و فاشیسمی جانشین فاشیسم دیگر می شود که قالبش یکی است. شکلش یکی است، عملکردش یکی است، چماق و تپانچه و زندانش همان است، فقط بهانه هایش فرق می کند.) حرفهای شاعر که تمام شد و سرش را که گذاشت زمین هواداران فاشیست اش اطراف را پاییدند خدای نکرده کسی روی حرف حضرتش حرفی به زبان نیاورد!! این گونه است که برخی پیام آوران ما گوزو از آب در می آیند اگر نگوییم خونشان پایمال می شود. اول با ارزش ها و معانی خود طرفدار پیدا می کنی بعد با طرفدارانت معنی پیدا می کنی. بدبختی ِ تاریخ همین است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:52  توسط sirus-shamlu  | 

اریستوفان ِ بد دهن رو هر کاریش کردند نتونستن در شرایط دموکراتیک آتن دهنش رو ببندند اما بعد ها در ترجمه های ادیبانه این بد دهنی را به سازش کاری  ِ محض تبدیل کردند.. آریستوفان در هنگام بازی روی صحنه ناگهان آمیناس و اتومین و لئاگوراس ، تاجران بزرگ آتن را جزو تماشاچیان می بیند و نمایشنامه را اینطور عوض می کند:

 

همسرایان –

همه می­دونن دانش ِ من از همه سرتََر تََره

دانش آمیناس دیگه از منم اونور تره

یه روز دیدم لئاگورآس

لقمه می­رفت به ابعادی ورای ِ سیب و گیلاس!

­جوع و ولع غول بیابونها رو شرمنده کرد

هر گاز ِ آرواره ­اش هزار چنجه­ ی با استخونو رَنده کرد

واسه­ ی سیه روزا و وامونده­ ها

سفیر ِ ساحِرّه بوده

اما خودش از گشنه­ گی

فسیل ِ سامِرّه بوده!

ای  اتومین ِ خوش قَدَر

به شانس  ِ تو اگر حسادت نکنم، چیکار کنم؟

سه شازده داری به جهان

ویژه­ گی­ شو اگر حکایت نکنم ، چیکار کنم؟

اولی عشق ِ توده ­اس

توانگر و ستوده ­اس

دختری که غش نکنه رو زانواش زنانه­ گی ش زدوده ­اس

شازده ­ی دوم که عجب گوهری!

کاپ و مدال و اون همه دیپلم ِ بازیگری.

هرجا که باد رفته ایشون بادِش داده

این همه خوش مشربی فرهنگی رو جنده ­خونه یادش داده!

نفهمیدم آخه برا چی

چو افتاده

من ِ بی­گناه

آنتن ِ جبار بودم

زکی سه!

وقتی که شلاقم می­زد

باعث خنده­ات بودم

برهنه­ گی­م جالب بوده؟

زکی سه!

جای همدردی ، همه ،  گوش بودین

منتظر ِ کلام ِ مدهوش بودین؟

حالا بجای جدیت

دوره­ ی عنتربازی­اس

حکایت ِ

لِنگی ِ که ، از  عصاش  جداس

زکی سه!

 

 

 

 

در اواخر نمایشنامه  قاضی ِ مست آلت تناسلی مردانه چوبی (فاللوس) را به کمر بسته و میهمانان عالیقدر را دست می اندازد. در ترجمه فارسی اثر بجای (فاللوس)

(مشعل) آمده بود ! در دموکراسی آتن نگذاشتند آریستوفان حرفش را بزند از دیکتاتوری ها که اصلا هیچ توقعی نداریم و به همان lمشعل سنت بسنده می کنیم تا شرایط اش پیش بیاید:

 

 

 

(آقای جبارپرست وارد می­شود دخترکی فاحشه را با خود می­کشد و به دنبال آنها میهمانان کتک خورده تشریف کثافتشان را می­آورند)

آقای جبارپرست –

ایست!

حرکت!

گورتونو بی­ حرکت گم کنین وگرنه کتک می­ خورین. بی­ حرکت! منو تعقیب می­کنین؟ آنتن و ببین هی ی ی ا َه.

همه­ تون رو می­رفسم قزوین، با این مشعل کباب­تون می­کنم، خاکستر ِ نجاست!

یکی از کتک­ خورد­های عالیقدر –

فردا نتیجه­ ی لات­بازی­ هاتو می­بینی، حالا بتازوون تا همه از دستت شکایت کنیم.

آقای جبارپرست –

شیکایت !؟ شیکایت

گربه پرید به خایه­ ات!

دیگه از شنیدن این اسم تنگم می­ گیره! شیکایت!!

( اشاره به اندام دخترک فاحشه) این ِ اون جنسی که خوشم میات! دادگستری رو بذار در ِ کوزه، ای کاش قضاوتی در کار در کار می­بود!

( به مستخدم)

راهو واز کن ببینم!

( خطاب به دخترک) بیا جلو خرچسونه­ ی منگولی!

( دست دخترک را می­گیرد و روی فاللوس آلت تناسلی چوبی می­گذارد که به خودش وصل کرده)

این طناب رو بیگیر! سفت بیگیر. مواظب باش که خیس ِ !

خوش ات اومد از میون اون جونورا  که همگی می­خواستن سوارت بشن نجاتت دادم؟

پس به این فقره طناب احترام بذار!

می بینم تکریم­ ات به قدرت و توان مردونه کافی به نظر نمی­رسه!

درست درکش نمی­کنی!

خب این همون درک متقابلی ِ که  با همه انجام می­دی نه؟

اگه مهربون­تر باشی پسرم که مُرد تو رو بعنوان  نوه­ام  انگشت می­زنم! اما زیاد نمی تونم خودمو مُتُرشّح کنم چون زیر نظرم عزیز جون.

پسرم هوامو داره . آدم ضایعی ِ و منم باباشم.

داره چار نعل میاد اینجا کَف­ گُرگی­ش کنم.

 

 

(بخش هایی از نمایشنامه زنبورا اثر اریستوفان ترجمه ی سیروس شاملو)



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 14:49  توسط sirus-shamlu 

در برگردان اشعار  پابلونرودا شاعر شیلیایی به واقعیتی تلخ پی بردم. این که حضور چنین شاعری برایم ناشناخته مانده بود. در کنکاش ذهن خود برخی از پیش داوری ها ی غلط را  مدیون ترجمه هایی می دانم که صرفا از اشعار ساده و عاشقانه های سهل العبور و سهل انگار  در بازار قاراشمیش وطن به خورد خواننده ی تشنه داده شده است. چقدر خوب شد  انتشارات نگاه برگردان هنگفت ِ اشعار نرودا را به من پیش نهاد کرد و چه خوب شد که دریافتم پابلو نرودا حدود سی و پنج مجموعه شعر از  زندگی ادبی اش به میراث نهاده است و ما در ایران تنها قطره ای از این اقیانوس کلام را در چشم می ریزیم. در این مجموعه ی بزرگ می توان به حق گفت که در مقام مقایسه شعرهای عاشقانه ی نرودا بسیار ضعیف تر و بی پیام تر از دوره ی تنهایی و انزوای  ِ اوست ! اکنون نیم قطره ای از این بحر طویل:

آه

ای نرودا

ای محصل کوچکی

که از قطاری به قطاری

از ایالتی به ولایتی پُر لای و بی سکنا و سکونت پای می نهی!

غرق ِ گرد و خاکی زرد و خوشه گان ِ انگور

گاو انسان ها نبودند، قطاربانان بودند

که آنان را بجای آدمیان به واگن ها بستند

و نخستین رانه ها آبروی جهان بودند.

چنین نمی توانم بی اشک

به گذشته بنگرم و اتلاف ِ جوانی

به قطار ِ پُر شیون که مرا به سانتیاگو می بُرد

پاینخت ِ شیلی

به سر حد ِ از دست داده گی ِ نهال و سبزینه رسیدن

سقوط جامه دان، رخساره های رنگ پریده..

آنجا برای نخستین بار بی تفاوتی ِ بشری را به چشم دیدم

زیرا به چرخه ای غلتیدم

به اجتماعی در هم که می اندوخت و می باخت

بر بستری به خواب رفتم که مرا در خود نمی پذیرفت

چو تخته الواری چشم بستم

و زمانی که چشم گشودم

رنج  ِ همه باران ها در من باریدن گرفت:

چیزی در سرخ ِ خون ِ من از من گریخت

ترسان به خیابان ها زدم

دریافتم زخمی ِ محض ام

خونابه چکانم

زیرا بریده اند ریشه های مرا .


(از مجموعه به چاپ نرسیده ی اشعار نرودا برگردان سیروس شاملو  )







+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 22:56  توسط sirus-shamlu 

 

 دروغ می گوییم

به خود

به درخت ها

 سنگ و آتش ها

هیچ  چیز بزرگی درون مان   نیست

 عمیق ِ دریایی

  پهنه ی ِ کویری

 شوری

 نه آذرخشی

خشکیده تر از خیزرانی بَر خشت ِ تفته ی آفتاب دهان واگشاده

مارا باور نمی کند

نه سمندر نه سایه 

فکر می کنیم حقیقت داریم

شرم کهکشانیم  که هماره صعب ِ وصل را

به رنج ِ انفصال  وانهاده ایم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 0:17  توسط sirus-shamlu  | 

 

سفرنامه شماره 7

گزارش زلزله آذربایجان

بجز امداد غیبی و امداد  عینی که  یقه ی ما را چسبیده و ول کن نیست  دو نوع امداد دیگر هم داریم  که هنگام  مصیبت های  طبیعی  قابل درک است. امدادی که  زلزله زدگان به آن نیازمند هستند و امدادی که در آن امدادگر به مصیبت زده نیازمند است. در امدادی که زلزله زده به آن نیاز دارد اسم و نام و نشانی از امدادگر نیست اما  امدادی هست که به وجود مصیبت احتیاج دارد  از طریق آن  نام و شهرت خود را با نردبان کردن مصیبت ها  به گوش دیگران برساند و حس جاه طلبی اش را ارضاء کند و احتمالا راه بهشت آتی اش را آسفالت نماید.

نظم و برنامه کمک رسانی به زلزله زدگان ایران  از نظم و نظام  خرتوخر ِ بخش های  جامعه استخاری  جدا نیست و بد نیست بدانیم  یکی از دلایل شیوع بیماری در میان زلزله زدگان توضیع  داروهای مشکوک توسط پزشکان امداد ِ تقلبی و پخش البسه غیر بهداشتی و عفونی و مواد غذایی ِ سرطان زا و فاسد و کنسروهای فست فود  ِ خطرناک است.

کمیته های امداد دولتی  که فاتحه اش را باید خواند. اما عجیب به نظر می رسد که  ارگان های امداد  خودجوش  هم با وجود دور بودن از سیستم ِ سرقت های قانونی به بهانه ی مصیبت، خود در منجلاب  بی تصمیمی و بی برنامه گی ملی غوطه ور باشند.

امداد به زلزله زدگان صرفا به دهاتی که جاده های آسفالت دارند خلاصه شده است و آمبولانس های امداد، راندن بر جاده های خاکی  را جزو برنامه کمک رسانی قرار نداده اند! هزار مرغ و گاو و گوسفند میان طویله های فرو ریخته در حال گندیدن است و میکرب وبا این مناطق را زیر شلاق گرفته است. در برخی روستاها اصلا هیچ  رفت و آمدی  و یا کمک هوایی نشده است. روستاهای دور دست همه نابود تلقی شده تا هنگام خشک شدن جنازه ها به آنها سرک بکشند. چون نزدیک شدن به این مناطق بخاطر کندی ِ روند کمک رسانی بسیار خطرناک شده است.

مناطقی که کمک های مردمی  در آنجا انبار می شود و امدادگران در آن استراحت می کنند معمولا محیط های آلوده ، طویله ها و سگ دانی های پر از مگس بدون آبریزگاه و محل تغذیه سالم است و حقیقت است اگر بگوییم این امدادگران به یک امداد بی وقفه احتیاج دارند تا هنگام کمک رسانی میکرب رسانی نکنند.

کسانی که سیستم های ضد بشری را باد می کنند و سال ها برای دیکتاتوری ها سفره پهن می کنند از مصیبت زلزله برای خود تبلیغات راه می اندازند و از این بلایی که صرفا آسمانی نیست چون صفحه اول مجلات سخیف سینمایی که خواننده گانی متوهم دارد، استفاده بهینه می کنند.

در  منطقه با دو علت دیگر بجز علت طبیعی وقوع زلزله آدربایجان روبرو شدیم. یکی انفجارهای زیر زمینی که معادن طلای سفید در منطقه بوجود آورده است و دیگری زلزله توسط سیستم نظامی هارپ است زیرا هنگام زلزله اشعه های درخشان مشکوکی در آسمان محل وقوع زلزله رویت شده است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 18:59  توسط sirus-shamlu  | 

صبح

بی  همنفسی بی نفس

بی طراوتی آتش زن

بی معجزتی سهل

بی فریادی پر خفقان

کینه ای درسطح و بی نشان

بازبرون شد از سه تیغ ِ قلات

میان خرامش ِ عقرب ِ جرار

جیغ زنجره

گیتار

و نوچی ِ چشم و دیدگان گشوده بر بیداد.

رویای ِ لایزال ِ دوستت داشتن

در اوج ِ به پایان رسیده گی

سیبی که نارسیده به تگرگی خرد بر خاک می غلتد

 پایان ِ یک افسانه

نقطه ای بر فصلی پر فریب

اما

مگو  شبانه ها

همیشه بی ستاره اند.





+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 4:37  توسط sirus-shamlu  | 

فیلم کم‌مایه - مخاطب بی‌مایه

 

نارنجی‌پوش‌ها  فیلمی از داریوش مهرجویی بی‌شک تولیدی کم مایه است. کم مایه است فیلمی که بر ساده‌پسندی و عدم آگاهی تماشاگرش تکیه کند. کم مایه است اگر بجای برچیدن زباله به ادا اطفار و رقص بشردوستانه‌ی جمع آوری زباله بپردازد همان گونه که تماشاگر کم مایه ی به تازه‌گی شهروند شده و نیمه لمپن و بد دهن که مخاطب اصلی ِ فیلم مهرجویی است برگهای درختان را آشغال فرض می‌کند و عاشق گاز زدن ِ شهروندانه به  پیتزای سرطانی است!

اگر این باشد روند مبارزه برای نجات محیط زیست همه در آینده نزدیک به تابوتیم. داریوش مهرجویی قصد دارد این بار در سناریویی نیم بند و بسیار ضعیف به مدد بازی‌های لوس و شتابزده‌ و چاله میدانی ِ بازیگرانی  قلیل دانش که صرفا بخاطر عدم بازی صحیح مورد قبول تماشاگر بی‌مایه‌اند  محیط زیست بی‌چاره‌ای را نجات دهد که اصلا از آن اطلاعی ندارد.

گیشه اما پر است از همزادان ِ بازیگر بد دهن و متلک پران و لمپنی که مهرجویی دوست دارد زبان ِ حالی حولی ِ آنان باشد یعنی مخاطبان سینه چاک جمهوری ِ لات و لوتی ِ تخمه شکن. و عجیب نیست با ساده‌گی عبارات زشتی چون " گوزیدم به سفره‌ات!" یا " ریدم و شاشیدم .."اش از زیر تیغ اداره سانسوری زنده و جاوید بیرون آید آن هم اداره‌ای که به اسامی ساده‌ای چون "فرانچسکا" گیر می‌دهد و دستور پاکسازی اخلاقی و حذف می‌دهد. این قیچی زن هم از همان بچه اعماقی‌هاست که مهرجویی سنگشان را به سینه می‌زند پس باید این زبان برایش مانوس باشد. هم اینجاست که ضرورت چنین سینمایی را می‌توانیم حس کنیم. چقدر این معادله درست است؟ تا پیش از انقلاب پرداختن به مردم ِ اعماقی و پایین رنگ و لعابی انقلابی داشت زیرا در مقابل بورژوازی سلطنتی قد علم کرده بود. شاملو کتاب کوچه‌اش را تدوین می‌کرد و انجوی فولکلور و زبان و اصطلاحات کوچه جمع‌آوری می‌کرد. احمد محمود در اوج توده‌ایزم به زبان محله‌ها و کوچه‌های خاک آلوده کتاب همسایه می‌نوشت. صمد بهرنگی‌ها و آل احمد ها و منصفی‌ها کوله‌بار پر از کتاب‌های انقلابی را در دهات دور افتاده پخش کردند و مفتخر بودند لباس‌های محلی به تن می‌کنند و روی یقه پیراهن‌شان شپش می‌رقصد. گلسرخی هم برای ملت‌اش بمیرد و سعید سلطانپور با سرود خلق به درک واصل شود. این اغراق‌ها و افراط ها تا آنجا پیش رفت که بقول هنریک ایبسن سورچی برسد به قدرت و برای یک متخصص تصمیم بگیرد!

این‌ها که پایمال شدن خون نیست. پایمال شدن یک آرمان ِ غلط است چون مدینه فاضله را فضله باریدن گرفته است. آنچه امروزه نماد خلق است به مردمی بی‌تصمیم و خایه کشیده و منفعل اطلاق می‌شود که بدتر را بجای بد نشانده و دروغ و نیرنگ و فریب و حق کشی و بی احترامی به همنوع زبان روزمره‌ی اوست. خلقی که به هر دردی بخورد به درد ترحم هم نمی‌خورد و کارنامه او در این سالها چنان سیاه است که زبان برای بیان آن به لکنت می افتد و باید برای آن تاریخ جداگانه‌ای تدوین کرد که آینده‌گان دیگر برای ِ انتقال قدرت به خلق گوشت دم ِ توپ نشوند. با این حساب می‌توان گفت داریوش مهرجویی با سینمای چاله میدانی‌اش خیلی دیر به میدان آمده است و به پشتوانه‌ و گیشه‌ای لغزنده تکیه داده است، به سینمایی مردنی تکیه داده که مخاطب‌اش تحول‌پذیر نیست بلکه همان تخمه‌شکن ِ داریه دنبلکی است که این بار در لباس نجات محیط زیست صرفا در بلندگوهای گوش خراش سینماها به مدد لوده‌گی ِ وقیحانه‌ی چند بَربَچ ِ بسیج‌ ِ تازه به دوران رسیده‌‌ی ِسینمایی ، آلوده‌گی صوتی ایجاد می‌کند و همین فرداست که تماشاگر باغدار، برگهای خشک را بعنوان آشغال از باغ‌ها جمع کند و به سطل آشغال بریزد و قحطی را دامن بزند صرفا به این دلیل که مهرجویی محیط طبیعی را نمی‌شناسد اما ادا  اطفارش را خوب یاد گرفته است. فیلم نارنجی‌‌پوش‌ها اصلا به این موضوع مهم نمی‌پردازد که زباله چرا تولید می شود که دور ریخته شود. فیلم اصلا به این مهم نمی‌پردازد که مردمی آشغال می‌ریزند که تاریخا آنها را چون آشغال دور ریخته‌اند و منافع ملی آنان  را به زور دگنک مال خود کرده‌اند. مردم آشغال می ریزند چون درک کرده‌اند این خاک به آنها تعلق ندارد به جمع ششلول بندانی تعلق دارد که وجنات مردمی دارند! چرا زباله‌ها را باید یک جا ریخت که بعدا آنها را تفکیک کرد؟!  اصلا زباله ها را جمع کنیم که چه شود؟ که چرخ کارخانه‌های تولید سموم کشنده‌ای به نام مواد غذایی ِ بسته بندی شده  تند تر بچرخد؟ به من چه که تو مرا مجبور کرده‌ای در شهرها بپوسم؟ به من چه که اقتصاد نکبت‌بار تو ساعت مرگش را باید تکاپو،همت و عرق جبین من به تاخیر بیندازد. گور پدرت با اقتصاد ورشکسته‌ات. من تنها کاری که برای چنین سیستم  ِ جهانی ِ رو به مرگ می‌توانم انجام دهم همین است که پایم را روی لوله‌ی محترم ِ اکسیژن‌اش فشار دهم که دست کم در آینده چیزی را نجات داده باشم جناب داریوش مهرجویی ، شهرداری تهران و شرکا!! سادساده

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:35  توسط sirus-shamlu  | 


سیروس شاملو

مقدمه­ ی چاپ دوم

 

 

نشانه­ شناسی   ِ ایمایی

و تبارپژوهی در پانتومیم

 

 


 

آنچه در معنای واژه­ ی تبارپژوهی  ِ پانتومیم پیله بسته است در بازگشایی  ِ نشانه­ شناسیک پروانه ­های رنگ­رنگ ِ تصور را در گذشته ­های خیال ­انگیز به پرواز می ­اندازد.

واژه ­ی هسته ­شناسی Semiologie بطور غریزی و خودانگیخته نگاه  و عدسی پژوهنده را  از میوه و سَربرگ به شاخه و از شاخه به تنه و ریشه و از ریشه به تبار یا دانه معطوف می­کند. خاک و بستر و املاح آشامیدنی ونوشیدنی نیروگر ِ رانش و رُستن است.

عقل از پی ِعشق آمد، در عالم خاک، اَر  نِی

عقلی  بِنِمی پاید ،  بی عهد و وفایی را[1]

برای درک نیازهای ارتباطی نمی­توانیم این مسیر عاقلانه ­ی پژوهش را بعکس و جاهلانه طی کنیم و از دانه Seme  در ریشه و تنه و سربرگها سَرَک بکشیم و خود را در تصوّر ِ هیچ­ نهالی ِ فردایی گنگ که تجربه نشده و حدوس نیافته است پرتاب کنیم. این تصوّر تا آنجایی در عمل و سیتوپلاسم زیستی به پرواز می‌آید که بَر بستر یونوسفری حصول یافته و پیش­آمده و وقوع‌یافته پرو بال بگشاید.

هسته ، اتفاقا نقطه­ ای­ست پویا و نامَرگانه که در آن هستن Hist  و Ist  آغاز یافته است.

هسته­ دانی و هسته ­شناسی  به چه درد می­خورد؟

این پرسش خود آغاز جستجو در شناخت حضور و لمس آنی  و دردَم  ِ هر من ِ پدیدار است. تئاتر و پانتومیم و هنر ایمایی را بهانه کرده تا  از طریق لسان ِ اشاری به قعرتاریخ بشر سرک بکشد تا قله­ ی دودگرفته ­ی این تاریخ را زیر ماسک ِ یک­بار مصرف حدس بزند!

اگر تصویرها و شکل ­ها و نشانه ­ها را در مفهوم ِ واژگانی Linguistic  پدیده (بدیده ، به کسره‌ی اول) یا حصول بنامیم  در غیر اینصورت باید آنها را درختانی عجیب و بی ­ریشه و هیولاهای لامعنایی فرض کنیم  که دو سر در میوه دارند  و بر نقطه ثقلی در اندام می­چرخند. طبیعت ِ پادرهوا یا طبیعت فرفره­ای.

با این حساب ِ معوج است که از لمس ِ حضور ِ نهال بعنوان اتفاق و تاریخ دور می­شویم از طبیعت چیزها فاصله می­گیریم تا جایی که هر تعریف چیزی جز گم کردن نیست و این همان دنیای کوچک و سهل­ امگار ِ جهل است!

در کتاب "پانتومیم اسطوره و نمایش ایمایی" به آنجا رسیدیم که نظام ِ ارتباطی و اطلاع­رسانی نقطه ­ی هَست و تکوین  ِ جِرم یا نوترون  ِ یاخته ­های  دانه را تشکیل داده است و در حول این فشرده­ گی، الکترون­های تنهایی ِ بشر و گرسنگی­ های مادی معنوی­ اش ، سرکوب های زاییده­ ی قدرت­­ ِ خودپردازَش ، ذوق و تشنه­ گی­ های ِ  درک  ِ حضورش در تقلای دایم اند. ما در هر طپش، من ِ خود را معنا می­دهیم، مهم هم نیست این من ِ مفرد است یا من جمعی­ ست مهم اینست که برگ در باد می­رقصد و آب که از قطرات نیز تشکیل یافته در بستر می­ غلتد. باران هم می­خواهد حضورش را پر صداتر جلوه دهد اما بر خاک ِ نرم می­ غلتد اما بوی خاک حضورش را برملا می­کند.

هیچ چیزی بی­سروصدا عبور نمی­کند بی آنکه تاثیری نهاده باشد. نیاز به پیدایی نقطه پرگار ِ هست است و آنچه در مسیر فناست ، گم شدن است و عبور در سکوت. گم شدن است که من خلاف رقص برگها برقصم و بریزم خلاف باران و بغلتم خلاف جریان رودی خروشان، چه مرگ و فنا تاثیر مستقیم نوعی سرکوب در پدیداری است و هم از آنجاست که اساطیر و لسان ایمایی در اعصار نمی ­توانند سیاسی نباشند زیرا قدرت واتوریته بعنوان بازدارنده­ی ِ بَرمَلایی و حضور ، سرشاخه­ ها را می­­زند و گناه ِ بالنده را به شکل بوته ­های تزئینی و شمشادهای مکعب مستطیل مسخره­ ی یک­بار مصرفی می­بُرد که نه گیاه است نه شیئی و نه جانور! از آنجاست که مسیر آفرینش ِ هنر از مطلع و محتوا پیشی می­گیرد و چیزی می­گوید که قابل درک نیست!

این صحیح است که اسطوره  بعنوان ِ (شرح ِ قدیم)  و نمای آرکائیک  و هسته­ ای، موضوعِ  "جاوانه ­گی" را بعنوان نخاله در خود حمل می­کند و آن را از "هستی موجود"  به "نیستی ِ ناوجود" و از بافت طبیعی به الیاف نفتی تبدیل می­کند که تن در آن نفس نمی­کشد بلکه در تخیل ِ نامیرائی می­گندد!  و چه کوشش مذبوحانه ای­ ست که فروشندگان گلهای مصنوعی هم ، کف گلفروشی را مرطوب می­کنند تا اجناس طبیعی ­تر جلوه کند هرچند این چشم ِ امروز است که دیگر خاکی نمی­ بیند.

شاید رولان بارت اشتباه نمی­کند که بدمسیری در افسانه و تاریخ را شاهکار میرآب ­های بورژوازی و سرمایه دانسته است اما این نگاه و چشم  ِ طبقاتی ِ نظم است که نشانه ­شناسی و تبارپژوهی را در هر دوره­ای غیرسیاسی جلوه داده و به آن جنبه­ ای هیولاوش بخشیده است. پدیده­ای که نه یال دارد نه دُم و نه اِشکم، بی ­رخسار و اندام و بی ­دلیل حضور دارد ، می تواند نباشد اما چون حضور دارد پس هست!!

بی­علاقه­ گی و کسالت به گریز از اسطوره­ ها دامن می­زند. بی ­ریشه­ گی در پیام به مصرف کورکورانه می­رسد و از این منظر ِ عقیم است که  تخریب و پوسیدگی ِ تاریخ و تبار روی می­دهد.

هیولاوش ­سازی ِ کارگاه رویاپرور چوبَک سحرآمیزش را به هر چیزی بزند از آن نامفهومی اصلاح­ ناپذیر می­سازد و کاروبار مداوای این گندیده­ گی را به ناچار به قطع عضو می­کشد.

کار ِ این جراحی چندان هم سخت در کیفیت نیست زیرا غده­ ی بدخیم ، چون تبار و ریشه نیافته است بر اندام طبیعی ِ فرهنگ چسبنده­ گی ندارد و به آسانی نیشتر می­خورد و از اندام مکنده جدا می­شود. سخت اما در کمیت است زیرا تعداد غده ­ها کمیتی سرسآم آور است  و در طول تاریخ به شکلی، بستر و خاک و دال را پوشانده  و نشانه ­شناسی و دلالت ِ پالوده را مخدوش کرده است. این فرهنگ ­برگردان و برگشت­ کننده به نامفهوم  regressive  در گذشته است و در ضد هستی موجود anti physic  ره می ­پیماید.

در نادانی امنیت بیشتری هست!؟  هارمونی  با نوعی از هیولا درختی که دو سرش میوه است و چون فرفره بر مرکز تنه می چرخد، حد اقل رفع تشنه­ گی در جوبارهای فانتزی  و سرآب­ های شاعرانه­ ی گوناگون، شُرب ِ شریان ِ نحس و ناقابلی است که از پشت و بازوی هیولا به این سوی تراوش می­کند هرچند مخاطب ِ تشنه  سبزه گره زده بر فرش سیزده بِدَرخوش نشسته باشد.

این الگوی پیشینه و ماقبل و ازلی Prototype  که امروزه درزمان و چند رخساره PolyFormal  چون سقف آینه­ دار به نظر می­آید معلول کم­ کاری در تبار­پژوهی ِ پانتومیم بعنوان زبان ارتباطی با هسته­ های ارگانیک و پوینده ­ی فرهنگ است.

بنیان ِ دانش ِ نماآوایی به تبار ِّ الگوهای ایمایی در فرهنگ­های اکوسیستم در بستر معقول ریشه دوانده است و بخش عظیمی از گمشده ­ها  و پرسش­های بی­ پاسخ را پاسخ گفته ارتباط سُست و مستهلک شونده ­ی عصری سپری شونده را به چالش کشیده است. ما آغاز می­شویم چون زمزمه­ ی چیزی­ست که به پایان رسیده است.

اتفاقا شکل ِ این ناهمگونی ِ مفرط ( تضاد آنتاگونیستی)، مرز مشخص ِ دو عصر را تبیین می­کند. ­خانه­ تکانی ِ زبان آوایی از تصویر و نشانه و نما و نمایش ، تُندر ِ عظیم میان دو عصر اقتصادی را شناسا کرده است. آنچه ارتباط نمایشی‌ست دربست به گذشته ­های دور پرتاب می­شود گذشته ­هایی که در دنیای حاضر بدلیل غیبت نیازهای دوره ، غیر قابل فهم و غیرضروری شناخته شده است. دست و صورت و اندام در ارائه ­ی نیازها فلج شده ­اند. زبان آوائی صرفا  در حوزه ­ی تفکر  گام برداشته است و زبان  ِ نمایی و نمایشی در بافت خاکی جولان داده بر سکونت بومی  و یاخته­ های کوچک اجتماعی نطفه بسته است.

پانتومیم بعنوان زبان اکوسیستمی آینده  تا هزاران سال پیش از میلاد نَشت کرده است و اجداد گمشده ­ی خویش را  در مفاهیم زیستی گمشده، روایح گم شده، آواهای گمشده، نسیم ­گم­شده، طراوف مفقود  و بیشه­ های تخریب شده می­ جوید.

فروردین ماه سال 1380 بود، ده سال پیش، زمانی که کتاب اول پانتومیم را به چاپ رساندم که ثمره­ ی 18 سال کار مداوم و فرساینده بود. آن زمان پدرم تاثیر این کار صعب را ناممکن تلقی می کرد و برای مهره­ های گردن من تاسف می­ خورد. گردن خود او زیر این بارامانت خمیده بود. من بی ­صبرانه توقع داشتم هر چه سریع­تر تاثیر این کتاب بر جامعه آشکار شود زیرا برای نخستین بار در این کتاب سه واژه جدید به دائرت ­المعارف لاتین پیشنهاد می ­شد. سه واژه ­ای که اگر در فرهنگ غربی کاربُردهایش شناخته نمی­شد درک پیش­ تاریخ ِایمایی به اشکال عدیده بَر­می­ خورد. امروز بعد از ده سال که از چاپ نخستین این کتاب می­ گذرد به این مهم پی ­بردم که از ویژه­گی­­ های کار فرهنگی در ایران ، تاثیر آرام و لاک پشت­وار است و سکوت جامعه نیز در برابر چنین آثاری نشانه ­ی قابلیت ِ نفوذ ِ نهادینه در بافت و تاروپود فرهنگ است.

از این که محققان خارجی چون آقای ریچارد شنکر [2]مطالب این کتاب را در کتاب " نظریه اجرا"ی خود بدون ذکر منبع منعکس نمودند سپاسگزارم  هرچند بد نبود به پاس حرمت قلم و پرستیژ تحقیقی منابع را هرچند جهان سومی بود ذکر می ­فرمودند تا باعث انبساط خاطر بومیان  ِ محقق شوند!

از محافل دانشگاهی هم متشکرم که پخته یا نیم پز مباحث علمی کتاب حاضر را بدون ذکر نام ِ مولف و گاها به صورت زیراکس طولی به گوش هنرجویان رساندند.

بر اساس کتاب لابراتوارهای زیادی در داخل و خارج از کشور برگزار شده ­است

و مژده آنکه یادداشت­ های جلد دوم و سوم کتاب حاضر در یک تیم تحقیقی جوان بی­ دستمزد و منت در حال تنظیم است و امید است دست کم  سال آینده در تیراژی بسیار اندک و چاپ افست درجه دوم آماده­ی تفاخر ملی شود!

 

 

 

سیروس شاملو

اردیبهشت 1390

کانون پانتومیم ایران - تهران

  

 

 ­­



1- دیوان شمس تصحیح سیروس شاملو

   2- کتاب هنر ایمایی به سال  1380  به چاپ رسید و پیش از آن تاریخ هیچ کتاب و مرجعی به مباحث این کتاب نپرداخته بود اما با کمال تعجب شش سال بعد یعنی در سال 1386 سازمانی به نام مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه­ها ( سمت) با همکاری دبیرخانه­ی جشنواره بین­المللی تئاتر دانشگاهی ایران کتابی از ریچارد شکنر ترجمه­ی مهدی نصرااله­زاده  به چاپ رساند که کلیه مطالب کتاب هنر ایمایی چون رفتارسناسی انواع و نگرش نمایشی به پیش تاریخ در آن با کلیه واژگان تازه بدون کسب اجازه  انعکاس یافته بود! جالب آن که موسسه­ی انتشاراتی راتلج و مولف آمریکایی کتاب بارها به این موضوع مجازی اشارت داده است که مطالب کتاب ریچارد شکنر " نظریه اجرا" جز دو مورد یادداشتهایی است که ایشان بین سالهای 1966 – 1976 نوشته است !!  یعنی چهارسال پیش از انتشار کتاب هنر ایمایی در ایران این آمریکایی  الکل را کشف کرده است! با این ترفند کودکانه مولف کتاب نظریه اجرا می­توانست مدعی کشف نیروی برق هم باشد کافی است کشف­اش را به قبل از تولد ادیسون مربوط کند! سرقت فرهنگی از ایده­ها و بطور کلی اندیشه­هایی که در شرق پدیدار می­شود کار تازه­ای نیست و سازمان­هایی که به این سرقت­ها دامن می زنند نوظهور نیستند.

گر مسلمانی همین است که حافظ دارد

وای اگر از پس امروز بود فردایی!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:41  توسط sirus-shamlu  | 

نوری زاده می گوید: «من درود می فرستم به او، درود به بهزاد پدر او و مادر او که چنین دختری تربیت کردند. اصلا در این تصویر ذره ای چیزی که پورنوگرافی تلقی شود نیست، زیبایی و معصومیت آن چهره(!) فریاد زن ایرانی است(!!!) و تابوشکنی اش عالی است. »

آقای کوری زاده با سلام

این نخستین و آخرین باری است که من به فرد خودفروخته و احمقی چون شما افتخار می‌دهم به نامه‌ای کوتاه و سرگشاده با حشره ای که خود را مخالف دیکتاتوری و خفقان در ایران می‌شناسید چونان کشیده‌ی ملتهبی در شیفور استاش مبارک چند واژه بچکانم شاید سنگین گوشی  سکولار حضرتتان افت کند. اگر استدلال و حمایت شما در مورد جاه‌طلبی ِ کوته‌فکرانه‌ی یک جوجه‌اندیش  ِ خودشیفته چنین نبود ما حتما چهل‌واندی سال جمهوری اسلامی بیخ گوش خود نداشتیم. مشکل مملکت ما پائین‌تنه نیست و آمار ثابت کرده ما در صدور دختران به ممالک همجوار رکوردداریم و کشور ما متاسفانه (از نظر من) و خوشبختانه ( از نظر کله پوکی چون شما) در آزادی جنسی تقریبا حرف اول را می‌زند پس همه اپوزیسیون شده اند!  از حجاب که پوششی پوشنده است بگذریم. مشخص است اگر اپوزیسیون ایرانی معتقد است استریپ‌تیز کاری انقلابی است بهتر است بیاید نیم نگاهی به کوچه‌باغی‌های منطقه درکه و فشم در ارتفاعات تهران بیندازد! جایی که در حال عبور ممکن است هر لحظه چند کاندووم بیندازند روی اسموکینگ‌ات!  پس آنجا هم در میان گره‌های کوه بجای یاران قسم خورده‌ی چه گوآرا و پارتیزان‌های آنتی‌فاشیست ما سینه‌های عریان و لنگ‌های در هوا داریم و چه چیزی اپوزیسیون‌تر از این وضع! وضع لندن را خودتان تشریح بفرمایید! مردم ایران مشکل اساس‌شان نبود تضمین برای آینده، امنیت اجتماعی و فرهنگی و نیاز آزادی بیان و هوای تنفسی است نیازی که فریاد آن  مرگ جوانان و فرهیخته‌گان واقعی را هزینه کرده است یعنی همان نیازی که به دست آوردن‌اش در ایران تیره‌ی پشت و ستون فقرات مزددهندگان ِ شما در لندن را می‌لرزاند. اگر شما مخالف جمهوری هستی پس من که سالها برای این آزادی‌های برشمرده نبض می‌زنم باید به سنگر الله برگردم و توبه کنم! اما ترجیح می‌دهم شما را ادامه همان سیاستی در مملکت بدانم که در فکر سعادت واقعی این مرز و بوم نیست هرچند البسه‌اش پالانی دیگر است. کار مهمی صورت نگرفته شاید مبارزه چند جبهه‌ای شده به این امید واهی که نیروها هرز برود. این هم ترفندی کهنه و نم وناگرفته‌ است و این بار واقعا تصور نمی‌کنم  ملت ما  رژیم  ِ دلالی  را زمین بزند که امثال شما پااندازان  ِ لیبرالیزم ِ ارزی به ایران بازگردند.


خواستار ِ پوزه بند ِ شما سیروس شاملو


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 14:29  توسط sirus-shamlu  | 


ارتباط اختری با شلوارهای جرخورده!

مرد متولد خرداد اكثرا چند زنه است در ضمن ماه عسل ممكن است عروس را بگذارد و به مجلس سوکواری برود! در زناشويي و معاشرت با زن کمربند سیاه دارد وحال و احوال عاشقانه‌اش رنگارنگ و بوقلمونی است. براي فرزندان پدري نرم و مهربان و ملايم است، ممكن است بچه‌هاي خود را لوس كند.مردي با ذوق، هنر دوست و كمي بد قول است.                     

عاشق يك چنين مردي شدن موجب مي‌شود كه احساس مطبوعي از تورم روده  به شما دست بدهد.  مغناطیساش در جذب زنان ِ ناشناس ِ حسود است .  هرگز تنهايتان نمي‌گذارد اگر شما  او را تنها بگذارید! تمام ترديدهاي اجتماعي كه قبل از ازدواج با او داشتيد، سريعا از بين مي روند، با وجود اين هيچ بعيد نيست كه اگر صبح روز شنبه او را براي خريد نان به خارج بفرستيد، شش ماه دیگر بازگردد.

اگر مي‌خوهيد اعصاب آرام و راحت داشته باشيد، هرگز منتظرش نباشيد و هنگامي كه خواست از منزل خارج شود، گوشه شلوارش را محکم بچسبيد. به همین دلیل است که خردادی‌ها همواره شلوارهای جرخورده دارند!


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:17  توسط sirus-shamlu  |